وااااااااااااااای.........فردا با مامان میریم ایران.........دایی خیلی حالش بده...حسش نیست بنویسم..............فعلا.........تا هفته ی دیگه...........
+
نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 16:9 توسط .....
|
چه لوووووووووووووووووووووووووووووووووس............به مرصاد قول دادم تا شنبه نیام نت........اونم نمیاد....... خیلی زیاد مسخرست................نمیدونم چرا انقدر اصرار داشت منم نیام نت..........گفتم تو نیا به من چیکار داری..............ولی خب............یکمی...................بماند!!!!!!..........نمیشه نوشت................. الان میرم وبمو اپ میکنم تا شنبه که شاید نیام.............ببینم چی میشه..............یعنی ببینم اراده داریم یانه.......................دارم البته...............کاری هم ندارم هاااااااا...........دلیلی هم برای نیامدن ندارم..............نمیدونم چرا به مرصاد گفتم باشه.............حالااااااا...........مهم نیست....................... یه چیز دیگه مهمه که اونم فعلا موندم توش.................فقط دعا میکنم که...اینم بماند........................ برم...............شارژ این نکبتی هم داره تموم میشه..............۹ دقیقه وقت داره...........فعلن.............. یعنی تا شنبه.......................
+
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت 8:40 توسط .....
|
خب........دیشب با هلن اینا رفتیم بیرون..........حمیده و مامانش هم بودن البته............خوب بود......... ولی خب..........هلن ازم پرسید چرا تولد حمیده نرفتم..........برای اولین بار بدون تعارف بهش گفتم تو اون جمع بهم خوش نمیگذره..............تا یه ربع فقط نگام میکرد............حمیده هم که کلی ناراحت شده بود مثلا...........بهش گفتم فردا پس فردا میام خونتون که هدیه ات رو دستم نمونه...........گفت غلط کردی بیایی هم نمیذارم تو بیایی.............حالا............خیلی مهم نیست..........یعنی هیچی مهم نیست..................دیگه................برم دیگه..............فعلا.............
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1384ساعت 9:1 توسط .....
|
ای بابا...........اینجا هم که دوروز یبار یکی مزاحم میشه..........این یکی بیکارتر از بقیه بود.................. نشسته همه رو خووونده...............بیکاره علاف.............من اینجا خودخوری نمیکنم......................... درمورد چت هم اصلا مشکل ندارم............کلی هم میخندم.............اصلا هم خودمو ناراحت نمیکنم برای این خزعبلات...........عملی کردن خواسته هاشون هم سخت نیست..........اگه حوصله داشتم به همشونم زنگ میزدم..............یعنی بهتره بگم اگه ایران بودم...........خودمم میدونم مردم فضول و بیکارن...............هرکی اپ کنه میرن وبش ببینن چه خبره..............قالب وبلاگم رو هم سالی یبار نمیبینم..............من فقط اینجا مینویسم............ادم که مطالب خودشو نمیخووونه............سیاهم خیلی خوشگله......روحیم هم اصلا خراب نیست............دلتم بخواد................خب...........امیدوارم این بنده خدا فهمیده باشه که دیگه نباید بیاد اینجا و دیگه هم نیاد مزاحم من بشه..............حالاااااااا...............به من چه........................ مامان شاید بره ایران...........تو همین هفته...............حال دایی بد شده..........خیلی......منم میخوام برم.................دارم میپوسم اینجا....................عاشق زمستون ایرانم..............پارسالم که رفتیم خیلی حال داد..............امیدوارم یا نره یا اگه میره منو ببره............چون ابداااااااااا حوصله ی اینجا بودن را ندارم................همین.................راستی.........یه چیز باحال دیدم...........حیف الان نمیشه نوشت..................کلی ذوقیدم.............برم.............
+
نوشته شده در شنبه 19 آذر1384ساعت 16:6 توسط .....
|
دیگه نمیرم.........دیگه نمیکنم........دیگه نمیگم.........دیگه میخوونم.........دیگه نمیبینم.........دیگه...... دیگه.........دیگه.........دیگه...........انقدر این قولهای مضحک رو به خودم و خدا و همه دادم و عمل نکردم که روم نمیشه اینجا هم بنویسم....................مثل همیشه قووووووووووول میدم..............
+
نوشته شده در شنبه 19 آذر1384ساعت 8:34 توسط .....
|
دیروز میگفت..........."من اصلا نت نمیرم..........وقتم حروووووووم میشه...........من میرم پیاده روی ........ بهترین کار برای لاغرتر شدنه...........من اصلا تو خونه نیستم..........تا میرسم میخوابم.........وقتی هم بیدار میشم باز میرم بیرون".................خواستم بگم همینه که انقدر بیشعور شدی عزیزم................. فکر میکنی زندگی یعنی همین............اینجوری زندگی کن تا بمیری.............
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 16:6 توسط .....
|
یه کوچولو حالم خوشه عجیب................همچین دارم بالا میارم از ذوق...............البته دلیلی برای ذوقم ندارم.............ای بمیره این هلن بی پدر که دیشب نیامد..........عجیب دلم میخواد خفش کنم...... حالم گرفته شد...............خیلی خره..........ولی خدایی فردا امتحان انگیلیسی داره که خب منم که داشتم از خونه در نمی اومدم............حالا...........مهم نیست...........دیگه..........هیچی فعلا.............. همین دیگه............فعلا که حس چتیدن نیست با احدی............نوشتنمم که نمیاد خب..................... برم فعلا............
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 15:51 توسط .....
|
اممممممممم............یادم نیست چی میخواستم بگم............وااااای.......بوی سیگار میاد............... یعنی بوی سیگاره عربا میاد...........برم پنجره رو ببندم.................خب.........صبح زنگ زدم نگاررر....... انتظار نداشت اصلااااا.........هیچ وقت من زنگ نمیزنم بهش...........همیشه اون زنگ میزنه................. بهش که گفتم چیکار باید بکنه برام فهمید چرا زنگ زدم..............حالا..........مهم نیست خیلی........... دیگه...............من نمیدونم چرا انقدر میام اینجا مزخرف مینوسم.........دلم برا فرزانه تنگ شده........... خیلی..............شب میخواییم بریم خونه ی نمیدونم کی...............هلنم میاد مثل همیشه............... برم............دارم با ۳ نفر میچتم..............
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 16:11 توسط .....
|
الان برگشتم خزعبلاتی که این مدت نوشتم و برای اولین بار خوووندم........امیدوارم امیدوارم امیدوارم امیدوارم امیدوارم امیدوارم مرصاد فقط همون یبار اومده باشه وبلاگم............خب البته اگه تا الانم بیاد دیگه مهم نیست ازین به بعدش..............قبلن مهم بود...........ولی مثل همیشه احساس میکنم کسی مطالبمو نمیخووووووووونه..........احساسهای من هم همیشه درست بوده..................... مثل الان که احساس میکنم دیگه................حالا.................برم دیگه...........امروز حس چتیدن نیست..... وااااااااااااای..........دیروز گیر یه الاغ سکسی افتادم..............دوبار جوابشو دادم پررو شد..................... تا یه ساعت پی ام میداد..........مردم.........ولی من واقعااااااا نمیفهمم اینکار تو چت چه معنیه داره...... یعنی چه فایده ای..............حالا.........به من چه.................برم دیگه.............امیدوارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 8:59 توسط .....
|
میترسم..............خیلی زیاد........اگه اینجوری که احساس میکنم باشه که خیلی بد میشه................ اصلا یادم نیست چی نوشتم.............وای خداکنه اشتباه کرده باشم............................................... حالاااااااااا................مامان دیشب که اومد خونه با نهایت عصبانیت گفت امروز تولد حمیده بود.............. گفتم اوهوم..........گفت اخه اشغال چرا تو انقدر نحسی من تا کی باید از دست تو بکشم میمردی بری.. گفتم حوصله نداشتم................گفت انقدر با اون سه تا اشغال زر زدی که دیگه به کل قاطی کردی....... هیچی نگفتم................خیلی گیر داد.........خیلی.............هرچی دلش خواست گفت..................... همش هم بی فایده...........مضحک............مسخره..............یه چیز جالب گفت...............خیلی بدم اومد..............گفت الان که سه تا مرده به حساب میان..........تو دیگه اینارو ول نکن................. دلم میخواست بزنم تو دهنش..........................حالا.........مهم نیست...........عصری زنگ میزنم به حمیده یه بهانه جور میکنم................نمیدونم چرا عادی نمیشه نرفتن من............میدونن نمیرم......در هیچ شرایطی...........ولی باز گیر میدن..........راستی مرصاد دیروز یه چیز باحال گفت..........گفت چرا دوستات انقدر دوستت دارن که اگه نری مهمونیشون بهت زنگ میزنن..............تاحالا فکر نمیکردم این یعنی دوست داشتن..................برام عادی بود.........برای هممون عادیه.........ولی هیچ وقت اینجوری بهش نگاه نکرده بودم..............خوشم اومد...............حالا..........خواب دیدم..........خوب بود.............. ولی بازهم همون کابوس ۵ ساله رو دیدم......................بازهم.............خدایا فکر نمیکنی بسه.......... حالاااااا..........عادت کردم...........خیلی مهم نیست............دیگه........اهان.........مرصاد یه وبلاگ درست کرده............مثلا فقط برای من...........که جای ایمیل اون تو بنویسه برام............خوشم اومد... ولی..............یعنی نمیدونم چرا هیچوقت منظور منو نمیگیره...........نمیدونم کی بود بهش گفتم دیگه نه مهربونی نه خوب.............واقعا اینجوری شده...........دیگه مطلقا خودش نیست......................... حالا میخواد ادای ادمهای مهربون رو دربیاره...............اصلا نمیتونه..............نمیدونم......................... چقدر خرمممممممممممم................همین...................
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 8:35 توسط .....
|
من نمیدونم چیکار کنم کسی نیاد وبلاگم.......اقا من به وبلاگم حساسم........خوشم نمیاد کسی بیاد مطالبشو بخوووونه......خب؟......لطفن دیگه نیاییددددددددد............هیچکس نیاد.........به حریم خصوصیه من تجاوز نکنید................اینجا فقط مال خودمه..........حالیته؟........مال خودم................ از هر چیزی شخصی تره...........همه ی خزعبلاتشم فقط برا خودم مینویسم........نه یه مشت ادم بیکار که میرن تو وبلاگ مردم فضولی................افتاد؟..............مرسی..............دیگه نیااااااااااااا........
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 17:15 توسط .....
|
نمیدونم چی شد...............بازهم همان حکایت همیشگی..........من نمیفهمم چرا شدم عین بززز...... چرا اینجوری شد؟؟؟؟خدایا حالت خوبه؟..........همچین انگاری یه نموره گیج میزنی...........حواست نیست.............یا منم دارم گیج میزنم.............نمیدونم...............فقط دوستام یادت نره..................... دلم گرفته........بعدشم...............اهان............امروز حمیده تولد گرفته.............یه کاری کن نرم........... حسش نیست............باید کلی تظاهر کنم..............نه از حال اتی خبر دارن نه فرزان........................ نباید بدونن...............خستم...............خیلی خستم............برم............فعلاااا.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 8:56 توسط .....
|
آآآآآآآآآآخ بدم میاد از ادم بد پیله....................گیر دوتا پسر خل و چل افتادم..............یعنی مردممم....... با تمام وجود از چت کردن پشیمون شدم..............یکی گیر داده بود شماره بدم زنگ بزن..........اون یکی هم که فقط میگفت من برا تو جون میدم تو نمیذاری من صدای قشنگتو بشنوم..............یعنی بدم اومد از همه چی...................حالا این هیچی...............انقدر این چند روز هرکی رسید به من گفت دوستت دارم دیگه از خودم بدم اومد...............ااااااااااااه...........حالمو بهم زدن...........ولی خدایی جالب بود...... اخرشم به التماس افتادم که بذارن برم..........به اون اولیه گفتم خب شماره بده.............یه چیزی داد.... کلی هم سفارش کرد...........خندیدم هاااااااااااااااا.............حال داد عجیببببببببب...............ولی پشت دستمو داغ کردم که دیگه ازین غلطا نکنم..........یعنی با هر بزی رسید حرف نزنم............به هرحال...... فعلاااااااااا............... فرزانه................خدایا.............کمک...............
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت 20:19 توسط .....
|
خب............میخوام یکمی مزخرف بنویسم..............چندروزیه که چت میکنم............یعنی خیلی زیاد چت میکنم..............با ادمهای جالبی هم اشنا شدم...........شاید خوبیه مشترک همشون اینه که بچه نیستن..................لااقل حس نمیکنم دارم با یه بچه حرف میزنم.............به هرحال.........امروز با یه مرد ۴۸ ساله اشنا شدم...........فعلا که ادم جالبیه.............ولی کاملا مشخصه دوروز دیگه میره تو پایین تنه...............به هرحال.......خیلی بی دلیل اجازه دادم اددم کنه..............و برای روزهای دیگه هم قرار گذاشتم..................میدونم کار مضحکیه...........همونقدر که چت کردن با مرصاد مسخره بود چت کردن با اینم بی معناست............ولی خب اینم تموم میشه.............مثل مرصاد..........نمیدونم................. برای مرصاد دنبال یه مقاله میگردم...............این مقاله رو که بهش بدم دیگه تمومش میکنم................ اصلا دلم نمیخواد با ادمی که ازمن خوشش نمیاد حرف بزنم..........حالا...........برم............
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت 16:6 توسط .....
|
چقدر بد اوردم................چقدرررررررررر................نمیدونم چرا.............ابتسام بیچاره..................... از غصه دلم میخواد بمیرم..............به قول ابتی اینبار واقعا از ته دل ارزوی مرگ کردم.......................... نمیدونم..................صبح که بهم زنگ زد...................فهمیدم یه چیزی شده................ولی خب حرف نزد.................یعنی بی ربط میگفت..............فهمیدم کسی پیششه...............ولی فکرشم نمیکردم انقدر جدی باشه...................نمیدونم...............فقط دارم میمیرم..............همین.............
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1384ساعت 17:14 توسط .....
|
دیشب رفتیم خونه ی هلن...........خیلی حال داد........مریم هم اومد...........
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 16:18 توسط .....
|
کمکککککککک
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 16:52 توسط .....
|
خب............خسته شدم ازین بلاتکلیفی.....................دلم میخواد دیگه نیام نت............................. هیچوقت..................اینجوری خیلی بهتره....................هم اینکه این احساسهای مضحک و بچه گانه تموم میشه هم اینکه راحتتر به درسم میرسم..............یا حداقل باید باید باید تمام روابطم و با مرصاد قطع کنم...................میدونم شاید یکم طول بکشه................ولی نمیتونم..................باید تموم بشه............دیگه خستم کرده............امیدوارم امروز بیاد............من خیلی وقته میخوام تمومش کنم.. ........................ولی نمیدونم چرا نمیشه.................به هرحال...................فکر کنم اینجوری پیش برم تا کنکور وقت کم میارم..............منم که نمیخوام اینجوری بشه..........پس به قول اون استاد کچله... ..................نتیجه میدهد که؟................نت تموم........................همین...............ولی خدایی نمیتونم نیام نت...................این وبلاگمو دوست دارم................حالا برم یه نظر بگیرم از دوست عزیزم. ..........................ببینم تا عصری چه میکنم.................برم.............
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:12 توسط .....
|
فعلا که چیزی ندارم بنویسم...................نه.......یادم اومد.............مامان مریضه.............زیاد............ بعد نمیتونست غذا درست کنه...............اول خواست بگه از بیرون بیارن............بعدش گفت نمیخواد... ................من درست کردم تقریبااااااا..........یعنی اون میگفت منم میکردم.............خب البته ماکارونی خیلی هم نیاز به گفتن نداشت.......................ولی خب اگه نمیگفت که چیزی بلد نبودم................... حالاااااااااااااااا.............اینم از امروز من..................حسش نیست...............برم............راستی دیروز یاد زینب افتادم.................دلم براش تنگ شده انگار.................
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 16:7 توسط .....
|
حدیث کسا.................................................
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 9:6 توسط .....
|
فک کن................از صبح تا حالا تو خونه بود...................حالمو بهم زد.......................................... خدایا کمک......................یکی اونکه اتی گفت.............هر هفته...........یکی هم کاری که بابا تو بازار میکنه.....................برای همشون..............
+
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 16:16 توسط .....
|
اینم از امروز من........................................................................................از دل درد دارم میمیرم. ...................................انقدر دلمو با حوله گرم کردم که مردم....................................................... فعلا هم حسش نیست......................برم بمیرم........................
+
نوشته شده در جمعه 4 آذر1384ساعت 16:18 توسط .....
|
نشد نشد نشد نشدددددددددددددددددددددددددددددددددددد...........اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..................... دارم دیووووووووووووونه میشم از دست خودم................من نمیدونم چرا انقدر خجالتی و دلسوز شدم.... ....................اااااااااای خاک بر سر احمقم کنن........................یعنی آخر فرصت بودهااااااااااا............... ولی گاگول بازی دراوردم کردم نگفتم....................نمیدونم حالا چه غلطی بکنم................................ حالااااااااااا.............چه فرقی داره..............سه روزه درس نخواندم.............اصلا حسش نیست نمیدونم چرا.............................کتابو که باز میکنم حالم بهم میخوره...................نمیدونم چیکار کنم............. میدونم...........ولی نمیشه..................به هر حال...............فک کنم شنبه برم آخرین پست اون وبلاگم رو بنویسم....................دیگه حس نوشتن و نت اومدن و این مسخره بازیها رو ندارم........................... حالا نمیدونم..............برم...............راستی دیشب رفتم خونه ی هلن................امروزم میریم خونه ی زهراااااا...................ااااااااااااه...........اصلا حسش نیست..................ولی مجبورم............................ مجبور نیستم اگه نرم و تو خونه بمونم میام نت...........که خوب نیست.................فعلاااااااا........
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 16:3 توسط .....
|
با اینکه حسش نیست ولی میخوام بنویسم...................خیلی هم وقت ندارم...................دیروز از اون روزهایی بود که اخر ناراحتی بودم ولی بی نهایت خوش اخلاق!!!!!!!!صدسال یبار اینجوری نمیشم......... حالااااا............صبح که اصلااااااا نتونستم درس بخوانم...........عصر هم که اومدم نت بعد از کلی وقت مرصاد اومد..............هرچی پی ام دادم جواب نداد................یعنی اگه تو فکر یه چیزایی نبودم و الانم برام ایمیل نزده بود فکر میکنم یه چند روزی باهاش حرف نمیزدم...........ولی خب به هرحال.................. انگار ادامه دارد..............راستی خدایاااااا مرسی..............خیلی خوب بود............حالا...................... بعدش زنگ زدم اتی........خونه که نبود........زنگ زدم موبایلش............گفت بگو چته و اینا ولی خب من گفتم خونه رسیدی زنگم بزن..............بعد دوباره رفتم نت............هلن بود............بهش گفتم وقت داری..........گفت دارم با ۵ تا پسر چت میکنم ولی تو بگو............یکم بااون حرف زدم که البته همش خندیدم............تو همون چنددقیقه اونم باچت کردن کلی ادم و سرحال میاره................بعدشم که الهام و فاطمه اینا اومدن...............کلا بد نبود..............یعنی ظاهرن............ولی خیلی بد بود............ حالا نمیدونم چیکارکنم...............هنوز وسط وسط همون بیابونم..................بسه دیگه..................... برم.................
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 9:31 توسط .....
|
کم کم دارم به جمله ی دل به دل راه داره اعتقاد پیدا میکنم................خیلی زیاد......................فقط خداکنه درست فهمیده باشم....................................خدایا خودت میدونی............ همون همیشگی................
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 18:49 توسط .....
|
فقط دارم دعااااااااا میکنم که امروز نیاد...............اومدنش یعنی تموم شدن رابطمون........................... البته اگه نیادم این رابطه تموم شده هست...............ولی بیشتر طول میکشه.................................. بستگی به شرایط داره یعنی.....................نیا................
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 16:14 توسط .....
|
امروز نمیدونم چرا ولی نمیتونم از پای کامپیوتر بلند شم..................نگرانم....................نمیدونم چرا... .............ولی یه حس بد دارم.................باید تمومش کنم..............خیلی زود................
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 9:51 توسط .....
|
اینو میخواستم بنویسم..............یادم میره هی...............تازه تازه تازه دارم احساس زندایی رو درک میکنم....................نه کامل هااااااااا.............یکم..............خیلی کم..................تازه میفهمم چرا ادم باید انقدر سنگدل بشه..............تازه دلیل تمام مریضیهایی که ادمها اصولا ۶۰ سال به بالا که میرسن میگیرن ولی زندایی تو ۳۲ سالگی گرفت را میفهمم................ولی نه کامل..............یکم.................. خیلی کم.....................به هرحال...............مهم نیست.....................مهم یه چیز دیگه ست که تموم شده.......................
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 9:47 توسط .....
|
احساس میکنم وسط یه بیابونم.................تنها............هر طرفی که میرم پشیمون میشم................ نمیدونم چیکار کنم واقعااااااااا............دوبار نوشتم ولی بعد پاکش کردم.............در مورد خود کاری که میخوام بکنم شک ندارم............دیگه نمیتونم ادامه بدم.............ولی اینجا نوشتن...........یا تو این شرایط نوشتن خوب نیست................نوشتن نه.............گفتنشم انگار خوب نیست......................... واقعا دارم دیوونه میشم................هر کاری میکنم باز یه جور پشیمون میشم...............نمیدونم.......... حالا فعلا با شرایط میرم جلو...................ببینم بعدا چی میشه..................برم........
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 9:24 توسط .....
|