تبليغاتX
...
از وقتی تو وبلاگ مشترکم با مرصاد مینویسم دیگه اینجا نوشتن برام معنایی نداره!!!!!!!!!!!!.......نه یعنی وقت نمیکنم.....امروزم از سر بیکاری شدید یاد اینجا افتادم........مهم نیست......فعلا که اونور وقتمو میگیره.........
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 15:52  توسط .....  | 

وقت ندارم...........
+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 10:28  توسط .....  | 

حسش نیست..................................و خیلی چیزهای دیگه............
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 16:33  توسط .....  | 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ.........گند زدم رفت...........شماره ی ایرانه اتی و دادم به اسما...........منو میکشه.....................
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 16:2  توسط .....  | 

میگما......چند روزه انقدر کار دارم وقت نمیکنم اینو اپ کنم.........گلوم درد میکنه.........دیگه اینکه.......... هیچی.......اهان ........امروز مامان آش پشت پا درست کرد برا حمید............الانم خوابه..................... حیف نمیشه یه چیزایی و نوشت................الانم سرم داره میترکه و اصلاااا حوصله ندارم بنویسم......... چیزی هم ندارم...........برم.........خداکنه تا شب سرم خوب بشه که بتونم برم خونه ی این اعراب خر..... اولین باره که دلم میخواد برم...........بی دلیل نیست البته...........

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 15:45  توسط .....  | 

دوست عزیزی که هر روز میایی اینجا مزاحم میشی..........میشه لطفن دیگه ازین غلطا نکنی؟........... این یه وبلاگ کاملن خصوصیه..........پس یکم شعور داشته باش و نیا..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 16:16  توسط .....  | 

میبینی بد بختیه مارو............من اگه بخوام بمیرم کدوم خری و باید ببینم؟............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 7:58  توسط .....  | 

من خرم؟...........حتما خرم.........خیلی زیاد........خیلی فجیع..........وخیلی نفرت انگیز.........نمیدونم دیگه چی بگم.........نمیدونمم تا کی باید این حس یکطرفه رو داشته باشم........خستم کرده.............. از همشون متنفرم............از اون جنده ی کثافت.........و البته این جاکش عوضی.........وخودم............. خودم با تمام خریتهام............با همه ی دیوونگیها............وهزارتا چیز دیگه............دلم درد میکنه....... حالمم بده...........کاش هیچوقت از ایران برنمیگشتم.............دلم میخواد این کامپیوتره مضحکو بشکنم..............ازش متنفرم............این باعث همه ی اعصاب خردیهای الانمه...........کاش اتی بود...........دیوانه وار بهش نیاز دارم............چرا باز اشکم دراومد...............چقدر بی دلیلم................. بخدا حاضرم حتی اونکاره نفرت انگیزو بکنم ولی ایران باشم...........بدون کامپیوتر..........نمیدونم.......... شاید وبلاگمو ببندم.............البته به هرحال یه وب دیگه میزنم............باید یه کاری کنم که کمتر به این موضوع فکر کنم.............حالا هر کاری باشه مهم نیست.............خستم..............برم...........دعا میکنم همه چی خیلی زود تموم بشه.................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 16:27  توسط .....  | 

فعلااا حسش نیست اینجا بنویسم..............یعنی وقت نمیشه..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 9:35  توسط .....  |