اومدم که بنویسم...ولی نمیشه.نمیخوام شاید...
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 17:59 توسط .....
|
اینجا هم خوبه...میشه نوشت...خیلی بی دلیل اون و حذف کردم...شاید چون نمیخواستم بنویسم. نمیدونم.ولی خب راحت نیست ننوشتن برام...مهم نیست.عادت کردم به این کار...فعلن هم بدم نمیاد ازش...امروز تولد شیما س!...دیشب رفتم خونه ی حمیده اینا!...رفتم چون هلن گفت فریده شنبه داره میره...اگه نمیرفتم خب نمیدیمش...بد نبود...یه جمع مزخرف با کارهای مزخرفتر...همه ی دستم کبوده... همیشه روز قبل از تولد هرکدوم این بساط و دارن...اگه میدونستم عمرن نمیرفتم...امروز هم نمیرم... دیدمشون دیگه...برم چیکار...خستم...حوصله ی الکی خندیدن و ندارم...اصلا ندارم...ای خدا...گشنمه... میخواستم برم وب سروش راستی...و شادی...برم...خب.رفتم...حالم هنوز گرفته س.......................... بیشتر از همیشه شاید...یا شایدم مثل همیشه...نمیدونم...برم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 17:20 توسط .....
|
بالاخره فهمیدم این بی خیالی شدید برا چیه.....یادم اومد یعنی....اصولا اینجور وقتها یا بی خیال میشم یا عصبی.....چند ماهی بود که بی خیال نشده بودم......خوشحالم که این بی خیالی با اون اعصاب خردی باهم اومدن سراغم......دلم درد میکنه.....نه زیاد......ولی درد میکنه.....تا دراز نکشم خوب نمیشه.....فعلن هم قصد اینکه از اینجا تکون بخورم و ندارم.......مهم نیست.....عادت کردم.....امروز سه شنبه بود؟......اره انگاری.....اه چه بد......این الاغا میخوان بیان اینجا......نمیتونم بگم هلن بیاد......... یعنی کلاس داشت امروز دیگه نمیاد.....تازه این موقه ها میرسه خونه.....الان ساعت چنده.....۴:۳۹ یعنی چند......اهان.......فهمیدم......اره تازه رسیده خونه نمیاد.....حالا......نیاد.....چیکار کنم....بد جوری هوس چت کردم......البته چت خوشگل.......شیطونه میگه برم چت کنما......حیف قول دادم گوش نکنم حرفشو......اخه حوصله ی چت عادی با یه ادم خنگ و ندارم.....چت مدل دیگه هم قول دادم نکنم..... اه......چه بد شانسم من....اه خدا......حالا با چت کردن اتفاقی نمیفته برام که تو گیر میدی اینهمه.....تو هم گیر ندی این حمیده انقدر گیر میده که ادم واقعا میترسه......حالا.....فعلن نمیرم......ولی خدایا اگه اذیت کنی امروز میرم.......پس خدای خوبی باش.....خب.....دیگه........دیگه چی بگم........الان این زنگ زد گفت نمیان.....جهنم....نیان.....بهتر......حوصله ی مهمون و اینا رو ندارم ابدا........دیگه................... پشیمون شدم..........ول کن حالا.....بعدن بهش میگم.......هر وقت اومد.....فک نمیکنم امروز بیاد......... مهم نیست.......باید عادت کنم........باید......عادت میکنم....میدونم......خیلی هم زود عادت میکنم..... ای خدا.......هیچکس نیست.......نه خونه نه نت........چه خوبه این تنهایی مطلق همه جا........اتی یکشنبه اومد......همون موقه که رسید خونه زنگ زد بهم......ده دقیقه ای حرف زدیم و تموم شد......... تا الانم زنگ نزدم بهش.....دیگه خیلی حوصلشو ندارم.....حوصله ی هیچکس و ندارم............................ نمیدونم.......ای خدا.......چی بگم........کلی وقته میخوام ادرس اینجا رو عوض کنما.......باید برم میهن بلاگ.......چند روزه اینا خیلی مزاحم میشن......ولی من قالب اینجا رو دوست دارم.......برم قالبای اونم نیگا کنم.....مشکی اگه داشته باشه خوبه.......اون آبیه هم خوبه.......نه این خوشش نمیاد از اون......... حالا برم نگا کنم بعدن.....امروز که انگاری خیلی بیکارم.......دیگه.................................................... دیگه هیچی دیگه.....برم نگا کنم......خب دیگه اونور درست کردم.......فقط مونده چیز.......چی بود....... اهان.....قالب.......نمیدونم چی بذارم........حالا یه چیزی میذارم......بسه دیگه.......زین پس اونور مینویسم.......هر چند اینجا رو خیلی دوست دارم......حالا چون دوسش دارم ماهی یبار یه سلامی میکنم.........بسه دیگه.........
+
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 17:9 توسط .....
|
براش ایمیل زدم.....هرچند میدونم..............اه....بسه......
+
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 9:59 توسط .....
|
حالم خوبه....ارامش دارم.....خسته نیستم....دلم نگرفته......دیشب اروم شدم.....یعنی سعی کردم بشم......کلی هم خندیدم به خدا......خدای مضحکی داریم.....خیلی بیشتر ازین حرفا.......دوسش دارم....با همه ی نحس بازیهای این چندماه اخیر باز خدای خوبیه.......مامان گفت بیدارش کنم ساعت ۴.........میخواد بره پیاده روی.......حسش نیست برم.....برم بیدارش کنم یعنی....ای خدا......چی بگم..... مامان دیشب باز گیر داد به این دوتاکه زن باید بگیرن و اینا.....کلی هم به من چیز گفت که اگه بخوای مثل عمه هات بشی بعد ازین نمیدونم چیکار میکنم......خیلی خندیدیم......نمیدونم......کلی این دوتا حال مامان و گرفتن.....دیگه اخرش داشتن میرفتن بیرون مامان داشت جیغ میزد فقط سرشون......بعد از کلی وقت ساعت ۱۰ که از مغازه رو میبندن اومدن خونه......بعد ساعت ۱۱ بود رفتن......مثلا میرن باشگاه..... البته چند روزه میرن قبلش جاهای دیگه......نمیدونم....دل خوشیه اینا هم اینجا فقط همینه................. اشغال کثافت......نمیخوام چیزی بگم ها..........خدایا منو خفه کن......خب؟.....چیزی نگم....نگم نگم نگم نگم نگم..................به جون خودت بده......تازه حالم داره خوب میشه ها.......گیر ندههههههههه.......خب؟......افرین.....یه خدای خوب تو دنیا باشه تویی.....خب.....چی بگم............... والا نمیدونم چی میخواستم بگم بعد از والا.....اونروزی کلی خندیدیم خونه هلن این دختره اومد پیشمون.....من به هلن گفتم ایول بابات....اون گیر داد که چرا به دایی من فحش میدی......حالا کلی چیز گفتیم تا حالیش بشه ایول یعنی چی.....اخرشم نفهمید......یعنی هلن گفت یه چیزی شبیه همون والله العظیم که شماها میگین..........اونم باز گیر داد که خب بعد از والله العظیم که بابات و نمیارن.......هیچی دیگه.....دیدیم حالیش نمیشه.....در رفتیم.....یعنی من گفتم برم حاضر بشم که باید بریم خونه.......اونم اومد با من................دیگه.....دیگه....یادم نیست چیزی.....میخوام یه کرمی بریزم به یکی........بعد دلم میسوزه براش.......ولی همینجوری داره میاد.....بخدا دست خودم نیست......حال میکنم........زیاد هم حال میکنم.......بعد از یه مدت اعصاب خردی الان که حالم خوب شده یعنی اروم شدم خوب نشدم خنده خوبه برام.......هرچند اگه تا چندروز پیش اینجوری میشد اصلا برام خنده دار نبود.....احتمالا گریم میگرفت........احتمالا که نه حتما.........ولی الان حال میکنم.......با همه چی.......میخوام اون میهن بلاگه رو پاک کنم........دیگه لزومی نداره نوشتن اونجا.....هر چند از درست کردن اونجا کلی دلیل داشتم......... الان دیگه اون دلیل ها هم برام بی معنیه.......همه چی لوسه.....لوس......تا وقتی ... نمیدونم تا وقتی چی......میدونم ولی نمینویسم.......دیگه هر چیزی راجع به این و نمینویسم.................................... هه هه هه....حال میده ها......میدونی میخوام اینجا ننویسم.....بعد برم تو میهن بلاگ یکی درست کنم......بهتره......نمیره تو بروز شده دیگه مطمئنم هیچکس نمیاد.........هیچکسسسسس............... اینم حال میده......خیلی چیزا حال میده این مدت......نه این مدت نه.....این شاید یه روزی که خوب شدم......که حس کردم... اخیش.......چقدر خوبه این سبک بودن.......بی خیال بودن.....اینکه ناراحت نباشی از وجود کسی.....برات مهم نباشه چی داره میشه الان......و خیلی چیزای دیگه.................... چی شد که خوب شدم؟.......دیشب خیلی خندیدم......اون بغض یه هفته ای ازبین رفت......و خیلی چیزای دیگه ازبین رفت......چه راحتم.......خیلی راحتم........دیگه.......مامان هنوز خوابه................... چه جالب........ول کن نره پیاده روی.......دیروز دوباره شروع کرد که زیر چشمات گود افتاده و سیاه شده و نمیدونم قرصاتو بخور و هزارتا حرف دیگه.......اعصابمو خرد کرد نکبت.......حالا.....دیگه چی بگم؟......هیچی بسه.......
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 16:46 توسط .....
|
نمیدونم.....منگم......خیلی.......میخوام بخوابم......کاش میشد..................................................
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 9:14 توسط .....
|
آخ...چه سخته بعضی کارا.....نه بعضی حرفا....نمیدونم حالا.....طبق معمول این چند روز حالم گرفته س......دلم درد میکنه....امروز چندمه؟......۷....وای خدا تا کی باید درد بکشم.....اه....فک کن....الان تازه ۲۰ سالمه انگار.....مامان میگه ۱۸ سالمه.....حالا همون ۲۰....۳۰ سال مونده.....سی سال دیگه باید درد بکشم؟.....وای مگه قراره تا اون موقه زنده باشم....نه خدانکنه....همین یکی دوسال دیگه بمیرم خوبه..... نه دیره....همین الان بمیرم.....اره الان بمیرم.....اه برو بابا......بدبختی دارم ها......حس هیچکاری نیست.....هیچکاری......این گفت ساعت ۷ونیم میاد......گفت شاید بیام؟......نمیدونم....یادم نیست..... مهم نیست حالا.......باید عادت کنم......باید.....نمیدونم......مهمون داریم.....مزاحم همیشگی........... به اینم عادت کردم.....به همه چی عادت کردم.....بیشتر به خود این کلمه عادت کردم......هرچی میشه همینو میگم.......عادت میکنیم...عادت کردم.....صرف همین فعل..........دیروز هلن گفت برو تو ای دی ساغر یکی ایمیل زده توپه......بیکاری رفتم.....یه ایمیل کاملن سکسی.......کلی خندیدم.......به قول خودش بکشم بکشی بود.......تو خود ای دی هم رفتم یکی افلاین گذاشته بود نوشته بود کجایی کس طلا.....به هلن گفتم پسورد اینو عوض میکنم تو دیگه نری توش......کلی ادم این مدلی ادد کرده........ اینم عادت کرده......اه اه......چی بگم.......ساعت چنده.....حس هیچی نیست......هیچی........برم...
رفتم.....ولی انگار باز اومدم..... بازم حالم گرفته س!.....من چمه؟.....هلن دیروز گفت شدی مثل ادمای شکست خورده البته تو همه چی......نفهمیدم این که گفت یعنی چی.....ولی میدونم مثل ادم طبیعی نیستم.....میدونم.....چه جالب.....قبلن هیچی نمیدونستم.....الان اینو میدونم.....انگاری خوبم میدونم.....من چرا انقدر گیر میدم خدا.....هنوز دلم گریه میخواد....کاش میشد همه چیزو نوشت......... ای خدا.....سروش آنلاینه.....میترسم پی ام بده.......خیلی میترسم......ساعت شد ۸ و نیم.............. دلم نمیخواد برم.......مامان گیر میده.....هی میگه مثلا مهمون داریم......نمیدونم کلی مزخرف میگه..... کلی حرف مفت میزنه......دلم درد میکنه.....گشنمه......دیروز چیزی نخوردم.....امروز هم نخوردم........ بی اشتها بودم خیلی......ولی الان گشنمه.....نمیتونم چیزی بخورم.....تا وقتی بغض کردم نمیتونم..... چند روزه بغض کردم؟.....چند روزه میخوام گریه کنم و نکردم......نمیدونم.....ولی دلم گریه میخواد.......... خیلی......میدونم باید یه چیزی بشه که گریه کنم......یعنی یکی از اون دومورد........خداکنه زود تموم بشه همه چی......حالم بده.....دلم گرفته.....اخ.....کاش ایران بودم.....اتی امروز میاد از ایران............. شایدم اومده تا الان......نمیدونم.....هیچی نمیدونم......خدا.......مرصاد راست میگه.......چطوری تو وقتی منو دوست داری انقدر عذابم میدی؟......این چه دوست داشتنیه.....بدرد عمه ات میخوره......برو گمشو با این عشق به ادما......اه......باز زد به سرم.....میخوام وبلاگمو ببندم......میترسم.....میدونم این شرایط طبیعی نیست......میدونم......چرا دلم میخواد به مرصاد حالی کنم تحمل این شرایط و ندارم.............. اگه دیگه روزی صد بار همه جا بگی غیراز خدا یکی دوسم داره ... کاش میفهمیدی چمه......میدونم خوب میدونی چمه.....خوب میدونی......اگه نمیدونستی اینطوری نمیشد الان.....همه چی غیر عادی نبود........الان هست.....میدونم.....مرصاد شک ندارم.....شکاک نیستم....تا مطمئن نباشم حرف نمیزنم......اه.....چرا اینکارا رو میکنم.....خستم.....میخوام بمیرم.............خدایا بسه.......طاقت ندارم.......
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 19:57 توسط .....
|
اگه بدونی چقدر بعضی کارات عذابم میده...........دقیقا یک هفته س که نیاز به گریه دارم....نه یه هفته نشده.....فردا میشه......اره فردا......تو این هفته صدبار بغض کردم......روزی صدبار......روزی صدبار اشک تو چشم جمع شد.....ولی نمیاد پایین......دارم دق میکنم......دق.......اره.......الان خیلی بیشتر......... مرصاد خیلی خری......هیچوقت هیچوقت هیچوقت اینقدر عذاب نکشیده بودم......اونم به خاطر یه مذکر.......میدونی حس میکنم میایی نت.....بی دلیل نیست ها.....حس میکنم یعنی...حالاااا.............. یه وبلاگ دیگه درست کردم.....شاید یه روزی ادرسشو بهت بدم.......یعنی یا ادرسشو میدم بهت یا پاکش میکنم.....بستگی داره......اینا رو اشتباهی اینجا نوشتم......میخواستم اونطرف بنویسم........... تازه فهمیدم اینجا دارم مینویسم......مهم نیست......فرقی نداره.....نمیدونم.......دلم میخواد گریه کنم.... خیلی.....بسه.....حسش نیست...... اینو یادم رفت.....اگه واقعا میخوای تموم کنی رابطمونو انقدر طولش نده..... میدونم میایی نت.....خوب میدونم میایی......حال میکنی به التماس افتادم؟................. گور بابات......میخوای بیا میخوای نیا...جهنم....هر گهی میخوای بخور.....فقط اگه قراره دیگه باهام کاری نداشته باشی زود بگو چون حوصله ندارم......
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 16:13 توسط .....
|
گاهی وقتا انقدر خر میشم که خودم حالم بهم میخوره.....خدا.....حالم گرفته س.....نباید بیام نت......... ولی هنوز از خواب که بیدار میشم...نمیدونم.......انگاری این پسره واقعا میخواد نیاد.....نمیدونم چه اصراری داره رابطمون و تموم کنیم.....خب البته اینطور که پیداست خیلی هم بی دلیل نیست.......به هرحال.......اگه تموم بشه و دیگه نیام نت خیلی هم بد نیست........اره......خیلی بد نیست................ پسره ی اشغال.....نمیاد ببینم چه مرگش شد اخر.....جهنم........نیاد.....بمیره.....چیکار کنم.......به اندازه ی کافی این چند روز اعصابمو خرد کرده.......دیگه حوصله ی غصه خوردن ندارم.....هر چند کم هم غصه نمیخورم.....نمیدونم.........چی بگم.....دیشب رفتیم خونه هلن......تا منو دید با کلی بغض گفت با محمد دعوام شد......دوباره گیر داده به اون بیچاره.....هیچی دیگه......خوب بود.....نمیدونم.................. دیگه.........دیگه هیچی......حرف کم اوردم......اعصابم خرده.....خیلی هم زیاد.....خستم......
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 9:27 توسط .....
|
حالم گرفته س......زیادتر از اون چیزی که فک کنی......برا کی نوشتم.....نمیدونم.....صبح خیلی حس نوشتن نبود.....وبلاگمو اپ کردم.....گفتم شاید یه مدت نیام.....دروغ گفتم عین سگ........مرصاد نمیاد واقعا؟........نمیدونم.....حالا......من که نمیتونم نیام.....میدونی اون اگه نیاد کار دیگه داره بکنه......ولی من نیامدنم خیلی بدتره......هر جوری باشه نت میام......طرف وبلاگ و این حرفا نرم باز میام......تو وبلاگمم نوشتم یه مدت نمیام که سرم راحت باشه......که بهونه داشته باشم برای نرفتن تو وبلاگ این و اون......همین که سرم گرم باشه کافیه.......البته میدونم برای رسیدن به خیلی چیزا نباید بیام.....ولی خب خیلی طاقت ندارم.....خیلی که نه.......اصلا طاقت ندارم.....ابدا.....نمیتونم........این الاغ خداکنه بیاد فقط بگه بهم عمل باید بکنه یا نه و اینا بعد بره دیگه نیاد.......اینجوری که ندونم اعصابم خردتره.............. خیلی.......نمیدونم......چی بگم دیگه......میدونی صبح فهمیدم دلم شکسته......خیلی هم شکسته.... دیشب خیلی فکر کردم به اینکه من با مرصاد هیچ نسبتی نداریم و یه رابطه ی نتی بوده و خیلی زودتر ازین باید تموم میشد و خیلی چیز دیگه......به خودم حالی کردم که یکم ادم بشم بد نیست............... یعنی اینکه به مرصاد دیگه فک نکنم خوبه........باورم شد که تموم شده.......بعد صبح از خواب بیدار شدم......ساعت تقریبا ۶ونیم بود......تا ساعت و نگاه کردم گفتم الهی بمیرم مرصاد مدرسه داره نمیتونه بخوابه...........اصلا دیشب یادم نبود.....بعد که یادم اومد کلی به خودم خندیدم.....کلی فحش دادم که همه ی سعی و تلاش دیشب پرید........نمیدونم.......میدونی اصلا نمیفهمم چرا مرصاد اینا رو نوشته تو وبلاگش.......دیروز بهش گفتم نمیخوام اخر رابطم با تو مثل علی بشه.......منظورم سکس نبود........... اصلا.....منظورم این بود که نمیخوام اگه بعد ازین بهت فک کردم گریم بگیره و اعصابم خرد بشه و خیلی حس بد دیگه.......نمیخوام با ناراحتی و اینا ازت جدا بشم.......نمیدونم همین چیزا.....بیشتر نبود منظورم......میدونی خوشم میاد ازینکه خر نیست......اصلا......خوب منظورمو فهمیده......خیلی خوب.... سیاست داره.......من ندارم ولی.......خرتر ازین حرفام......ای خدا.....خستم......دیروز مرصاد گفت شادی اپ کرده.....برم.......شادی و خیلی دوست دارم......خیلی.......نمیدونم چرا ولی دوسش دارم.............. نه میدونم......قابل تحمله.....نوشته هاش خوبه......ادمه......درحد یه دوست نتی که یکی دوبار باهاش حرف زدم ازش خوشم میاد......این یعنی دوست داشتن این مدلی........میدونی از بین اینایی که تو نت میشناسم کیا رو دوست دارم؟.......شادی که خب گفتم......پرنده...مدیر و خیلی دوست دارم.....چون بانمکه.....دیگه......لیلا رو دوست دارم......سهیل و با اینکه سالی یبار میاد و همون یبارم تیکه میندازه دوست دارم چون چیزه چی میگن....اهان....از اون سه نفریه که از روزی که وبلاگ زدم تا الان میاد وبم..... دیگه......اهان......ساینا هم خوبه......سروش هم خوبه چون تنها کسیه که دوتا وبلاگم و دیده............ خب اینا رو دوست دارم مرصادم دوست دارم......چه فرقی داره این دوتا دوستی؟........اونا رو دوست ندارم.......نمیدونم دوست داشتن چیه اگه بگم دوسشون دارم.......فقط نمیدونم.......حس میکنم ولی نمیدونم.........اگه بخوام بگم همش دوست داشتنه خالی بستم........چون در واقع احساسی نسبت بهشون ندارم........دارم ولی دوست داشتن نیست.......فقط ازشون بدم نمیاد......نمیدونم................... وقتی کسی و دوست دارم دوست دارم خب......میفهمم دارم.....البته دوست داشتن این مدلی........... یعنی مدلی که به کسی که دوست داری بگی دوسش داری.......و بخوای اونم بگه......من به هیچکدوم ازینا نمیگم دوستت دارم.....اگرم بگن بهم بر میخوره.......رو این حساب من فک میکنم دو مدل دوست داشتن داریم.......یکیش و بهش میگن عشق؟.......اون یکی علاقه........علاقه اره ولی عشق نه........ نمیدونم......اگه بگم این دوست داشتن عشقه یعنی عاشقم........نمیدونم......هیچی نمیدونم........... حالاااااا.......ای خدا......نت اومدن ارامش میده ها......بسه......
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 16:55 توسط .....
|
دیشب خیلی فک کردم به اینکه چی شد اینجوری شد....میدونم.......یا نمیدونم شاید.....به هر حال حالا که شد.......هر چند خیلی دوسش دارم ولی ظرفیت ندارم..........ندارم ندارم ندارم ندارم..................... از اون چیزایی هم نیست که سعی کنم داشته باشم.........گفت نیا.....حداقل یه هفته.....اخرشم جوابمو نداد.....نمیدونم......گفتم چشم......ولی میدونم نمیتونم نیام.........خاک بر سر خرم......خودش کلی اعصابش خرده.....منم هی بدتر میکنم......این هفته باید عمل کنه......عجب ادم خریه........گفت چند روز نمیاد......باید بیاد.....نمیدونم..........
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 9:35 توسط .....
|
ادم انقدر خر؟..............................نمیگم...........فعلن.........خیلی نوشتم ولی اگه بذارم باز مزخرف فک میکنه......نه مینویسم
شاید یه مدت نیام!!!!!چه مسخره.....بهتر بود میگفتم شاید یه مدت طولانی نیام طرفت......نمیدونم البته.......خوشحالم که فقط 45 دقیقه طول کشید ناراحتیم.....حالااااا.....امروز خیلی یاد علی کردم.....خیلی.....یاد همه ی روابطم با علی.....یاد همه چی......مخصوصا روز اخر.....یادم نیست کی بود......ولی یادمه چی شد.....بهم گفت کاری نمیکنم که.....درد نداره.....میدونم چیکار کنم که درد نداشته باشه برات.......از سر تعجب ساکت بودم......فک کرد موافقم.....گفت بریم خونه ی من......اگه وسط خیابون نبودیم.......اگه رامین و مریم یه متر اونطرفتر نبودن.....اگه خیلی چیزای دیگه نبود......اونروز از ترس سکته میکردم.......حالم بهم میخوره از هر پسری.......و از خودم....و از خیلی چیزای دیگه......روزی که رفتم برا انصراف دیدمش......گفت نمیخوای تبریک بگی که فارغ التحصیل شدم.......همون روزم دعوتم کرد برا جشن فارغ التحصیلی......آآآخ......چقدر خرم........شاید هم خوش شانسم.......شاید بدشانسم......شاید بدبختم......شاید خدا خیلی دوسم داره.......این یکی و بیشتر قبول دارم.......نمیدونم.....چقدر حالم خوبه......نه فک میکنم خوبه......یا دلم میخواد خوب باشه......دارم تلقین میکنم به خودم......میخوام بگم خوبم......در صورتی که انقدرها هم خوب نیستم......یعنی یه مدلیم........خستم......5 که از نت در اومدم.....رفتم حموم.......صبح هم رفته بودم......ولی نمیشد نرم......اب میخواستم.......حالا.......الان ششه......ساعت.......ابروهامم برداشتم......یکیشو.......خیلی مضحک شدم......ولی فعلن که کسی نمیبینتم......تا وقتی هوس کنم اون یکی و درست کنم احتمالا این پر شده.....فعلن که حسش نیست........نمیدونم چرا اومدم مینویسم.......اونم این چیزارو.........میخواستم بنویسم ولی یه چیز دیگه........حالااااا..................................................................................................... امروز که مرصاد گفت دوستت دارم خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نگم......همون موقه نگم........که نگم خفه بمیر......که خیلی چیزای دیگه رو نگم.......نگفتم ولی یه چیز دیگه رو گفتم........هر چند انقدر خره که میدونم منظورم و نمیفهمه........گفت تا حالا به منم شک کردی........الاغ فک کرده بود این حرفا رو برای اینکه حرف کم اوردیم میزنم.......البته شاید اگه حرف کم نمی اومد نمیگفتم........ولی خداروشکر انقدر خره که فرق نداره گفتن و نگفتنم......از این حس کردن خیلی چیزا متنفرم.......همیشه چیزی که حس کردم درست بوده......همیشه.......خیلی بده.......خیلی خیلی بده......صد بار به خودم قول دادم که خیلی کارها رو نکنم.......صد بار قول دادم به چیزایی که این حس و میبره بالا فک نکنم.........صد بار هم بیشتر.....شاید روزی صد بار......ولی نمیشه.....خودمونیم خیلی هم بد نیست........ولی نه تو روابط عشقولانه......تو اینجور رابطه ها خر باشی خیلی شیرینتره.......هم خر باشی هم بذاری خرت کنن.......هم به هیچ کس و هیچ چیز کاری نداشته باشی.......حیف که نیستم......خیلی خندم میگیره به خاطر وجود این حس........دیشب خواب دیدم خون همه جام پر شده........یعنی خون می اومد از بدنم.......همه جام خونی بود......از خون متنفرم.......باعث خیلی چیزهاست.........میدونی یکم خودم خرم......یکم بیشتر البته.......شاید اگه به حرف خدا گوش میکردم اینطوری نمیشد......خیلی وقته ایه ی عذاب میاد.......اولا نمی اومد........یه مدتیه میاد.......خوبیش اینه که از قبل امادگیشو داشتم.......خیلی وقته دارم.......خیلی وقته........از همون روزی که از خواب بیدار شدم و حس کردم از اون چیز متنفرم......همون روز فهمیدم اولین روز اشنایی دیروز بوده!!!!!.....همون روز حس کردم اخرش همینه......چرا محل ندادم......نه خودم و زدم به خری.....البته برام خوب بود........الان خوب نیست......باید درس بخونم........از فردا......سعی میکنم دور و بر خیلی چیزا نرم..........البته فقط سعی میکنم مثل همیشه.....ولی یحتمل اینبار بیشتر سعی کنم......دلم یه چیزی میخواد.......نمیدونم چی......یه بغل برا گریه........یه دوست برا حرف زدن......یا یه ساعت برای برگردوندن زمان.......امروز چندمه؟.......5 اسفند.......یادم نمیره هیچوقت.........8ماه و 5 روز؟........نه 6 روز.......نمیدونم حالا چند روز......بیشتر ازچیز طول کشید هاااا.......چه خوب.......نه چه بد.......اه.....کاش از همون شنبه دیگه نمی اومدم......هی گفتم بس کن هاااااا.....باز خودمو زدم به خری......میترسم از اینکه الانم خودمو بزنم به خری......البته میدونم اگه یه اتفاقی بیفته حتما خودمو میزنم به خری از نوع شدید......اگه بیفته البته......اگرم نه که نمیدونم........الان اینو که نوشتم خوندم........اگه بذارم تو وبلاگم باز مرصاد مثل اونبار نق میزنه.....که چرا من باید خرت کنم و خیلی چیزای دیگه.......فک نمیکنم میخوای خرم کنی.......ولی من ادم کم ظرفیتی هستم........برا بعضی چیزا البته.......ظرفیتشو ندارم تو اینجور رابطه ها کسی و ببینم بین خودمو کسی که دوست دارم.......الان دارم میبینم........ظرفیت ندارم.......بی جنبه هستم خیلی زیاد........وقتی کسی و دوست دارم دلم میخواد فقط فقط فقط فقط فقط فقط مال خودم باشه.......یکم بده این خواسته ولی نمیتونم نداشته باشم.....حاضرم همه ی رابطم با ادمی که دوست دارم از بین بره ولی اینجوری نباشم..........به هرحال........بسه برم........نه..........میگم خوبه امروز میهن بلاگ باز نشد......شاید اگه میشد یه چیزی مینوشتم که بد میشد......یحتمل پاکش کنم........هر چند چیزی ننوشتم اونجا......ولی خب نباشه بهتره برام........همین اینجا نوشتن کافیه.......برم بنمازم.......کلی کار دارم با خدا........ببینم امروز چی میگی خدا.......فقط گیر نده که حسش نیست.......به مهربونیت نیاز دارم........بلطف.............................
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 18:44 توسط .....
|
میهن بلاگ باز نمیشه......میخواستم بنویسم....ولی خب حسش نیست......حالا اگه باز بشه یه کاری میکنم......نمیدونم......فعلن........
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 16:30 توسط .....
|
نمیدونم چرا دیگه نمیتونم بنویسم......نه برا مرصاد نه برا خودم نه برا هیچی......نمیدونم حسش نیست یا نمیخوام یا هرچیز دیگه......جهنم......چیکارش کنم.....خوشم اومده از اینکه مرصاد بنویسه برا خودش....من بخونم برا خودم.....نمیتونم بنویسم......کس شعرای قبل هم یادم نمیاد.....یعنی هیچی یادم نمیاد....منگه منگم......داره عید میشه......یعنی سال دیگه میشه......پارسال این موقه رو خوب یادمه.....خیلی خوب.....حالاااا....خیر سرم میخوام کنکور بدم......ولی خدایی هیچ علاقه ای به دانشگاه و درس ندارم دیگه.....همه میگن ایران فرق داره محیط دانشگاه......مثل این سگدونی همه عقده ای نیستن.....ولی باز فکرشو میکنم میبینم نمیشه.......حسش نیست........از خدامه برم......ولی حس خوندن نیست......اونم درسایی که تو عمرم نمیخوندم......چند روز پیش رفتم سراغ کتابای پارسالم...... کلی دلم تنگ شد برا یه مسئله ی سخت ریاضی که نتونم حل کنم......که دوساعت فک کنم.......... که اخرشم کتاب و پرت کنم و برم.......ولی حس نگاه کردن به مسئله های ریاضی هم نبود.......کلن ادم بی حسی شدم.....حس هیچی نیست.....هر کی هرچی میگه میگم حسش نیست......ولی خدایی حس نت هست.....حس این بچه بازیا خیلی هم هست....تنها تفریحمه.....باید حسش باشه......حالااااا...... دیشب حمیده رو دیدم.....طبق معمول کلی نصیحتم کرد....کلی گفت تورو قرآن نت میری جای بد نرو.... چت نکن.....نمیدونم فیلم بد نبین....کلی خندیدم......بهش گفتم جای بد که هیچ جای خوبم حسش نیست برم.....چت سکسی هم نمیکنم نگرانم نباش......فیلم بدم اگه مریم برام نفرسته نمیبینم........ ولی کلی حرف مفت زد....اهان....گفت که چت عادی هم اشکال داره بخدا......من نمیدونم این ادم چرا انقدر به فکر اشکال کارای منه.....البته به همه گیر میده......نمیدونم حالا......ولی کلی خندیدم بهش.... دیگه.....دیگه......یادم نمیاد چیزی دیگه......دوست ندارم تو این وبلاگ برا مرصاد بنویسم.....یعنی اینجا مثلا ماله خودمه.....ازین به بعد اگه شد ایمیل میزنم براش.......ولی خب میدونم هم اون سختشه هم من.....اینجا راحتتر میشه نوشت و خوند.....حالا....یه کاری میکنم....البته احتمالا باز اینجا مینویسم...... دیگه.....دیروز یه کارت تبریک عید دیدم تو وسایلم....توشو نگاه کردم دیدم الهام سال 76 یا 77 برام فرستاده......کلی مزخرف نوشته بود اخرشم نوشته دخترخاله نه خواهر تو الهام.....ازش متنفرم...... هرچند میدونم خیلی دوسم داره.....ولی من ازش بدم میاد......خیلی هم بدم میاد.....خواهر که هیچ دخترخاله هم حسابش نمیکنم......یعنی اصولا از هیچکدوم از دخترخاله و پسرخاله هام خوشم نمیاد.......فقط علی خوبه.....یکم خوبه.....از بقیه بدم میاد........نمیدونم چرا....اولا دوسشون داشتم..... مخصوصا همین الهام و......ولی الان نه......حتی وقتی میریم ایران.....وقتی بغلم میکنه با تمام وجود..... سعی میکنم خیلی زود ولم کنه......اه اه.......من باز گیر دادم به همه........حالااااا.......مرصاد میاد؟...... نمیدونم......دیروز که اومد نزدیک ساعت 5 بود.......منم خیلی زود مجبور شدم برم.....خیلی زود که نه 20 دقیقه بعدش.....این مرتیکه خر باز اومده بود اینجا......بابا هم دیروز گفت تا اومد زنگ بزن من بیام.... بعدش هم که نشد بیام نت......امروزم که نمیدونم میاد یانه......خداکنه بیاد......امیدوارم بیاد یعنی..... نمیدونم حالش خوب شد یا نه.......دیروزم نپرسیدم......یعنی فقط همون خوبی که همیشه میگم و گفتم ولی جواب نداد......یعنی نگفت خوبه یا نه.....خدا کنه بیاد.....خوشم میاد حس نوشتن نداشتم و اینجوری نوشتم......دیگه.......نمیدونم.....بسه دیگه.....هر چند کاری ندارم اینجا.....بیشتر منتظر مرصادم......بسه دیگه حسش نیست بنویسم......
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 16:38 توسط .....
|
میدونی چقدر دوستت دارم؟......نمیدونی...میدونم نمیدونی.....حالا.....راستی خیلی حال میکنم نوشته هات و میخونم....خیلی خیلی.....خب چی بگم الان؟.....اهان....من نباید الان اینو بگم.....ولی خب میگم.....من همیشه که درد و مرض ندارم......چندوقت یباره.....همه ی مونثها هم دارن......یکی بیشتر یکی کمتر......منظورمم ازینکه گفتم زنم مونث بودنه.....دیگه بیشتر بگم زشته......وبلاگتو اپ کردم...... مرصاد همینطوری نوشتم بداخلاقی هاااا.......یعنی چیزی نداشتم بنویسم نوشتم تو بداخلاقی........ ببخشید دیگه......دیگه.......چته تو؟....هان.....چرا انقدر ارامش میخوای؟.......نمیدونم .......ولی دوست دارم برم ایران.......حالا.....مرصاد به خاطر گیر دادن مامانت اعصابت خرد شده یا چیز دیگه؟................ نمیدونم......ولی اگه مشکلت مامانته توروخدا کاریش نداشته باش.....اصلا هر کی اعصابت و خرد میکنه وقتی داره حرف میزنه تو به یه چیز دیگه فک کن......گوش نده به حرفاش......نمیدونم برو بیرون........یه کاری کن که نفهمی چی میگه........بعضی موقه ها خیلی خوبه ادم کر باشه......البته من نمیدونم تو چته.....دیگه......اه اه.....مرصاد من از سگ انقدر بدم میاد.....اصلا چندشم میشه.....خیلی بیشترم میترسم......انقدرم نگو عین سگ شدی......یکمی داری تلقین میکنی به خودت هااااا......نمیدونم.... مرصاد دوروزه قرصاتو نخوردی بعد میخوای خوب بشی؟......بزنمت؟.....دیگه نبینم یادت بره هاا.......... خب؟.....افرین......مرصاد.....هیچی......ول کن....بسه دیگه.....حس نوشتن نیست......یعنی هست ولی نیست.......نمیدونم حالا.....تو ای دیتم رفتم که به اینا بگم.......ببخشید دیگه.......
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 9:47 توسط .....
|
صبح کلی نوشتم خیلی نوشتم همش پاک شد.....دیگه هم حوصله نداشتم بنویسم......بعد الان باز اومدم جوابتو بدم.....میدونی من چیز زیادی نفمیدم ازین پست اخرت....فقط فهمیدم گیر دادن که نیایی.......خب محمد حق دادن.....الان نوشتم مرصاد بعد گفتم بگم محمد!!!.....حالا....تو یکم زیاد میایی نت.......مثلا دانش آموزی هااا....فک میکنم بیشتر مشکل مامانت هم همین زیاد اومدنه........ یعنی هر روز حداقل یکساعت اومدن......اگه یه مدت کمتر بیایی خوب میشن....وقتی میخوای با مامانت در این مورد حرف بزنی در نهایت ادب باش.....یکم بد حرف بزنی گیر مامانا دوبرابر میشه....اینجور موقه ها که نیاز داری به گیر ندادن باید خیلی پسر خوبی بشی براش.....نمیدونم بهش بگو کمتر میایی.......... خیلی کمتر.......هفته ای یبار......یا درنهایت دوبار......نمیدونم البته چقدر اصرار دارن نیایی......ولی میدونم اگه نیایی میمیرم......یادم نیست چی نوشتم برات......بذار ببینم تو چی نوشته بودی............ اهان.....این همه جا درد من طبیعیه عزیزم......یعنی ایراد از زن بودنمه.....خیلی به گیر دادن خدا ربطی نداره....من فهمیدم که خیلی بدشانسم.....تو همه ی عمرم از یکی خوشم اومد اونم اینجوری.....هم کلی فاصله داریم......هم کلی مشکل.....دیگه.....اون که گفتی یاد هر چی افتادم و اینا بنویسم من هیچی به ذهنم نیامد......ولی میدونم تو به همه رو میدی......خیلی هم رو میدی.....حتی به من زیادی رو دادی.....نمیدونم دیگه.....ببینم امروز میایی یا نه؟.......نوشته بودی نمیدونی فردا پس فردا چطوری باهام حرف بزنی.......خب یعنی چی؟......نمیایی؟......دلم برات تنگ شده......خیلی.....یه جوری بیا..... راستی تو نمیدونستی من همه چیزم تکه؟.....اسمم که خوب میدونی.....اخلاقم تکه.......که افتضاحه البته.....بعد دوستام تکن....عشقم تکه......عاشق شدنم تکه......همه کارام تکه...حالااااا...شنبه اینا هم به من گیر دادن که اگه نمیخوام درس بخونم بگم و اگه میخوام بخونم و انقدر نیام نت......البته حرف اصلی نت نیامدن بود.......واقعا واقعا اگه تو نبودی دیگه نمی اومدم.......وبلاگ و اینا الکیه......دلیل نیست..... تنها دلیلم تویی........هر چی بیشتر میگذره بیشتر اینو میفهمم......نمیدونم حالا.......ببین من میدونم مهمه برات دیدن من.......طبیعیه که مهم باشه......منم اگه تورو ندیده بودم خیلی اعصابم خرد میشد.......ولی خب........یکم مونده........البته اگه بذارن و کسی گیر نده........مرصاد نمیای؟ خیلی بده اینجوری که......دلم برات تنگ شده........نمیدونم چی بنویسم............... اصلا حس نوشتن نیست.......یعنی هست ولی بلاتکلیفم......نمیدونم میایی یا نه.....اصلا کی میایی.....بعد برا همین اعصابم خرده خیلی......نمیایی امروز؟........خیلی بده......خیلی خیلی بده.........
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 16:29 توسط .....
|
اومد بالاخره.....الان دیگه نمیدونم چی بنویسم......فقط خواستم به خودم!!!خبر بدم که حالش خوبه انگار....ولی دروغ میگفت....اگه خوب بود میرفت مدرسه.....ولی امروز مدرسه نرفته بود.....نمیدونم حالا به من چه......میدونی صبح از اینکه اومد خیلی ذوق کردم.....خیلی زیاد......ولی هیچی نداشتم بگم..... آخرشم گفتم من برم.....ولی نرفتم....یکمی مریضم......دست خودم نیست......نمیخواستم باهاش حرف بزنم....فقط میخواستم وقتی نت هستم حس کنم هست.....همین......الانم که نیامده......نمیدونم شاید نیاد شایدم بیاد.....نمیدونم.....وبلاگمو اپ کردم......دیگه اینکه.....اهاان....من بالاخره بعد از حدود ۶ ماه لباسامو مرتب کردم.....از ایران که اومدیم تابستون تا الان دست نزده بودم بهشون......چقدر مامان نق میزد که چطوری میشه دختر اونم تو این سن انقدر شلخته باشه.....دیشبم اصلا تصمیم نداشتم مرتبشون کنم....داشتم دنبال یه چیزی میگشتم.....همه ی لباسارو ریختم بیرون.....چون بیکار بودم مرتبشون کردم.....حالم و بهم میزنه.....دیشب شمردم لباسامو.....۷۴ دست لباس که مناسب مهمونیه دارم.....خیلیاشو حتی نپوشیدم ببینم اندازم هست یا نه......سه چهارتا بلوزم بود که شک دارم مال خودم باشه......تا حالا ندیده بودمشون......حالم بهم میخوره از این کارای مامان.......من ده تا ازین لباسا رو میپوشم......بقیه رو اگه بمیرم نمیپوشم.......اینم میدونه ولی باز هر بار میره جایی دو سه دست لباس مضحک میخره برام......حالا.......گور باباش......چیکارش کنم......تازه آخرش چیزی و که میخواستم پیدا نکردم........کلی مامان ذوق کرد امروز دید همه جا مرتبه......چند روز دیگه همون میشه.....خودشم میدونه......حالا مهم نیست.....چیکارش کنم.......اهان......بهش گفتم مامان نود درصد این لباسارو استفاده نکردم و نمیکنم.....بده به یه بدبخت بیچاره ای.......گفت بدبخت بری ایران لباس گیرت نمیاد..... انقد لجم گرفت.....اون موقه که هنوز ایران بودیم از کجا لباس گیرم می اومد که الان نمیاد......زنیکه خله.....عشق لباس خریدنه......حالا به من چه......حوصله ی هیچ کاری و ندارم......خیلی هم بیکارم اخه......کاری ندارم بکنم.....از سر بیکاری دارم چرند مینویسم......هیچکس تو هیچکدوم از ای دیهام آنلاین نیست.......البته اگه بود هم فرقی نداشت برام....حوصله ی کسی و ندارم......امروز چندمه؟...... دلم درد میکنه.......دلم نه....پاهام....دو اسفنده......۶ روز مونده.....نه ۵ روز.....چرا درد میکنه پس...... من چقدر بدبختم....از یه هفته قبلش تا یه هفته بعدش دل درد هزار تا درد دیگه دارم.....جونم در میاد تا تموم بشه.....اه اه.....چقدر بده مونث بودن.......اصلا حوصله ی درد و اینا رو ندارم فعلن....به اندازه ی کافی اعصابم خرده.....ساعت داره میشه ۵.....نمیدونم....بسه دیگه حوصله ندارم......
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 16:52 توسط .....
|
خدایا این چرا نمیاد......مردم از نگرانی.....فقط بدونم حالش خوبه کافیه بخدا.......خیلی نگرانممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم............نمیتونم بنویسم......... مرصاد خواهش میکنم بیا......خواهششششششششش......من دارم میمیرم از دیروز تا حالا.............
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 9:19 توسط .....
|
پسره ی دیوونه....هی تند و تند مریض میشه هیچی نمیگه به من......انقدر دلم میخواد خفش کنم....... ادم به این الاغی.....خب صد بار بهت گفتم یه مرگت میشه به من بگو......مثلا که چی حرف نمیزنی؟..... اخه هذیون بخوره تو سرم......یکشنبه عمل داشتی گفت برو هفته ی دیگه؟.......بخدا خیلی خری....... میکشمت من.......جرات داری بیا امروز......دهنتو گاییدم......لوس بازی هم حدی داره.......خیلی لوسی بخدا.......خب نگران میشم اینجوری......اگه بدونم چته باز خوبه.....الان که نمیدونم چه مرگته خیلی بدتر نگران میشم.......حالا کجایی؟.....چرا نمیایی پس.......خوابیدی؟......کی اومدی از مدرسه؟......اصلا رفتی مدرسه؟.....حالت خوب شده؟.......ببین چقدر حال ادم و میگیری......چرا نصفه مینویسی اخه...... کامل بنویس یه چیزی حالیم بشه منم.....درسته برا خودت مینویسی و خودت میدونی همشو........... ولی خب اینجور چیزا رو کامل بنویسسسسسسسس........ای خدا.....من چی بگم به تو؟.................. بلند شو بیا دیگه مردم........چه شل شدی این چند وقت.....نه اگه هنوز مریضی که نیا......ولی بیا........ یکم بیا بعد برو......خب؟........ااااااااه بیا دیگه......یکساعته علافم.....هی میرم وبلاگ این و اون............. ساعت بیست دقیقه به پنجه....یعنی ۵:۱۰ تهران.......کجایی تو پس؟.......من میخوام برم توروخدا بیا.....نمیدونم حالا........بسه دیگه حوصله ندارم بنویسم.....اعصابم و خرد کردی.......لطف کن بیا...... زود البته.....
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 16:44 توسط .....
|
ای بابا....این مرصاد کجاس؟......نیامدی دیروز؟......وبلاگتو آپ کردم....طبق معمول بدون اجازه........اصلا تصمیم نداشتم اینکار و بکنم ها.......دیگه میخواستم برم.....بعد رفتم همینطوری وبلاگ تو.....خوشم اومد اپ کنمش.....بعد هیچی دیگه.....اهان.....تازه تو ای دیتم رفتم.....که به مردم خبر بدم و اینا....... به هر حال ببخشید دیگه......اگه پسوردت و عوض نکنی این مشکل چند وقت یبار پیش میاد برات........... میدونی اصلا حوصله ندارم وبلاگ خودمو اپ کنم......حسش نیست.....چیزی ندارم بنویسم اخه......... دیگه.....چرا دیروز نیامدی؟.......هان؟.....خوبه حالت و اینا؟.....نمیدونم......دیگه چی بگم؟................ هیچی ندارم بنویسم اخه......برم دیگه........امروز که میایی؟......بیایی ها......
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 9:29 توسط .....
|
چی بگم؟....حس نوشتن که نیست مثل همیشه!!!!!!.....نیست هیچوقت نمینویسم گفتم اینم روش......حالم خوبه.......خیلی خوبه.....سرم درد میکنه.....ارامش عجیبی دارم.....ولی نمیدونم چرا پام داره تکون تکون میخوره........دست خودم نیست......خیلی ساله این پام یه لحظه هم بدون حرکت نبوده.......حتی تو خواب!!!........البته تو خواب و نمیدونم.....ولی یکی دوبار مامان جیغ زده که الاغ اگه بیداری چرا بلند نمیشی.....ولی من خواب بودم......اونم میگفت اگه خوابی چرا پات و تکون میدی....... حالاااا....ارامشه رو دارم......ولی یکم نگرانم......یکم......همینطوری الکی.....حیف مرصاد میاد اینجا..... روم نمیشه یکی از بهترین و اروم کننده ترین کارامو بنویسم.......میدونم نق میزنه......نق زدنم داره....... ادم خری هستم که اینکار و میکنم.....به هر حال.....دیشب از سر اعصاب خردی شدید برای اروم شدن شدید بعد از شاید یکماه دوباره تکرار شد......سر درد الانم اثر همونه.....ولی خوبم......خیلی خوب...... حالاااااا......دیروز نشد بیام.....یه جورایی هم خوب شد.......شارژر این خراب شد و شارژ هم نداشت و من نیامدم......بهونه ی خوبی بود......مامان رفت بازار......کلی نق زد که برم......جمعه هم نرفتم باهاش.......خیلی گیر داد که نمیدونم چند ماهه از خونه در نیامدی و افسردگی گرفتی و کلی حرف مفت دیگه.......زر میزد هاااا......همین چهارشنبه رفتیم خونه ی این زنیکه چیز......ولی خدایی خیلی وقته جای خوب نرفتم......ولی خونه موندن و دوست دارم......خیلی زیاد......به هر حال......اهان.....دیروز دقیقا از ساعت ۴ونیم که این رفت تا ۱۰ که بابا اومد و بعدشم مامان........رو مبل نشستم.......از جام حتی یه لحظه تکون نخوردم.....هیچ کاری هم نمیکردم......یعنی یبار تلویزیون روشن کردم ولی حسش نبود...... به هر حال خیلی داد......دیوونم.....خیلی زیاد.......حالاااا......دیگه....حسش نیست اون یکی و اپ کنم.....واقعا حسش نیست.......اصلا دلم نمیخواد اونجا بنویسم.....البته اینجا هم خیلی دلم نمیخواد بنویسم.....ولی از بیکاری بهتره.....خیلی خیلی بهتره........مرصاد چرا نمیاد؟......ساعت ۴ و نیمه...... کجایی؟.....اهان.....امروز که کلاس نداشت......نمیدونم حالا......چیکار کنم......دیگه.........دیگه هیچی.....اهان.....اتی یکشنبه میاد......شاید.....نمیدونم......بسه دیگه.....برم.....نه نمیرم تا ۵ هستم ببینم این میاد یا نه.....البته فک نمیکنم بیاد......نمیدونم حالا.....برم.....
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 16:39 توسط .....
|
ببین مرصاد من به خاطر اینکه برای همه ی کارایی که میکنم دلیل دارم تصور میکنم همه همینطوری هستن......خب؟....من حتی بدون دلیل وبلاگ کسی هم نمیرم....خب؟.....دیگه اینکه.....فک نمیکنم میخوای خرم کنی.....تصور میکردم دلیل داری.....حالا دلیلت به من ربطی نداره دیگه....تو یه رابطه ی اینترنتی خر کردن معنی نداره...یعنی دلیل برای خر کردن وجود نداره.... اونم برا من که خر خدایی هستم......دیگه.....ببینم تو دیروز رفتی وبلاگم چی دیدی؟....اصلا یادم نمونه چی نوشتم.....تازه خری که فکر کردی چیز مهم نوشتم....تا حالا چند بار چیز مهم نوشتم؟....اهان.....لطف کن و ارشیومو نخووووووون...خب؟...دیگه....میدونی خیلی تابلو بود داری خودتو کنترل میکنی وقتی با هم حرف میزدیم.....خوبه....اهان......ببین فک میکنم به خاطر اینکه نوشتم این وبلاگم مثل قبلیه بچه خر کنیه ناراحت شدی؟..... بچه خر کنیه دیگه....وبلاگ منم همینطوره....دارم خودمو خر میکنم..... راستی من تو وبلاگم برا هر کی دلم بخواد مینویسم.....به تو ربطی داره؟.....
میدونی اولین باره باهام دعوا میکنی؟...یادم باشه تاریخ امروز و...حاضرم همه ی زندگیمو بدم ولی الان بیام بغلت کنم!!!....میدونی من حتی روم نمیشه به خودم بگم چقدر تورو دوست دارم....خیلی وقته نمیتونم بگم.....انقدر مسخرس که....حالاااااا.... نمیدونم دیگه چی بگم.....اگه ناراحتت کردم ببخشید......دیگه......... تو تازه فهمیدی من شکاکم؟.....به خودمم شک دارم....به همه چی.....ادم گهی هستم.....میدونم خودم.....اهان....اخلاق خودت تخمیه هاااا......نبینم دیگه به مرصاد من توهین کنی.....خب؟....افرین.....من اصلا تخمی بودن تو اخلاق تو نمیبینم.....نمیدونم حالاااا....اهان....میدونی تا حالا هزاربار خواستم با تو تموم کنم......حتی گاهی اوقات مطمئن بودم که تموم میشه.....ولی هر بار واقعا یه چیزی میشد که نتونم بگم بهت.....انقدر این خدا کرم ریخت که من بی خیال تموم کردن شدم.....البته اون موقه هم دوستت داشتم.....ولی خب.....حالا هم قصد ندارم تموم بشه رابطمون......حالاااا......ببین همیشه گیر بده بهم.....انقدر حال میکنم بخدا....بسه دیگه.....دیگه تکرار نمیشه...یعنی دیگه ازین کارا نمیکنم......راستی اون بدبختی که اومده وبلاگت و چیکارش داری؟.....چه ربطی به اون داشت انقدر نق زدی بهش؟.....دیگه بسه برم....امروز نمیام شاید......فردا هم نیام شاید....یکشنبه هم باز نیام شاید.....دوشنبه رو هم اگه حسش بود هنوز نمیام......بعد سه شنبه خدا میدونه دیگه......البته من الان اینو گفتم فقط......فردا از خواب بیدار بشم عین بز میام سر این...اخه دلم تنگ میشه برات همش....خیلی خوبه که تورو دارم....خیلی خوبه....خیلی هم دوستت دارم.... دیگه هم اینکه اینجا هر چی خواستی بگو.....راجع به اینجا یعنی...... دیگه بسه.....دلم برات تنگ شده....خیلی......برم دیگه من.....اولین باره به خاطر اینکه حس میکنم ناراحتت کردم اشکم در اومد.....ببخشید....
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 9:40 توسط .....
|
اه اه.....پسره ی لوسه مسخره....غلط میکنی حرف نمیزنی......بخدا اگه ازین به بعد هر چی میخوای بگی و بهم نگی دهنتو چیز میکنم......دیگه خودت بگیر چی.......منم که دیروز بود کی بود بهت گفتم ازین به بعد بگو.....یعنی اینجا کامنت بذار......هر غلطی میخوای بکنی بکن.......فهمیدی عزیزم؟...... افرین.....تا شنبه وقت داری که حرفتو بزنی.....البته گفتم شنبه چون احتمالا فردا نیام......میخوام برم بازار.......همینطوری از سر بیکاری.......تو هم رفتی خونه ی داییت.........خوش بگذره عزیزدلم......... دیگه چی بگم؟......مرصاد نه محمد میترسم این وبلاگ کم کم بشه برا تو........یعنی فقط توش برای تو بنویسم......خوبه البته.....ولی خب خوب نیست خیلی....حالااااا....دیگه چی میخواستم بگم؟.......... ببین من دارم غصه میخورم همش......انقدر ناراحت شدم که بهت گفتم در مورد اینجا هیچی نگو........ غلط کردم بخدا.....بگو....هر چی میخوای بگی......خب؟......باید قول بدی هااااا......افرین.......دیگه هیچی.....برم من......کاری ندارم اینجا.....چیزه.....چی میخواستم بگم.....راستی تو چرا انقدر بی حوصله شدی؟.....چته؟........خسته شدی از هر روز نت اومدن و این کارا؟.....مرصاد یه چند روزی نیا...... بخدا خیلی خوبه برات.......البته اگه از اومدن خسته شدی......ولی تو اونروزی گفتی خسته شدی از نت اومدن.....چند روز نیایی خوبه برات......نمیدونم حالا.....هر جور راحتی......ولی اگرم نخواستی بیایی چیز کن......اهان......بگو چی میخواستی بگی.....خب؟......افرین.......من برم دیگه.......دوستت دارم........
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 17:7 توسط .....
|
امیدوارم نیاد......تا شب....اعصابم و خرد میکنه وجودش.....به حامد گفته یه ربع دیگه راه می افته......... رو این حساب ۴ و نیم خونه میاد......خداکنه یه راست بره مغازه.......حسش نیست.......سرم درد گرفت........دلم گرفته......برا خیلی چیزا.......و خستم......ساعت چنده.....نوشته ۳:۳۷.....یعنی چند......بیست دقیقه به ۴؟..........انگار....نمیدونم......مهم نیست حالا.....اه اه...خدا کنه این دختره نیاد برا عربی و اینا....حوصلشو ندارم.....اتی زنگ زد صبح......از نت که در اومد......ساعت ۱۰......کلی بهش فحش دادم که خواب بود چرا زنگ زدی.....گفت پس کی داشت حرف میزد.....گفتم نت بودم!!!......... خوابیدن هم برام شده نت.......اه اه.....خاک برس سرم.....اهان.....نمیدونم چی گفت.....یادم نیست........حالا به من چه.......من نمیخوام بنویسم الان.....میخوام تلویزیون نگا کنم.......دلم فیلم میخواد.....فیلم خوشگل البته.....نه این ایرانیای مضحک.......کاش بود......نه نبود.....حالا چه فرقی داره........بسه میخوام برم......دلم این نکبت تنگ شده.....الان جای نکبت خواستم بنویسم جاکش...... بعد دیدم زشته.....همین خوبه فعلن......دیگه......برم دیگه......امیدوارم عربیه نیاد که چیز کنم......... بیام نت........اگه این باشه البته......فعلن که تحویل نمیگیره.......حالاااا....مهم نیست......برم..........نه نرم.......میخوام بنویسم.....سروش برام افلاین گذاشته بعد نوشته ببخشید......چیو ببخشم؟......... این پسرا عادتشون انگار بگن ببخشید.....یادم نمیاد کاری کرده باشه.......حالاااا......گور باباش........دیگه..... چی بگم دیگه؟.......هیچی برم.......حس نت نیست.....نمیخوام وقت حروم کنم!!!!!!!!.........نه میخوام بعدن بیام.....یه فیلم توپ داره اخه.....میخوام ببینم......یکم دیگه میام.....این کارته تموم نشد چرا نمیدونم......هلن میگفت میخوان ۵ هفته ای بکنن.......انگار کردن.....نمیدونم حالا......بهتر تموم نشه.......برم.......
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 15:46 توسط .....
|
تا جایی که یادمه ۲۷ بود این کارتو گرفت حامد......خب امروز ۲۷ بهمنه.....چرا تموم نمیشه پس؟......... فک کردم جدید گرفته.....ولی همونه.....به هرحال....به من چه......اوووووی مرصاد اینجا میایی یا هنوز پشیمونی؟.....اگه نمیایی بگو برات اینجا ننویسم......چی گفتم.....نه اگه میایی بگو بهم.......اصلا به من چه.....من اینجا مینویسم برات گاهی اوقات.....خواستی بیا و بخون......ای خدااااا.....هنوز دلم برات تنگ شده......اینو قرار نبود برا تو بنویسم ولی انگار داره میشه برا تو.......میدونی چند روزه یه جوریم...... شک دارم به اینکه دوستت دارم یا نه......یعنی نمیدونم.....ولی اگه دوستت نداشته باشم دلمم برات تنگ نمیشه.....در صورتی که از دیروز تا الان پیوسته دل تنگم!!!.....بعد اگرم دوستت داشته باشم که دارم دیگه.......نمیدونم....فعلن حس ندارم.....یعنی هیچ احساسی نسبت به هیچکس ندارم............ باز خوبه دلم برا تو تنگ میشه......ای خدااااا.....چی بگم.......بسه این برای تو نوشتن گناه داری......پست قبلی هم برای تو بود......راستی چرا حوصله ی کسی و نداری؟......منم حوصله ی کسی و ندارم ولی دلم برا تو تنگ شده.......چقدرم میگم......خب دلم برات تنگ شده.....ایرادی داره؟.......خطر گاز گرفتگی هم خوبه........اگه همیشه این خطر و داشته باشی میام پیشت!!!.......... نه........گاز چیه......خطر بغل کردن نداری؟......یه خطر خوب داشته باش.....نه نه....همین گاز بهتره.........میری تو خیابون دخترای مردم و بغل میکنی بعد دردسر میشه......اره همینجوری گاز بگیر.......هر جایی و گاز نگیری هااااا......مثلا دستشون گاز بگیر.......از گردن نرو بالا......مثل این هلن وحشی.......بخدا خیلی وحشیه......هر جایی بیاد دم دستش گاز میگیره......البته اون گردن به بالاس.........تو گردن به پایینو گاز بگیر......نه......فقط دست......گردن به پایینم جای بد داره.......... اه.......ببین چقد اذیت میکنی.......اصلا تو چرا میخوای مردم و گاز بگیری؟.......مگه خلی؟........من البته خلترم.......چیزه الان کجایی؟.......مدرسه رفتی؟......الهی بمیرم چقدر بده....ولی نه اینجوری که من فهمیدم خیلی هم بد نمیگذره......اگه خوش نگذره البته......ولی خدایی خیلی پررو هستین.............. پشت سر معلم ادم این چیزارو بگه عادیه......ولی جلوش نه......مخصوصا اون گوش کن و صابون بزن و اینا......حالا چیزای دیگه عادیتره........ولی بگین همه چی......خوبه.....دوسال دیگه تموم میشه.......... دوسال؟...اره انگاری......وای من برم دیگه بسه......البته راستش و بخوای اگه ولم کنن تا شب میتونم برات بنویسم........دیشب که داشتم مینوشتم برات اصلا انقدر حس نوشتن نداشتم.......ولی الان دارم........خیلی هم دارم......مرصاد.....نه محمد.......میخوام وبلاگتو اپ کنم......باشه؟.........الان نه هاااااا....بعدن.......ببین دیشب داشتم با خرست بازی میکردم!!!......بعد به این نتیجه رسیدم که الان که به تو میگم محمد به اون باید بگم مرصاد!!!!!!!......ادم خلتر از من دیدی؟.......دیگه چی بگم؟............. باید برم........فقط اگه نمیایی اینجا بگو.....چون این چند روز یه چیزایی و برا تو نوشتم.....نمیدونم حالاااااا........میپرسم ازت.......اگرم نمیایی یبار دیگه ادرسشو میدم که مجبور بشی بیایی......... حوصله ندارم ایمیل بزنم برات اخه......دیگه...........برم.......دوستت دارم.......همین الان به نتیجه رسیدم........یعنی همین الان بعد از چند روز حس کردم دوستت دارم........خیلی هم زیاد!!!....
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 9:50 توسط .....
|
سلام.........میدونی خرتر از اونی هستم که بتونم خودمو کنترل کنم و برات چیزی ننویسم..........دلم برات تنگ شده بود.......خیلی زیاد......از ساعت 5 تا الان دارم خودمو جر میدم که بیام خونه و برات بنویسم!!!!.........کلی تو ماشین به خودم و تو خندیدم....
خنده داریم........خیلی زیاد هم خنده داریم.....خدایی بگم از اون روزایی نبود که حس کنم یه دنیا دوستت دارم و این چرندیات.........فقط دل تنگ بودم.......البته الانم هستم.......ولی کامپیوتر خیلی اروم کننده س برام.........میگم خنده داریم........همینه
دیگه.........من اگه بچه دار بشم هیچ وقت براش کامپیوتر نمیخرم.......اگرم بخرم نمیذارم بره نت.......اینهمه میگن فایده داره.....تو فایده دیدی؟......نهایت فایده ای که برا من داشته تو بودی......فک نمیکنم فایده ی خوبی باشی.....حالااااااا........
نمیخواستم برات بنویسم هااااا.....امروز بود گفتی برام ایمیل نمیزنی؟.......شایدم دیروز بوده......به هر حال دلم تنگ شد برای اینکه فقط برای تووووووو بنویسم.......البته برای من خیلی فرق نمیکنه برای کی بنویسم.....مهم نوشتنه.....حالاااااا....چیکار کردی امروز؟......
خوب بود؟......تو که رفتی مامان اومد گفت بایددددددد باهاش برم خونه ی یه خری.....قول گرفتم که ساعت 8ونیم از اونجا برگردیم.......ساعت شد 8ونیم......به مامان گفتم ......بعد گفت یکم صبر کن......خلاصه این صبر من تا ساعت 9:45 ادامه داشت...
بعد از کلی تو خیابونا گشتن خانوم که دلش باز بشه و هزارتا چیز دیگه ساعت یک ربع به یازده رسیدیم.......منم الان دویدم اومدم برا تو مینویسم......ساعت 11:23....امروز کارتم تموم میشه....اگه قبل از 12 برم که اینو میفرستم برات اگر نه که هیچی.......یعنی دارم برا خودم مینویسم...
چی بگم؟......به جان خودت هیچی ندارم بگم بهت......الانم از سر اینکه تا فردا عصری خودمو تیکه پاره نکنم اومدم مینویسم......حالم از خودم بهم میخوره.......مدرسه که میرفتیم یبار یکی از دوستام بهم گفت اگه یه پسر کاری کنه که تو دوسش داشته باشی من خودکشی میکنم........
خب البته دوستیمون عادی نیست.....برا همین اون خودکشی نمیکنه.....ولی به هر حال ادم خری شدم.....خیلی.....تو هم انگار خری...نمیدونم البته از کی خر شدی.....من که دقیقا 7 ماه و 26 روزه خر شدم!!!!.......حالا......گور بابام.....
چی بگم بهت دیگه؟.....نمیدونم چقدر نوشتم برات......زیاد شده؟.....مهم نیست.....تا 11:40 مینویسم.....طبق معمول کس شعر محض......میدونی دانشگاه سه تا هم رشته بودیم.....ایرانی البته.....من و رامین و نفیسه......همیشه به ریاضی محض میگفتیم
کس شعر محض........برا همین عادت کردم بعد این کلمه محض رو حتما میارم.....خوشگلش میکنه.....مگه نه؟.....مرصاد.....نه محمد....دلم برات تنگ شده....یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟.....امیدوارم نشی....دلم میخواد پیشت بودم......
مسخرس.....مگه نه......ولی دلم میخواد بودم.....میدونی ایران اومدن من خطرناکه......دلم برات تنگ بشه نصف شبم که باشه میام بغلت!!!!اینم یکی از خریتهام........تازه یه خریت بزرگ دیگه هم دارم.....من نباید همه چیزو به تو بگم....یعنی نباید همه ی احساسمو بهت
بگم......ناراحت که نمیشی........فک نمیکنم بشی.......نمیدونم شایدم بشی.......حالا مهم نیست.......ساعت 11:35 شد......یکم دیگه میرم نت که اینو بفرستم......میدونی حس میکنم واقعا چیز بدرد بخوری ننوشتم......به هر حال......
بسه.......
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:47 توسط .....
|
بدم میاد بعد از هر چیزی علامت تعجب بذارن......این گوساله حتی وقتی میگم دوستت دارم علامت تعجب میذاره.........علامت تعجب برا حرفای عجیبه.......حرفای مسخره........حتی اگه به مسخره بگی دوستت دارم نباید بعدش اینو بیاری.........نمیدونم حالا.........به من چه........دلم برا هلن تنگ شده.....نمیاد اینجا.......الان بهش گفتم مرصاد گفته اخلاقش تخمیه.......کلی بهش بر خورد.......کلی خندیدم..........برم.......
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 16:55 توسط .....
|
ای خدا.....دیروز به کل نحس بود.....از اون روزهایی که حامد میگه تخمی......ولی من میگم نحس......... نحس قشنگتره......دوسش دارم......یاد جغد می افتم.......نمیدونم حالاااا....شب الهام اومد......زنیکه ی بیکار.....همیشه خونه ی این و اونه......کلن از صبح اعصابم خرد بود......ولی هر چی گذشت بدتر شدم....تا صبح هم پدرم در اومد....صد بار به مامان گفتم غذا سرخ میکنی پنجره ی اشپزخونه رو باز بذار....دیشب تا دراز میکشیدم می افتادم به سرفه....اخرش با این سرما پنجره رو باز کردم.....یه جورایی هم نشسته خوابم برد.......کمرم تا الان درد میکنه.....حالا مهم نیست گور بابای همه چی......دیگه چی میخواستم بگم.....یادم نمیاد.....اهان...میخوام این عربیه رو خودم تموم کنم که این الاغ هر روز نیاد.....برام مهم نیست هر روز بیاد.....ساعت اومدنش بده......من که نت هستم میاد........خب دوست ندارم به خاطر عربی بلند شم برم....هر چند اهمیتی نداره ....ولی خب....... چیپس میخوام.......میخوام اونو اپ کنم.....من فقط اپ میکنم......همش دارم اپ میکنم این مدت......... ولی دلم میخوام.......میدونی اونجا که مینویسم برام مثل یه جور خود ارضایی.......ولی اینجا نوشتن یه سکس کامل!!!!!!به هر حال هر دوش خوبه برام......به قول سروش امثال ما که شهوت نوشتن دارن باید زیادتر از حد معمول بنویسن......حالااا.....فعلن که حسش نیست.....شدم مثل چیزااااا.......نمیگم چیا.....اونور چی بنویسم........یادمه یه چیزی میخواستم بنویسم ولی یادم نیست چی.........امیدوارم یادم بیاد چون میخوام اپ کنم....یادمم نیامد یه چیزی مینویسم دیگه.......بسه برم....
میدونی مرصاد صبح فهمیدم به علی حسودیم میشه......گفتم علی چون تنها کسی که میدونم دوسش داری و میشناسم یه جورایی همینه.....به هرحال به هر کسی که دوسش داری حسودیم میشه.......... حتی اگه مادرت باشه.......اولین باره به کسی حسادت میکنم......اونم به خاطر یه مذکر.......از خودم متنفرم.......
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 9:29 توسط .....
|
گور پدر سگم ...به مولا دارم بالا میارم ازینهمه خریت.....یه مملکت هی میگن خرم......میگم نه.......... اه اه اه.......میخوام اون یکی و اپ کنم حسش نیست.....گور باباش حالا بعدن میکنم......این زنیکه کسخل باز میخواد بیاد اینجا.......دیروز کشتم خودمو حالیش کنم ساعت ۵ زودتر نیااااا......اخرشم میدونم نفهمید.........گور باباش جهنم.......این پسره ی نکبت هم امروز کلاس داره نمیدونم تا کی باید منتظر باشم........یه وبلاگ زده شبیه این.......البته اینم مثل اون قبلیه بیشتر بچه خر کنیه.......ادمی نیست که برای نوشتن برا خودش وبلاگ بزنه تازه روز اول ادرسشو بده به من......حالا مهم نیست.......گور باباش ما که تا الان خر شدیم چند وقت دیگم روش........نمیدونم چرا این بلاگفا از صبح باز نمیشد......اپ کرده میخوام برم.......هه هه هه...یه وبلاگی لینک داده نوشته وبلاگ عشق من اینه......کلی خندیدم....... باید بپرسم کیه.......حالاااا....خداکنه زود بیاد اعصاب ندارم.......مریم میگفت اون گوساله از ایران اومده ولی نمیدونم چرا زنگ نمیزنه بهم........یعنی هنوز ناراحته........تصمیم ندارم خودم بهش زنگ بزنم....... نمیدونم ناراحت نیست....از ایران که اومدم زنگ زد یبار.....ولی نه وقتی میخواست بره بهم گفت نه از ایران زنگ میزد نه حتی می اومد نت.......مهم نیست البته ولی خب خیلی تنهام......اتی و فرزان که نیستن فقط ......حالا مهم نیست.....گور باباش.......چی میخواستم بگم.......گرمه......آآآآخ امروز سوتی دادم اساسی.......داشتم به اینکه امروز چند شنبه است و این پسره کی از مدرسه میاد فک میکردم.......حامد ازم پرسید به محمد گفتم یا نه برا ایران رفتن.......خواستم بگم به هلن گفتم بهش بگه.......گفتم به مرصاد گفتم......انقدر خندید......گفت حالت بد شده ها.......گفتم چه کنیم........حالااااا......یه چیزی میخواستم بگما......اهان گرمه........گفتم یبار اینو........نمیدونم چرا این مرصاد انقدر گیر داده که منو ببینه......البته چیزه.....حالا ول کن....به من چه......ببینه که چی......همین نبینه بهتره.......ساعت ۴:۱۷ شد......بذار اونو اپ کنم.....خب کردم خیر سرم.....اینم اومد.....بسه دیگه........البته به خاطر یه چیزایی میدونم بنویسم و سرم گرم باشه بهتره........واااااای باید ابروامو بر دارم.......پر شده.....ولی خوب شده الان خودم میتونم بردارم.......مدلش مشخصه راحتم دیگه........اعصاب ندارم ولی.......کاش این هلن اینجا بود دو دقیقه ای تموم میکرد.....اه....حوصله ندارم.......کاش خدا زنها رو بدون موی اضافی می افرید.....خدایا خیلی مریضی.......مو میخواییم چیکار........همش دردسره بخدا......اه اه.....اگه اینا گیر نمیدادن عمرن کاری به قیافم نداشتم.......چه فرقی داره بودن و نبودن چهارتا مو......بدبختیم ها.......گور بابای همه چی.......فعلن که وقت ندارم.......بسه انگاری......
+
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 16:35 توسط .....
|
ای ریدن همه تو هیکلم امروزززززززززز........چه بد بختم من......این نگهبانه اومده بالا.........یه ساعت معطل اونیم.......هنوزم نرفته.......سگ پدر........حالا.......اپیدم اونو .......یکی از کس شعرای امیر و گذاشتم.........ادرس این نکبتم دوباره دادم به مرصاد.......حسش نیست بگم چرا........راستی بهش گفتم میخوام بهت بگم محمد......گفت خب و اینا........حسش نیست اونم بنویسم........این مرتیکه ننه سگ هنوز اینجاس......منم تنها.....گور باباش رفت........اه اه........عینک زدم هی میاد پایین.......هم دارم با محمد!!!چت میکنم هم اینجا.........خوشم اومده باز اینجا بنویسم......دوبار نوشتم باز یادم اومد.........حامد یه موبایل خریده طبق معمول اخرین مدل سونی اریکسون.........خیلی شیکه....... من میخواممممممم........این نوکیاها هر چقدرم جدید باشه باز زشته.......ولی گوشیهای سونی همیشه حتی قدیمیهاش خوبه.........چی بگم؟.........حسش نیست........بسه........اهاااان........من از اونجایی که نمیخوام دیگه وقتمو برا ایمیل زدن حروم کنم.......ازین به بعد همینجا مینویسم برا مرصاد......حالا خوند که خوند نخوندم به من چه.......نخونه......چیزه برم من بسه........
+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 16:58 توسط .....
|