تبليغاتX
...
بده ادم دلش بخواد یه چیزی و بدونه ولی ندونه............بعد چیزهایی که میخواد ندونه بدونه.................. تازه این خداهم پشت سر هم ضدحال اساسی بزنه................گیر بده...............نمیدونم................... این اتی هم اعصابم و خرد کرده...............باید ازش بپرسم ولی اصلا نمیشه.............میترسم انگار...... ...........................دارم نسکافه میخورم..........یاد اونروزی افتادم که دوساعت با اتی بحث کردیم........ من میگفتم نسکافه قهوه ای تیره است..............اون میگفت روشنه..............اخر فهمیدیم اون با شیر میخوره من بدون شیر.....................مسخرست..................تصمیمم رو هم گرفتم........................... تو هفته ی اینده یا آخر همین هفته آخرین پست وبلاگم رو مینویسم.....................دیگه حسش نیست هر روز بیام نت...............نمیدونم البته...................ولی دیگه اونجا نمینویسم.......................نوشتن که اینجا هم هست...................اونجا دردسر به وبلاگ بقیه سر زدن رو دارم.............اینجا راحتم......... مینویسم فقط...............برای خودم..................برم.............

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 9:22  توسط .....  | 

دیگه کمترین دلیلی برای نت اومدن و این جور کارهای مسخره ندارم....................نمیدونم حالا............ ولی تصمیم دارم اون وبلاگم رو خیلی زود جمع کنم...............اون وبلاگ هم که جمع بشه دیگه کار خاص یا دلیلی برای نت اومدن ندارم...............خب البته نمیتونم اصلا نیام...........اینو نمیبندم..............اینم ببندم نمیشه نیام.............حداقل اومدنم به قول حامد برای روزنامه ی شرقه.......................به هر حال این وابستگی ها باید از بین بره....................................همین...............
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 16:36  توسط .....  | 

این چند وقت اخیر تصور میکردم حالم خوبه................خیلی خوب..............یا شاید خوب شدم........... ولی با اتفاقات امروز فهمیدم فرقی که نکردم هیچ.........بدتر هم شدم...........خیلی زیاد...................... بیچاره مامان ...............بعد از اون همه کاری که کردم چقدر خواست ارومم کنه.................................. حالم بده..................

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 16:5  توسط .....  | 

دیروز کنار دریا رامین و مریم و نفیسه رو دیدم.....................بی نهایت ذوقیدم.....................عصری میام میگم مثل ادم..............خیلی خندیدیم...............
+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 9:8  توسط .....  | 

این قالبه قشنگه؟...........................به هر حال با اینکه نه خودم میبینمش نه کس دیگه ای دلم نمیخواد مشکی باشه فعلا...................
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 16:33  توسط .....  | 

میخوام قالب اینجا رو عوض کنم................قالبهای بلاگفا زشتن................یه کاریش میکنم حالا.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 9:45  توسط .....  | 

نه حس نوشتن هست نه وقتش..................این سبزه چه تیریپه...................یاد ریحانه می افتم....... همیشه همین رنگیه....................حالاااااا...........هیچی دیگه.............فعلا که دارم خر میزنم برای کنکور.................اگه قبول نشم..............میمیرم احتمالا...............نه اینکه قبول نشم...................... اگه سال دیگه ایران نرم میمیرم.................دانشگاه که اینجا هم بود.................هدفم اصلا درس نیست................فقط ایران..........همین مهمه..............فعلا که امیدوارم به هر دلیلی سال دیگه این موقع ایران باشممممممممممم...............خداروشکر نت اومدنم هم کمتر شده................روزی که مرصاد باشه در نهایت یکساعت..............اگرم نباشه یربع..............خیلی دلم میخواد قطعش کنم........ ولی نمیشه..................اصلا نمیشه................برم.................
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 9:40  توسط .....  | 

امروز بازم اتی با من قرار داشت...............هفته ای سه بار با من قرار داره...............روش نمیشه به مامانش بگه با کی میره بیرون...........منو میاره وسط...............دیروز یه چیزی گفت که واقعا شکه شدم..................تصور نمیکردم انقدر خر باشه.................البته بعدش خیلی بهم خندید................... گفت خالی بستم...........ولی باور نمیکنم...................نمیدونم..................خیلی اعصابم و خرد کرد... ......................حالاااااااا...............هیچی دیگه...............دلم برا مرصاد تنگ شده............................ فکر نمیکنم بیاد.................باید تا فردا صبر کرد...............همین دیگه............
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 16:1  توسط .....  | 

پشیمون شدم......................عین سگ......................اتی زنگ زد................به مامانش گفته من با اینهمه پخمگی دارم شوهر میکنم................که اون الکی خواستگارها رو رد نکنه...............کلی بهش خندیدم..............گفت به مامانت ندا بده ضایع نکنه..............
+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 16:49  توسط .....  | 

حسش نیست بنویسم...........حتی اینجا............. دوست دارم آبی بنویسم................خوشگله........ نه این بهتره..................نه.............همین خوبه................حالاااااااا...............هیچی دیگه................ حس نوشتن نیست................اهان.............باید درس بخوانم.............حوصله ندارم........................ قراره از شنبه برم کلاس عربی................یعنی این بیاد خونه بهم یاد بده.................حالا نمیدونم چی میشه.................برم..............چقد این رنگش قشنگه..............همیشه با همین مینویسم.............. حالا نمیدونم تو قالب مشکی چی میشه...............برم................راستی دیشب خواب علی و دیدم.... ..............دلم براش تنگ شده.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 16:23  توسط .....  | 

خب.................امروز تولد مامانه............فردا هم تولد شوهرش...............حالمو بهم میزنن............... حسش نیست بنویسم...............فعلااااااااااا..............

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 16:36  توسط .....  | 

خاله زنگ زد یکساعت پیش..............مامان هم نبود............نزدیک بیست دقیقه حرف زد...........مخم سوت کشید...............باز مامان که حرف میزنه میشه بهش گفت خفه شو............به این که روم نمیشد بگم بسه................واقعا سخت بود............مردم................حالاااااا.........حالم خوبه............. خیلی خوب.............................................................................................................
+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 20:42  توسط .....  | 

روز نفرت انگیزیه...........از اون روزهای زرد کویت...........که بیشتر شبیه شبه..............حالااااااااا........... این چند روزه انقدر حالم بد میشه شبها که دلم میخواد بمیرم............آخرین بار تو ایران مریض شدم...... .........نمیدونم چرا باز گرفته.................هیچ مسکنی هم تو خونه نداریم...........به مامان هم بگم بخره میخواد باز گیر بده............حامدم که ولش کنی خودش یادش میره بیاد خونه............میخوام زنگ بزنم به این الاغ.............حسش نیست.............حالاااااااا.............
+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 16:16  توسط .....  | 

یکساعت پیش این دختره صفا زنگ زد...........اگه خود خدا بهم زنگ میزد انقدر کف نمیکردم............دوسال از هم بی خبر بودیم.............تلفن امروزش خیلی عجیب بود..............و خیلی بی دلیل..............خوشحال شدم.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 15:40  توسط .....  | 

خدای الهی قربونت برممممممممم................تو چه ماه شدی............میترسم خودت نباشی............ فکرشم نمیکردم اینجوری تموم بشه...............مرسییییییییییییی....................خیلی جیگری انصافا....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 12:35  توسط .....  | 

............................ یه حس بد دارم..............یه چیزی شبیه اون احساسهایی که فرزانه میگه.............حس تموم شدن..........نه نه..........خر شدن.... یا شاید ...............نمیدونم...............اااااااااه...........حسش نیست.............خداجونم..........غلط کردم. ...................خوبه؟...............خفش کن.................زیادی داره زر زر میکنه.........فعلا بسه...............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 21:24  توسط .....  | 

اااااااااه..............هر چی ادم خره گیر من بدبخت افتاده..............صدبار بهش گفتم هر الاغی بجز اتی زنگ زد بگو من نیستم.............مگه فهمید..............اخرشم کار دستم میده.............اون رامین سگ هم که ول کن نیست.............گفتم فردا ماشین ندارم نمیتونم بیام گفت ماشین یکی ازین دوستاتون را بگیر بیا..............گفتم روم نمیشه گفت خودم میام دنبالت............یعنی دیگه اون روی منو اورده بالا..... نکبت الاغ فکر کرده خرم.........میگه به علی میگم نیاد..............الان همه ی ارزوم خفه کردنشه........... حالا نمیدونم چه مهربون شده..................ولی دلمم براش سوخت...........خیلی بد زدم تو حالش....... گفتم چه اصراری داری بیام...........گفت دلم برات تنگ شده..............کلی فحش بهش دادم ............... نکبت خالی بند..............دیگه واقعا بمیرم نمیرم.............از سوم دبیرستان باهم دوست بودیم ........... خیلی میشناسمش............ادمی نیست که الکی گیر بده..................یه کاری میخواد بکنه............... یا ایراد از اون دوست خرشه............حالااااااااا.............بقدری اعصابم خرده که گفتنی نیست................ عین سگ هم پشیمون شدم چرا ادرس اینجا رو دادم به این پسره...................اصلا حسش نیست...... حالاااااااا............من نمیدونم ماه رمضان تموم شد بالاخره یا نه...............اصلا حوصله ندارم دیگه بشینم تو خونه...............مامان میگه برو شنا........حسش نیست..........بدم میاد از اب...........نمیدونم چیکار کنم.............حوصله ی نت هم ندارم..................... دلم برا ایران تنگ شده................انقدر در و دیوار این اتاق رو نگاه کردم که دیگه روم نمیشه نگاشون کنم...................خدایا بسه................ضمنن کمک کن امشب حکایت همیشگی نباشه................... به جان خودت خسته شدم...............خداکنه مرصاد نیاد...........حوصلشو ندارم ابدا..............این اتی الاغ هم تلفن خونشون که برنمیدارن هیچوقت موبایلش هم همیشه خاموشه.............یه روز کارش دارم هااااااااا............حالا خوبه اینجوری...........رامین نمیتونه باهاش حرف بزنه............انداختم گردن اون................میترسم ضایع بازی در بیاره بگه میایم...........خدایا ببین چه دردسری شده هااااااااااااااااا.. من دیگه دارم بالا میارم ازین وضعیت.................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 20:9  توسط .....  | 

از اتاق مامان یه صداهایی میاد....................میترسم.....................نه جدی از وقتی بیدار شدم تا الان داره ازین صداها میاد............مامان که عمرا الان بیدار باشه..........بابا هم که نیست.....نه اینجوری بد میشه........نتیجه ی ضداخلاقی داره..........یا خودش بیداره یا بابا هست..........اینم غیر ممکنه ...... ..............به هرحال یکی اونجا داره یه کاری میکنه...............چقدرم بد کار میکنه..........اینهمه سر و صدا......................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 11:25  توسط .....  | 

دیشب رفتیم خونه ی هلن.............من خر طبق معمول ضایع کردم.........نمیدونم چی گفتم بهش گفت به جون تو...........منم عین بز جلوی مامانش گفتم جون ننه ی جندت...........مامانش گفت من بخاطر تو هم که شده میرم جنده میشم................همیشه ضایع میکنم جلوی این.........جهنم................ دیگه چی میخواستم بگم.................. خدای من مردم..............الان رفتم حالا یه وبلاگی................... پسره همجنسگراست................خب با اینش مشکل ندارم..................صمیمی ترین دوستم یه جورایی..................حالا اون هیچی............مهرداد هم همینطوریه..............ااااااااااه.........حالمو بهم زد.....................یاد هدی افتادم...........میگفت هدایت و پروین و ... همجنسگرا بودن......................... خیلی دلم میخواد با یه پسر همجنسگرا حرف بزنم..............شدیدااااااا...............حرف زدن با دختر همجنسگرا که هنوز عاشق نشده ترس داره....................ولی پسرا دیگه مشکل ندارن..............حالااا. .................گورباباشون..................به من چه...............از مهرداد خوشم اومد..........من اگه کامنتهاش را تو اون وبلاگ نمیدیدم هیچوقت نمیفهمیدم این مشکل را داره.....از وبلاگ خودش هیچ برداشتی نمیشه کرد............... حالااااااااا........... هیچی دیگه.........برم..............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 10:58  توسط .....  | 

اااااااااااه............حالگیری به این گندگی ندیده بودم تاحالا................نزدیک دوساعت برام کس شعر بافت...............نتیجه هم نداشت..............خدایا دستت درد نکنه با این ادم درست کردن.................... من نمیدونم اون فکه یا رادیو.....................یه ریز چرند گفت...............حالا هی نمیخوام فحش ندم هاا. ...............مگه میذاری..................حالااااااا..............هه هه هه............حالیدم................قابل نوشتن نیست..............این مرصاد چرا نمیاد.................گندش بزنن این بلاگفا رو...........چقدر بده...... صدرحمت به پرشین و بلاگر...............یا صفحه ی نظرات باز نمیکنه.........یا کدش نمیخوانه.............وای خداااااااااا............الان رفتم وب مرصاد...........شنگول براش کامنت گذاشته اینو نوشته:((با شعرت کلی خاطره رو تو ذهنم زنده کردی . ببین مرتیکه ( غارنشین ) یکم با این خودمن جان صحبت کن ، بابا این وضعش خیلی خرابه ها بلکه تو روش تاثیر بذاری . البته خیلی هم مطمئن نیستم !!!! ولی خدا خیرت بده یه کاری با این خودمن بکن ...))..............کلی خندیدم.................حالیدم انصافا...........خیلی خره....... حالااااااااااااا................دیگه هیچی دیگه..............برم...............
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 19:31  توسط .....  | 

چند روزیه که صبحها زود بیدار میشم.................بعد از بهترین تصمیمی که تو زندگیم گرفتم خیلی میخوابم.................دیشب خواب دیدم...............نه الان قبل از اینکه بیدار بشم خواب میدیدم............. نفرت انگیز بود..................قابل نوشتن هم نیست..................حالااااااااا.............شنبه بود................ ساعت شش بیدار شدم..............نشستم فیلم دایره رو دیدم..............خیلی قشنگه....................... از اون دسته فیلمهایی بود که من میپسندم..........حالااااااااا................دیگه.............معدم درد میکنه... داره از حلقم میزنه بیرون..............دیگه هیچی..............برم بگردم................الان رفتم وبلاگ حامد..... فتوبلاگش را راه انداخته کامل..............عکسهای خوبی میذاره..............خب ........رفتم وبلاگ بهنود و قره قوروت...............خیلی وقت بود سر نزده بودم...........چشمام درد گرفت از بس خزعبلات قره قوروت رو خوندم...........حالااااااااا...............هیچی دیگه.............
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 12:8  توسط .....  | 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا................................الان داشتم با مرصاد حرف میزدم بعد قطع شد... ...............وقتی اومدم رفته بود....................................خدایا خیلی بدی...............تقصیر تو شد دیگه.................به جون خودش اگه تا شب نیاد حالتو میگیرم...........من مرصادمو میخوام.... .................تازه هیچی بهش نگفتم..............یعنی فقط گفتم دوستت دارم.............بیچاره هر چی گفت من همینو گفتم..................میخواستم ببینم کی از رو میره..............از رو هم نرفت.................. تازه گفت وبلاگمو اپ میکنی.............بعد وقت نشد جوابشو بدم..................الان حس اپ کردن دارم.... ..............ولی خب اگه از خودم بنویسم تابلو میشه خودش ننوشته که................بده....................... حالا یه چیزی مینویسم.................شعر که نمیشه نوشت..............دوتا پست پشت سر هم............. .............. ...............حالاااااااااااا................خوشم اومده وبلاگ اینو هی اپ کنم هااااااااااااا..............خداااااااااااااااا... .............خیلی بدی..............ببین اخرشم نیامد.....................................بددددددددددددد......... رفتم الان وب مرصادو اپ کردم................................خوشم میاد اخر ادم پررو خودمم.............حالااا. ................میخواست نگه خب.................تازه ترسیدم ناراحت بشه از دستم که مثل ادم حرف نزدم بعد هم که رفتم.................اپ کردم که ...............همین دیگه............دلم میخواست اپ کردم.......... ایرادی داره؟؟؟؟؟؟؟؟.................دیگه...................هیچی..................
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 20:27  توسط .....  | 

امممممممممممممممم.....................به مرصاد گفتم ادرس اینجارو بهت میدم..............بدم؟؟؟؟؟؟؟... ...............نمیدونم................اگه بخوام بدم خب باید برگردم یکم سانسور کنم متنهای قبلو................ ...............زشته بعضی فحشها.............خب البته همه اش رو نه................اینجا رو باز کردم که راحت بنویسم..................دیگه به من چه مرصاد میخوانه یا نه..............ولی خب روم نمیشه به هرحال........ حالا نمیدونم............... حالا اگه خواستم بدم فردا میدم بهش ادرسشو دیگه................ببینم تا فردا چی میشه..................دیگه...................هیچی دیگه.............فعلا که حس چیزی نیست................. اهان..............یه وبلاگ جک دیگه پیدا کردم..............خیلی توپه اینم..............جونمی..........الان رفتم وبلاگ هلن..............زده تو حال محمد.............حالا نمیدونم ادرس وبشو به اونم داده یا نه.................. بعد کلی سال دوستی مضحک ادم شد؟..................من که بعید میدونم..............خرتر ازین حرفهاست. .....................من که بعداز چندماه دوستی با اون کره خر بهم زدم میگفت ایرادی نداره............یه پیشنهاد بهت داد فقط............الان خودش چرا داره اینجوری میکنه؟................خدا میدونه.................. به من چه.................دیگه................هیچی.................اهان...........امروز به مرصاد گفتم که اون روزی گفت شاید نیام و اینا................گفت میاد حتما..............حتی اگه تو خونه نیاد میره کافی نت........... خیلی دوسش دارم................خیلی بی دلیل..................حالااااااااا...............برم دیگه.....................
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 19:41  توسط .....  | 

هیچ چیز به بدی و زشتیه یه مهمونی مضحک که نصف مهموناش عربن نیست............................ حالم ازشون بهم خورد...............خیلی زیاد.................خواستم یکم از دیشب بنویسم دیدم حسش نیست................الانم که بیکارم و چیزی برا نوشتن ندارم.....................اهان..............رامین زنگ زد..............۵ شنبه مهمونی گرفته .............همه ی بچه های دبیرستان رو هم گفته................یعنی پیش دانشگاهی..............اول خیلی ذوق کردم........ .............ولی بعد که یادم افتاد ممکنه چه کسایی رو تو اون مهمونی ببینم پشیمون شدم................ اصلن حوصله ندارم.....................اتی هم گفت نری من نمیرم...............نمیدونم ...........گیر کردم اون وسط..................از طرفی خیلی دوست دارم برم چون واقعا دلم برا همه ی بچه ها تنگ شده............. از طرفی هم خب وجود بعضی ها رو نمیشه نادیده گرفت..................نمیدونم حالا.................شاید رفتم................ولی نمیرم...............برم که چی................اااااااااااااه...............اعصابم خرده..........خیلی زیاد................نرم که از طرف رامین جان گاییده میشم....برم هم..............اااااااااای خداااا........ چه بد بختی شده هاااااااااا...........یه بهونه باید جور کنم که بشه نرم...............اتی هم از خداشه نره...............حالاااااااا............بسه..........برم..............
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 11:2  توسط .....  | 

خب..................بالاخره من اومدم بنویسم..................ولی حسش نیست............................ این مرصاد خل گیر داده که من برم وبشو اپ کنم...................هر چی هم میگم عزیزدلم من نمیتونم مثل تو بنویسم مگه حالیش شد...................حالااااااااا............یه شعری چیزی مینویسم........................... <من باهارم تو زمین>احمد شاملو رو نوشتم...............من که دوسش دارم................حالا نمیدونم اون خوشش میاد یانه....................تازه هنوز از دست من خر ناراحته................میگه نیستم هاااااااااااااااا... ...........ولی خب دیگه اصلا نمیگه دوستت دارم که این یعنی ناراحته دیگه..........حالا میخوام صد سال نگه ولی ناراحت نباشه دیگه......................................ناراحت هم نباشه طبیعی نیست...................حالااااااااااا..................این اتی ننه سگ نمیدونم باز چشه ............ اصلا در حالت عادی نیست....................واااااااااای دیشب انقدراعصابم خرد شد......................... نت که اومدم مرصاد...................بعدشم نگار زنگ زد یکساعت فقط چرند گفت....................دیگه دوست داشتم بزنم تو سرش................اخرشم با موبایل زنگ زدم به خودمون به نگار گفتم ببخشید پشت خطی داریم  مامان هم منتظر تلفنه....................حالااااااااا...............میخوام وبلاگمو اپ کنم............. اصلا حسش نیست.................نمیدونمم چی بنویسم.................راستی حامد دیروز برام یه گردنبند اورد..................اصولا ازین کارا نمیکنه.................یعنی بی دلیل برا من چیزی نمیاره............... تولدم باشه یا در نهایت یه عیدی باشه.................حالا نمیدونم چی شده یاد من کرده.............حالاااااااااا...... هیچی دیگه................برم....................
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 12:0  توسط .....  | 

بیکارم......................خیلی زیاد....................البته الان و توی نت..........................اگه از پای این بلند شم کلی کار دارم..................اااااااااااااااه.............مامان فردا مهمون دعوت کرده....................... حوصله ندارم....................حالااااااااااااا..............قشنگه ادم یه وبلاگ داشته باشه بعد هیچکی نیاد توش هااااااااااااااا..............حال میده عجیب................برم دیگه.............
+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 21:35  توسط .....  | 

خب..........یکم وقت دارم..........باید با مامان بریم خونه ی نمیدونم کدوم خری باز.............از صبح تا حالا گاییده منو.............وقتی میگه باید بیایی باید برم............اااااااای خدااااااااا............دارم میمیرم ازین درد مضحک............از ظهر که بیدار شدم تا الان هفت تا مسکن خوردم..........هیچ فرقی هم نکرد.. ...........دیگه یادم نیست چیزی..............حوصله هم ندارم...........

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 20:46  توسط .....  | 

خدایا من نفهم خر بیشعور دوباره این بچه را نارحت کردم..............البته نمیدونم ناراحت شد یا نه......... ولی خب اگه منم به یکی بگم دوستت دارم طرف بگه گمشو خالی بند بهم بر میخوره دیگه............... اخه یکی نیست به من الاغ بگه گیریم که داره خالی میبنده به توچه مربوط که میزنی تو حال بچه ی مردم.......کسی از تو نظر خواست که حرف مفت میزنی.................. جون به جونم کنن نحسم...............اااااااااااااه..............حالم از خودم بهم خورد............این گفت میرم ولی نمیدونم چرا هنور اینویز نشده..............به من چه.............ازش نپرسیدم فردا میاد یا نه.............. به من چه.............فردا هم جمعه است.............ااااااااااه..............چقدر از جمعه ها بدم میاد........... گندتت بزنن نکبت با این اخلاق سگت............به کل حالم گرفته شد...............نمیخوام ناراحتش کنم..............حسش هم نیست براش میل بزنم...............حالا فردا معذرت خواهی میکنم.............. کی به کیه.................دارم <شما که غریبه نیستید > را میخوانم............کتاب بی نظیریه................ در نهایت سادگی و راحتی حرف زده.............قصه ی زندگی خودشه................خیلی قشنگه............. برم بخوانم ............یکمش مونده..................مرصاد ببخشیدددددددددد...........
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 21:10  توسط .....  | 

ااااااای خدااااااااا...........این پسره چرا نمیاد پس............داره تلافی میکنه................دوروز اذیتش کردم ...........حق داره اگه نیاد................حالاااااااا...........یه عکس گذاشتم تو وبم..........یه دختر ........با یه لباس نسبتا سکسی..............دقیقا بر خلاف عکس قبل که همه مزخرف گفتن اینبار همه پسندیدن.............خوشم میاد مردم همه خرن..............عکس یه دختر سکسی را به یه پسر بچه ی ناز و فقیر ترجیح میدن...............به هر حال............دلم براش تنگ شده..........خدا کنه بیاد............ نگفته نمیام............نمیدونم چرا نیست............تازه برام افلاین هم نذاشته............................ اهان............الان بازی پرسپولیس و صبا را داره میذاره...........یعنی نشسته فوتبال میبینه..........نمیدونم هم اهل فوتبال هست یا نه..............الاغ یه خبر هم نداده..........جهنم........... نیاد...............حس و حال کاری را ندارم طبق معمول..............اتی برام چندتا اهنگ فرستاده............... یکیش خیلی نازه...........انگار محسن چاوشی میخوانه................حالااااااا.........اینجا که مینویسم یاد اون شعره <رها رها رها من>می افتم.............اقا بالاخره اومد............میگه کامپیوترم خرابه.......... حالااااااااا..............از فوتبال هم خوشم نمیاد اصلا...........دیگه هیچی..........فعلا دوستم واجبتره......... تا بعد...............

یاحق.یاحی.یاعلی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 20:32  توسط .....  | 

امروزم داره تموم میشه...........دیگه آخرشه..............حس و حال هیچ کاری نیست.................. دلمم که درد میکنه عین سگ..............نمیدونم اینبار چرا انقدر طولانی شد این دل درد...................حالااا.... مرصاد کلاس داره..........ساعت ۸وربع میاد اگه بیاد البته.............بهش گفتم نمیام........... دلم نمیخواد مجبور بشه بیاد نت و از درسهاش بیفته...............امشبم احیاست............اتی امروز در مورد عکس گذاشتن تو وبلاگ میپرسید ............نمیدونم وبلاگ درست کرده یا تصمیم داره درست کنه............... به هر حال..............دیشب..........<باز هم همان حکایت همیشگی>را داشتم..............خسته شدم ازین حکایت مضحک و مسخره و اعصاب خرد کن..............نمیدونم چیکارش کنم ولی سخته.............میخوام وبلاگم را اپ کنم ولی حسش نیست.............نمیدونم چی بنویسم................مرصاد لینک پرنده را برداشته...........نمیدونم چرا.............فکر نمیکنم ازش بدش بیاد..........ولی لینکش را برا چی برداشته نمیدونم................بیکاری هم بده هاااااااا.............نه حوصله دارم به وبلاگهای دیگه سری بزنم.......... نه حس چت کردن با دوستایی را که خیلی وقته ازشون بی خبرم رو دارم................خلاصه فقط حس اینجا مزخرف نوشتن را دارم فعلا......................................حالاااااااا..........اینجا هم عکس گذاشتن مثل بلاگره................... حوصله میخواد که من ندارم............بسه دیگه.......میخوام برم به این الاغها یه سری بزنم.............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 20:10  توسط .....  | 

سلام..........دیشب احیا بود...........رفتیم...........بد نبود............الهه و شیما رو هم بد از چند ماه دیدم................الهه اون سی دی عکسم را که ریحانه برام رایت کرد گم کرده...........بیچاره کلی ناراحت بود.............بهش گفتم اخه الاغ چهارتا عکس ناراحتی داره.............اصرار هم داشت یه سی دی اهنگی چیزی بهم بده..............خله...........حالااااااااا.............صبح بلند شدم برا مرصاد ایمیل زدم....... کلی مزخرف نوشتم...........بیچاره باید چه چیزهایی را بخوانه..............خودش گفت بزن البته............ منم که بدم نمیاد تایپ کنم دائم.............براش نوشتم..............تصمیم هم ندارم اینجا رو ببندم فعلا.............کسی که از وجود نحسش خبر نداره..........من برا چی تعطیلش کنم.......................اسم مناسب هم هنوز براش پیدا نکردم..........فعلا که <...> اسمشه....... آدرسش هم صبح عوض کردم...........بهتره تو حافظه ی کامپیوتر نباشه...........اخه اون قبلیه رو هر کاری میکنم پاک نمیشه از تو حافظه............حالااااااا..........دیشب <...> را دیدم............وقتی روبوسی میکردیم کلی بهم ریختم............نمیدونم.............دیگه چیزی یادم نمیاد...........اهان.........مامان این اتی کره خر هم اومده بود............خودش ولی مونده بود تو خونه.............کلی بهم ریختم.........میمونه تو خونه که ...........عاشقی هم بددردیه هااااااااااا.............دلمم برا فرزانه تنگ شده...........فریده رو هم دیدم.............مرادی..........میره کلاس زبان...........دانشگاه و این حرفها رو هم ول کرده......... نمیدونم چرا.............خیلی حرف نزدیم...............دیگه چی مونده؟...........هیچی...........برم............منتظر مرصادم..............خب البته بهش گفتم شاید نیام............حالا نمیدونم اون میاد یانه..............خداکنه بیاد.........دلم براش تنگیده..............
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 19:49  توسط .....  | 

خاطره نویسی هم بد نیست......حالا که شروع کردم.......ببینم بعدا چی میشه...........فکر نمیکنم ادامه بدم...............نمیدونم..............گیجم...........خیلی زیاد.............

این چند روز کارهایی کردم که برام بی نهایت پشیمونی داشته...........امروز بدتر از همه بود............گاهی وقتها تو یه وبلاگهایی میریم که نباید بریم............همین باعث خیلی خرابکاریها میشه...............عین امروز...........نباید میرفتم تو اون وبلاگ...........اصلا میدونی اگه برگردم چند ماه پیش هیچ وقت نمیرم وبلاگ این دوست مزخرف و عزیزم..........بهش عادت کردم زیاد..........ولی امروز که رفتم تو این وبلاگه حس میکنم دیگه ازش میترسم...........خیلی زیاد...........راستی دیروز مامان گفت <...> سرطان گرفته.........فکر نمیکردم حتی اگه بمیره انقدر ناراحت بشم..........خیلی دلم براش سوخت..........قرار بود امشب افطار بریم خونش..........ولی من که حوصله ندارم..........خداکنه نریم.... حالاااااااا..............ساعت ۱۱ و نیمه...........

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 12:56  توسط .....  |