تبليغاتX
...
چی بگم؟....حس نوشتن که نیست مثل همیشه!!!!!!.....نیست هیچوقت نمینویسم گفتم اینم روش......حالم خوبه.......خیلی خوبه.....سرم درد میکنه.....ارامش عجیبی دارم.....ولی نمیدونم چرا پام داره تکون تکون میخوره........دست خودم نیست......خیلی ساله این پام یه لحظه هم بدون حرکت نبوده.......حتی تو خواب!!!........البته تو خواب و نمیدونم.....ولی یکی دوبار مامان جیغ زده که الاغ اگه بیداری چرا بلند نمیشی.....ولی من خواب بودم......اونم میگفت اگه خوابی چرا پات و تکون میدی....... حالاااا....ارامشه رو دارم......ولی یکم نگرانم......یکم......همینطوری الکی.....حیف مرصاد میاد اینجا..... روم نمیشه یکی از بهترین و اروم کننده ترین کارامو بنویسم.......میدونم نق میزنه......نق زدنم داره....... ادم خری هستم که اینکار و میکنم.....به هر حال.....دیشب از سر اعصاب خردی شدید برای اروم شدن شدید بعد از شاید یکماه دوباره تکرار شد......سر درد الانم اثر همونه.....ولی خوبم......خیلی خوب...... حالاااااا......دیروز نشد بیام.....یه جورایی هم خوب شد.......شارژر این خراب شد و شارژ هم نداشت و من نیامدم......بهونه ی خوبی بود......مامان رفت بازار......کلی نق زد که برم......جمعه هم نرفتم باهاش.......خیلی گیر داد که نمیدونم چند ماهه از خونه در نیامدی و افسردگی گرفتی و کلی حرف مفت دیگه.......زر میزد هاااا......همین چهارشنبه رفتیم خونه ی این زنیکه چیز......ولی خدایی خیلی وقته جای خوب نرفتم......ولی خونه موندن و دوست دارم......خیلی زیاد......به هر حال......اهان.....دیروز دقیقا از ساعت ۴ونیم که این رفت تا ۱۰ که بابا اومد و بعدشم مامان........رو مبل نشستم.......از جام حتی یه لحظه تکون نخوردم.....هیچ کاری هم نمیکردم......یعنی یبار تلویزیون روشن کردم ولی حسش نبود...... به هر حال خیلی داد......دیوونم.....خیلی زیاد.......حالاااا......دیگه....حسش نیست اون یکی و اپ کنم.....واقعا حسش نیست.......اصلا دلم نمیخواد اونجا بنویسم.....البته اینجا هم خیلی دلم نمیخواد بنویسم.....ولی از بیکاری بهتره.....خیلی خیلی بهتره........مرصاد چرا نمیاد؟......ساعت ۴ و نیمه...... کجایی؟.....اهان.....امروز که کلاس نداشت......نمیدونم حالا......چیکار کنم......دیگه.........دیگه هیچی.....اهان.....اتی یکشنبه میاد......شاید.....نمیدونم......بسه دیگه.....برم.....نه نمیرم تا ۵ هستم ببینم این میاد یا نه.....البته فک نمیکنم بیاد......نمیدونم حالا.....برم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 16:39  توسط .....  | 

ببین مرصاد من به خاطر اینکه برای همه ی کارایی که میکنم دلیل دارم تصور میکنم همه همینطوری هستن......خب؟....من حتی  بدون دلیل وبلاگ کسی هم نمیرم....خب؟.....دیگه اینکه.....فک نمیکنم میخوای خرم کنی.....تصور میکردم دلیل داری.....حالا دلیلت به من ربطی نداره دیگه....تو یه رابطه ی اینترنتی خر کردن معنی نداره...یعنی دلیل برای خر کردن وجود نداره.... اونم برا من که خر خدایی هستم......دیگه.....ببینم تو دیروز رفتی وبلاگم چی دیدی؟....اصلا یادم نمونه چی نوشتم.....تازه خری که فکر کردی چیز مهم نوشتم....تا حالا چند بار چیز مهم نوشتم؟....اهان.....لطف کن و ارشیومو نخووووووون...خب؟...دیگه....میدونی خیلی تابلو بود داری خودتو کنترل میکنی وقتی با هم حرف میزدیم.....خوبه....اهان......ببین فک میکنم به خاطر اینکه نوشتم این وبلاگم مثل قبلیه بچه خر کنیه ناراحت شدی؟..... بچه خر کنیه دیگه....وبلاگ منم همینطوره....دارم خودمو خر میکنم..... راستی من تو وبلاگم برا هر کی دلم بخواد مینویسم.....به تو ربطی داره؟.....
میدونی اولین باره باهام دعوا میکنی؟...یادم باشه تاریخ امروز و...حاضرم همه ی زندگیمو بدم ولی الان بیام بغلت کنم!!!....میدونی من حتی روم نمیشه به خودم بگم چقدر تورو دوست دارم....خیلی وقته نمیتونم بگم.....انقدر مسخرس که....حالاااااا.... نمیدونم دیگه چی بگم.....اگه ناراحتت کردم ببخشید......دیگه......... تو تازه فهمیدی من شکاکم؟.....به خودمم شک دارم....به همه چی.....ادم گهی هستم.....میدونم خودم.....اهان....اخلاق خودت تخمیه هاااا......نبینم دیگه به مرصاد من توهین کنی.....خب؟....افرین.....من اصلا تخمی بودن تو اخلاق تو نمیبینم.....نمیدونم حالاااا....اهان....میدونی تا حالا هزاربار خواستم با تو تموم کنم......حتی گاهی اوقات مطمئن بودم که تموم میشه.....ولی هر بار واقعا یه چیزی میشد که نتونم بگم بهت.....انقدر این خدا کرم ریخت که من بی خیال تموم کردن شدم.....البته اون موقه هم دوستت داشتم.....ولی خب.....حالا هم قصد ندارم تموم بشه رابطمون......حالاااا......ببین همیشه گیر بده بهم.....انقدر حال میکنم بخدا....بسه دیگه.....دیگه تکرار نمیشه...یعنی دیگه ازین کارا نمیکنم......راستی اون بدبختی که اومده وبلاگت و چیکارش داری؟.....چه ربطی به اون داشت انقدر نق زدی بهش؟.....دیگه بسه برم....امروز نمیام شاید......فردا هم نیام شاید....یکشنبه هم باز نیام شاید.....دوشنبه رو هم اگه حسش بود هنوز نمیام......بعد سه شنبه خدا میدونه دیگه......البته من الان اینو گفتم فقط......فردا از خواب بیدار بشم عین بز میام سر این...اخه دلم تنگ میشه برات همش....خیلی خوبه که تورو دارم....خیلی خوبه....خیلی هم دوستت دارم.... دیگه هم اینکه اینجا هر چی خواستی بگو.....راجع به اینجا یعنی...... دیگه بسه.....دلم برات تنگ شده....خیلی......برم دیگه من.....اولین باره به خاطر اینکه حس میکنم ناراحتت  کردم اشکم در اومد.....ببخشید....
+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 9:40  توسط .....  | 

اه اه.....پسره ی لوسه مسخره....غلط میکنی حرف نمیزنی......بخدا اگه ازین به بعد هر چی میخوای بگی و بهم نگی دهنتو چیز میکنم......دیگه خودت بگیر چی.......منم که دیروز بود کی بود بهت گفتم ازین به بعد بگو.....یعنی اینجا کامنت بذار......هر غلطی میخوای بکنی بکن.......فهمیدی عزیزم؟...... افرین.....تا شنبه وقت داری که حرفتو بزنی.....البته گفتم شنبه چون احتمالا فردا نیام......میخوام برم بازار.......همینطوری از سر بیکاری.......تو هم رفتی خونه ی داییت.........خوش بگذره عزیزدلم......... دیگه چی بگم؟......مرصاد نه محمد میترسم این وبلاگ کم کم بشه برا تو........یعنی فقط توش برای تو بنویسم......خوبه البته.....ولی خب خوب نیست خیلی....حالااااا....دیگه چی میخواستم بگم؟.......... ببین من دارم غصه میخورم همش......انقدر ناراحت شدم که بهت گفتم در مورد اینجا هیچی نگو........ غلط کردم بخدا.....بگو....هر چی میخوای بگی......خب؟......باید قول بدی هااااا......افرین.......دیگه هیچی.....برم من......کاری ندارم اینجا.....چیزه.....چی میخواستم بگم.....راستی تو چرا انقدر بی حوصله شدی؟.....چته؟........خسته شدی از هر روز نت اومدن و این کارا؟.....مرصاد یه چند روزی نیا...... بخدا خیلی خوبه برات.......البته اگه از اومدن خسته شدی......ولی تو اونروزی گفتی خسته شدی از نت اومدن.....چند روز نیایی خوبه برات......نمیدونم حالا.....هر جور راحتی......ولی اگرم نخواستی بیایی چیز کن......اهان......بگو چی میخواستی بگی.....خب؟......افرین.......من برم دیگه.......دوستت دارم........
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 17:7  توسط .....  | 

امیدوارم نیاد......تا شب....اعصابم و خرد میکنه وجودش.....به حامد گفته یه ربع دیگه راه می افته......... رو این حساب ۴ و نیم خونه میاد......خداکنه یه راست بره مغازه.......حسش نیست.......سرم درد گرفت........دلم گرفته......برا خیلی چیزا.......و خستم......ساعت چنده.....نوشته ۳:۳۷.....یعنی چند......بیست دقیقه به ۴؟..........انگار....نمیدونم......مهم نیست حالا.....اه اه...خدا کنه این دختره نیاد برا عربی و اینا....حوصلشو ندارم.....اتی زنگ زد صبح......از نت که در اومد......ساعت ۱۰......کلی بهش فحش دادم که خواب بود چرا زنگ زدی.....گفت پس کی داشت حرف میزد.....گفتم نت بودم!!!......... خوابیدن هم برام شده نت.......اه اه.....خاک برس سرم.....اهان.....نمیدونم چی گفت.....یادم نیست........حالا به من چه.......من نمیخوام بنویسم الان.....میخوام تلویزیون نگا کنم.......دلم فیلم میخواد.....فیلم خوشگل البته.....نه این ایرانیای مضحک.......کاش بود......نه نبود.....حالا چه فرقی داره........بسه میخوام برم......دلم این نکبت تنگ شده.....الان جای نکبت خواستم بنویسم جاکش...... بعد دیدم زشته.....همین خوبه فعلن......دیگه......برم دیگه......امیدوارم عربیه نیاد که چیز کنم......... بیام نت........اگه این باشه البته......فعلن که تحویل نمیگیره.......حالاااا....مهم نیست......برم..........نه نرم.......میخوام بنویسم.....سروش برام افلاین گذاشته بعد نوشته ببخشید......چیو ببخشم؟......... این پسرا عادتشون انگار بگن ببخشید.....یادم نمیاد کاری کرده باشه.......حالاااا......گور باباش........دیگه..... چی بگم دیگه؟.......هیچی برم.......حس نت نیست.....نمیخوام وقت حروم کنم!!!!!!!!.........نه میخوام بعدن بیام.....یه فیلم توپ داره اخه.....میخوام ببینم......یکم دیگه میام.....این کارته تموم نشد چرا نمیدونم......هلن میگفت میخوان ۵ هفته ای بکنن.......انگار کردن.....نمیدونم حالا......بهتر تموم نشه.......برم.......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 15:46  توسط .....  | 

تا جایی که یادمه ۲۷ بود این کارتو گرفت حامد......خب امروز ۲۷ بهمنه.....چرا تموم نمیشه پس؟......... فک کردم جدید گرفته.....ولی همونه.....به هرحال....به من چه......اوووووی مرصاد اینجا میایی یا هنوز پشیمونی؟.....اگه نمیایی بگو برات اینجا ننویسم......چی گفتم.....نه اگه میایی بگو بهم.......اصلا به من چه.....من اینجا مینویسم برات گاهی اوقات.....خواستی بیا و بخون......ای خدااااا.....هنوز دلم برات تنگ شده......اینو قرار نبود برا تو بنویسم ولی انگار داره میشه برا تو.......میدونی چند روزه یه جوریم...... شک دارم به اینکه دوستت دارم یا نه......یعنی نمیدونم.....ولی اگه دوستت نداشته باشم دلمم برات تنگ نمیشه.....در صورتی که از دیروز تا الان پیوسته دل تنگم!!!.....بعد اگرم دوستت داشته باشم که دارم دیگه.......نمیدونم....فعلن حس ندارم.....یعنی هیچ احساسی نسبت به هیچکس ندارم............ باز خوبه دلم برا تو تنگ میشه......ای خدااااا.....چی بگم.......بسه این برای تو نوشتن گناه داری......پست قبلی هم برای تو بود......راستی چرا حوصله ی کسی و نداری؟......منم حوصله ی کسی و ندارم ولی دلم برا تو تنگ شده.......چقدرم میگم......خب دلم برات تنگ شده.....ایرادی داره؟.......خطر گاز گرفتگی هم خوبه........اگه همیشه این خطر و داشته باشی میام پیشت!!!.......... نه........گاز چیه......خطر بغل کردن نداری؟......یه خطر خوب داشته باش.....نه نه....همین گاز بهتره.........میری تو خیابون دخترای مردم و بغل میکنی بعد دردسر میشه......اره همینجوری گاز بگیر.......هر جایی و گاز نگیری هااااا......مثلا دستشون گاز بگیر.......از گردن نرو بالا......مثل این هلن وحشی.......بخدا خیلی وحشیه......هر جایی بیاد دم دستش گاز میگیره......البته اون گردن به بالاس.........تو گردن به پایینو گاز بگیر......نه......فقط دست......گردن به پایینم جای بد داره.......... اه.......ببین چقد اذیت میکنی.......اصلا تو چرا میخوای مردم و گاز بگیری؟.......مگه خلی؟........من البته خلترم.......چیزه الان کجایی؟.......مدرسه رفتی؟......الهی بمیرم چقدر بده....ولی نه اینجوری که من فهمیدم خیلی هم بد نمیگذره......اگه خوش نگذره البته......ولی خدایی خیلی پررو هستین.............. پشت سر معلم ادم این چیزارو بگه عادیه......ولی جلوش نه......مخصوصا اون گوش کن و صابون بزن و اینا......حالا چیزای دیگه عادیتره........ولی بگین همه چی......خوبه.....دوسال دیگه تموم میشه.......... دوسال؟...اره انگاری......وای من برم دیگه بسه......البته راستش و بخوای اگه ولم کنن تا شب میتونم برات بنویسم........دیشب که داشتم مینوشتم برات اصلا انقدر حس نوشتن نداشتم.......ولی الان دارم........خیلی هم دارم......مرصاد.....نه محمد.......میخوام وبلاگتو اپ کنم......باشه؟.........الان نه هاااااا....بعدن.......ببین دیشب داشتم با خرست بازی میکردم!!!......بعد به این نتیجه رسیدم که الان که به تو میگم محمد به اون باید بگم مرصاد!!!!!!!......ادم خلتر از من دیدی؟.......دیگه چی بگم؟............. باید برم........فقط اگه نمیایی اینجا بگو.....چون این چند روز یه چیزایی و برا تو نوشتم.....نمیدونم حالاااااا........میپرسم ازت.......اگرم نمیایی یبار دیگه ادرسشو میدم که مجبور بشی بیایی......... حوصله ندارم ایمیل بزنم برات اخه......دیگه...........برم.......دوستت دارم.......همین الان به نتیجه رسیدم........یعنی همین الان بعد از چند روز حس کردم دوستت دارم........خیلی هم زیاد!!!....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 9:50  توسط .....  | 

سلام.........میدونی خرتر از اونی هستم که بتونم خودمو کنترل کنم و برات چیزی ننویسم..........دلم برات تنگ شده بود.......خیلی زیاد......از ساعت 5 تا الان دارم خودمو جر میدم که بیام خونه و برات بنویسم!!!!.........کلی تو ماشین به خودم و تو خندیدم....
خنده داریم........خیلی زیاد هم خنده داریم.....خدایی بگم از اون روزایی نبود که حس کنم یه دنیا دوستت دارم و این چرندیات.........فقط دل تنگ بودم.......البته الانم هستم.......ولی کامپیوتر خیلی اروم کننده س برام.........میگم خنده داریم........همینه
دیگه.........من اگه بچه دار بشم هیچ وقت براش کامپیوتر نمیخرم.......اگرم بخرم نمیذارم بره نت.......اینهمه میگن فایده داره.....تو فایده دیدی؟......نهایت فایده ای که برا من داشته تو بودی......فک نمیکنم فایده ی خوبی باشی.....حالااااااا........
نمیخواستم برات بنویسم هااااا.....امروز بود گفتی برام ایمیل نمیزنی؟.......شایدم دیروز بوده......به هر حال دلم تنگ شد برای اینکه فقط برای تووووووو بنویسم.......البته برای من خیلی فرق نمیکنه برای کی بنویسم.....مهم نوشتنه.....حالاااااا....چیکار کردی امروز؟......
خوب بود؟......تو که رفتی مامان اومد گفت بایددددددد باهاش برم خونه ی یه خری.....قول گرفتم که ساعت 8ونیم از اونجا برگردیم.......ساعت شد 8ونیم......به مامان گفتم ......بعد گفت یکم صبر کن......خلاصه این صبر من تا ساعت 9:45 ادامه داشت...
بعد از کلی تو خیابونا گشتن خانوم که دلش باز بشه و هزارتا چیز دیگه ساعت یک ربع به یازده رسیدیم.......منم الان دویدم اومدم برا تو مینویسم......ساعت 11:23....امروز کارتم تموم میشه....اگه قبل از 12 برم که اینو میفرستم برات اگر نه که هیچی.......یعنی دارم برا خودم مینویسم...
چی بگم؟......به جان خودت هیچی ندارم بگم بهت......الانم از سر اینکه تا فردا عصری خودمو تیکه پاره نکنم اومدم مینویسم......حالم از خودم بهم میخوره.......مدرسه که میرفتیم یبار یکی از دوستام بهم گفت اگه یه پسر کاری کنه که تو دوسش داشته باشی من خودکشی میکنم........
خب البته دوستیمون عادی نیست.....برا همین اون خودکشی نمیکنه.....ولی به هر حال ادم خری شدم.....خیلی.....تو هم انگار خری...نمیدونم البته از کی خر شدی.....من که دقیقا 7 ماه و 26 روزه خر شدم!!!!.......حالا......گور بابام.....
چی بگم بهت دیگه؟.....نمیدونم چقدر نوشتم برات......زیاد شده؟.....مهم نیست.....تا 11:40 مینویسم.....طبق معمول کس شعر محض......میدونی دانشگاه سه تا هم رشته بودیم.....ایرانی البته.....من و رامین و نفیسه......همیشه به ریاضی محض میگفتیم
کس شعر محض........برا همین عادت کردم بعد این کلمه محض رو حتما میارم.....خوشگلش میکنه.....مگه نه؟.....مرصاد.....نه محمد....دلم برات تنگ شده....یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟.....امیدوارم نشی....دلم میخواد پیشت بودم......
مسخرس.....مگه نه......ولی دلم میخواد بودم.....میدونی ایران اومدن من خطرناکه......دلم برات تنگ بشه نصف شبم که باشه میام بغلت!!!!اینم یکی از خریتهام........تازه یه خریت بزرگ دیگه هم دارم.....من نباید همه چیزو به تو بگم....یعنی نباید همه ی احساسمو بهت
بگم......ناراحت که نمیشی........فک نمیکنم بشی.......نمیدونم شایدم بشی.......حالا مهم نیست.......ساعت 11:35 شد......یکم دیگه میرم نت که اینو بفرستم......میدونی حس میکنم واقعا چیز بدرد بخوری ننوشتم......به هر حال......
بسه.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:47  توسط .....  | 

بدم میاد بعد از هر چیزی علامت تعجب بذارن......این گوساله حتی وقتی میگم دوستت دارم علامت تعجب میذاره.........علامت تعجب برا حرفای عجیبه.......حرفای مسخره........حتی اگه به مسخره بگی دوستت دارم نباید بعدش اینو بیاری.........نمیدونم حالا.........به من چه........دلم برا هلن تنگ شده.....نمیاد اینجا.......الان بهش گفتم مرصاد گفته اخلاقش تخمیه.......کلی بهش بر خورد.......کلی خندیدم..........برم.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 16:55  توسط .....  | 

ای خدا.....دیروز به کل نحس بود.....از اون روزهایی که حامد میگه تخمی......ولی من میگم نحس.........  نحس قشنگتره......دوسش دارم......یاد جغد می افتم.......نمیدونم حالاااا....شب الهام اومد......زنیکه ی بیکار.....همیشه خونه ی این و اونه......کلن از صبح اعصابم خرد بود......ولی هر چی گذشت بدتر شدم....تا صبح هم پدرم در اومد....صد بار به مامان گفتم غذا سرخ میکنی پنجره ی اشپزخونه رو باز بذار....دیشب تا دراز میکشیدم می افتادم به سرفه....اخرش با این سرما پنجره رو باز کردم.....یه جورایی هم نشسته خوابم برد.......کمرم تا الان درد میکنه.....حالا مهم نیست گور بابای همه چی......دیگه چی میخواستم بگم.....یادم نمیاد.....اهان...میخوام این عربیه رو خودم تموم کنم که این الاغ هر روز نیاد.....برام مهم نیست هر روز بیاد.....ساعت اومدنش بده......من که نت هستم میاد........خب دوست ندارم به خاطر عربی بلند شم برم....هر چند اهمیتی نداره ....ولی خب....... چیپس میخوام.......میخوام اونو اپ کنم.....من فقط اپ میکنم......همش دارم اپ میکنم این مدت......... ولی دلم میخوام.......میدونی اونجا که مینویسم برام مثل یه جور خود ارضایی.......ولی اینجا نوشتن یه سکس کامل!!!!!!به هر حال هر دوش خوبه برام......به قول سروش امثال ما که شهوت نوشتن دارن باید زیادتر از حد معمول بنویسن......حالااا.....فعلن که حسش نیست.....شدم مثل چیزااااا.......نمیگم چیا.....اونور چی بنویسم........یادمه یه چیزی میخواستم بنویسم ولی یادم نیست چی.........امیدوارم یادم بیاد چون میخوام اپ کنم....یادمم نیامد یه چیزی مینویسم دیگه.......بسه برم....

میدونی مرصاد صبح فهمیدم به علی حسودیم میشه......گفتم علی چون تنها کسی که میدونم دوسش داری و میشناسم یه جورایی همینه.....به هرحال به هر کسی که دوسش داری حسودیم میشه.......... حتی اگه مادرت باشه.......اولین باره به کسی حسادت میکنم......اونم به خاطر یه مذکر.......از خودم متنفرم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 9:29  توسط .....  | 

گور پدر سگم ...به مولا دارم بالا میارم ازینهمه خریت.....یه مملکت هی میگن خرم......میگم نه.......... اه اه اه.......میخوام اون یکی و اپ کنم حسش نیست.....گور باباش حالا بعدن میکنم......این زنیکه کسخل باز میخواد بیاد اینجا.......دیروز کشتم خودمو حالیش کنم ساعت ۵ زودتر نیااااا......اخرشم میدونم نفهمید.........گور باباش جهنم.......این پسره ی نکبت هم امروز کلاس داره نمیدونم تا کی باید منتظر باشم........یه وبلاگ زده شبیه این.......البته اینم مثل اون قبلیه بیشتر بچه خر کنیه.......ادمی نیست که برای نوشتن برا خودش وبلاگ بزنه تازه روز اول ادرسشو بده به من......حالا مهم نیست.......گور باباش ما که تا الان خر شدیم چند وقت دیگم روش........نمیدونم چرا این بلاگفا از صبح باز نمیشد......اپ کرده میخوام برم.......هه هه هه...یه وبلاگی لینک داده نوشته وبلاگ عشق من اینه......کلی خندیدم....... باید بپرسم کیه.......حالاااا....خداکنه زود بیاد اعصاب ندارم.......مریم میگفت اون گوساله از ایران اومده ولی نمیدونم چرا زنگ نمیزنه بهم........یعنی هنوز ناراحته........تصمیم ندارم خودم بهش زنگ بزنم....... نمیدونم ناراحت نیست....از ایران که اومدم زنگ زد یبار.....ولی نه وقتی میخواست بره بهم گفت نه از ایران زنگ میزد نه حتی می اومد نت.......مهم نیست البته ولی خب خیلی تنهام......اتی و فرزان که نیستن فقط ......حالا مهم نیست.....گور باباش.......چی میخواستم بگم.......گرمه......آآآآخ امروز سوتی دادم اساسی.......داشتم به اینکه امروز چند شنبه است و این پسره کی از مدرسه میاد فک میکردم.......حامد ازم پرسید به محمد گفتم یا نه برا ایران رفتن.......خواستم بگم به هلن گفتم بهش بگه.......گفتم به مرصاد گفتم......انقدر خندید......گفت حالت بد شده ها.......گفتم چه کنیم........حالااااا......یه چیزی میخواستم بگما......اهان گرمه........گفتم یبار اینو........نمیدونم چرا این مرصاد انقدر گیر داده که منو ببینه......البته چیزه.....حالا ول کن....به من چه......ببینه که چی......همین نبینه بهتره.......ساعت ۴:۱۷ شد......بذار اونو اپ کنم.....خب کردم خیر سرم.....اینم اومد.....بسه دیگه........البته به خاطر یه چیزایی میدونم بنویسم و سرم گرم باشه بهتره........واااااای باید ابروامو بر دارم.......پر شده.....ولی خوب شده الان خودم میتونم بردارم.......مدلش مشخصه راحتم دیگه........اعصاب ندارم ولی.......کاش این هلن اینجا بود دو دقیقه ای تموم میکرد.....اه....حوصله ندارم.......کاش خدا زنها رو بدون موی اضافی می افرید.....خدایا خیلی مریضی.......مو میخواییم چیکار........همش دردسره بخدا......اه اه.....اگه اینا گیر نمیدادن عمرن کاری به قیافم نداشتم.......چه فرقی داره بودن و نبودن چهارتا مو......بدبختیم ها.......گور بابای همه چی.......فعلن که وقت ندارم.......بسه انگاری......
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 16:35  توسط .....  | 

ای ریدن همه تو هیکلم امروزززززززززز........چه بد بختم من......این نگهبانه اومده بالا.........یه ساعت معطل اونیم.......هنوزم نرفته.......سگ پدر........حالا.......اپیدم اونو .......یکی از کس شعرای امیر و گذاشتم.........ادرس این نکبتم دوباره دادم به مرصاد.......حسش نیست بگم چرا........راستی بهش گفتم میخوام بهت بگم محمد......گفت خب و اینا........حسش نیست اونم بنویسم........این مرتیکه ننه سگ هنوز اینجاس......منم تنها.....گور باباش رفت........اه اه........عینک زدم هی میاد پایین.......هم دارم با محمد!!!چت میکنم هم اینجا.........خوشم اومده باز اینجا بنویسم......دوبار نوشتم باز یادم اومد.........حامد یه موبایل خریده طبق معمول اخرین مدل سونی اریکسون.........خیلی شیکه....... من میخواممممممم........این نوکیاها هر چقدرم جدید باشه باز زشته.......ولی گوشیهای سونی همیشه حتی قدیمیهاش خوبه.........چی بگم؟.........حسش نیست........بسه........اهاااان........من از اونجایی که نمیخوام دیگه وقتمو برا ایمیل زدن حروم کنم.......ازین به بعد همینجا مینویسم برا مرصاد......حالا خوند که خوند نخوندم به من چه.......نخونه......چیزه برم من بسه........
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 16:58  توسط .....  | 

میدونی دیگه خوش ندارم برا مرصاد بنویسم.....یعنی بیشتر حوصله ندارم.....یا اصلا چیزی ندارم بنویسم........نمیدونم حالا....ولی خب فعلن که از سر بیکاری دارم اینجا مینویسم.....پرشین برا مرصاد و بقیه باز میشه ولی اینجا باز نمیکنه......نمیدونم انگار ایراد از اینترنته کویته.....مرصاد وبلاگمو اپ کرده.....شنگول گفت یه بیت شعره.....خودش نگفت.....خودمم که نمیبینم......شنگول بازم وبلاگ زده.......ازش متنفرم.....هر روز بیشتر از دیروز......نمیدونم چرا....ولی مهم نیست به هر حال...منتظر مرصادم مثل همیشه.......صبح باهم حرف زدیم ولی خب...نمیدونم تا کی باید به این وابستگی مضحک ادامه بدم......ولی فعلن که ادامه داره......چه مسخره......کلن ادم مسخره ای شدم......حالاااا.....مهم نیست هیچی......چی بگم؟......یادم نیست چیزی.......حالاااا.......چی بگم......حس نوشتن نیست........برم......

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 16:59  توسط .....  | 

اخرین باری که اینجا برای خودم نوشتم ۲۶/۱۰ بود......الان چه روزیه؟......۲۱/۱۱.....فک میکنم.......یادم نیست.......دیروز عاشورا بود......خیلی خوش گذشت!!!.....چقدر با هلن و محمد و فاطی خندیدیم....... چقدر عشق این دوتا قشنگه......و چقدر آخرش اشک هممون در اومد به خاطر سوتی دادن فاطی وسط خیابون.........ای خدااااا......بعد از ۵ سال عاشق بودن تازه دارن ادم میشن.......هر دوتاشون مغرور و از خود راضی و به قول محمد فیسو.......بهم میان خیلی......ولی خب...به هرحال خوب بود.....بهتر از هر سال.......با اینکه دوروز نخوابیدم و چیزی هم نخوردم ولی اصلا خسته نبودم.......نمیدونم......راستی دارم اینجا مینویسم چون پرشین هک شد........یعنی همه ی خزعبلاتی که این ۸ ماه نوشتم پرید....... چه جورم پرید......میخواستم اینبار راجه به بد شانسی بی حد هلن بنویسم......واقعا نمیدونستم انقدر بد شانسه.......ولی خب نشد........مهم نیست.......وبلاگ که نباشه بهتره......کمتر میام نت.......دیگه نمیتونم بگم همه ی دلیل نت اومدنم مرصاده......خیلی زیاد به خاطر وبلاگم می اومدم......ولی خب نیام بهتره.......لااقل کمتر بیام......بیام بگم چی.....چه لزومی داره اومدنم........خستم از اینکه هر روز باید بشینم پای این نکبت.......به قول مریم آخرشم میرسی به نقطه ی ... قیطاس و دیدم......و اسما.....و سحر فرحی......و لیلا پوربچاری........دیگه یادم نیست......نمیدونم چند نفر دیگرو دیدم.....اهان....فریده مرادی.......دیگه نمیدونم.....ولی خوب بود.....حالااااا.........هلن یه وبلاگ زده برا ممد.....کلی خندیدم......به همه چیز.......نمیدونم حالا.....ولی امیدوارم تو پرشین نزده باشه که دردسر داره......یعنی همه چی پریده.......مهم نیست البته......چقدر می خندیدم .قتی برا هم مسج میزدن و قربون صدقه میرفتن.......اخرشم همه ی نوشته ها <فدات شم خیلی دوست دارم> بود......ای خداااا.....خواب دیدم؟........خواب دیدم.....نمیدونم چه خوابی......دیشب فک میکردم کاش جای مریم بودم!!!...... نمیدونم حالا......حس نوشتن نیست......حس هیچی نیست.....دلم میخواد زود شب بشه.....خیلی زود........
+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 17:18  توسط .....  |