بالاخره فهمیدم این بی خیالی شدید برا چیه.....یادم اومد یعنی....اصولا اینجور وقتها یا بی خیال میشم یا عصبی.....چند ماهی بود که بی خیال نشده بودم......خوشحالم که این بی خیالی با اون اعصاب خردی باهم اومدن سراغم......دلم درد میکنه.....نه زیاد......ولی درد میکنه.....تا دراز نکشم خوب نمیشه.....فعلن هم قصد اینکه از اینجا تکون بخورم و ندارم.......مهم نیست.....عادت کردم.....امروز سه شنبه بود؟......اره انگاری.....اه چه بد......این الاغا میخوان بیان اینجا......نمیتونم بگم هلن بیاد......... یعنی کلاس داشت امروز دیگه نمیاد.....تازه این موقه ها میرسه خونه.....الان ساعت چنده.....۴:۳۹ یعنی چند......اهان.......فهمیدم......اره تازه رسیده خونه نمیاد.....حالا......نیاد.....چیکار کنم....بد جوری هوس چت کردم......البته چت خوشگل.......شیطونه میگه برم چت کنما......حیف قول دادم گوش نکنم حرفشو......اخه حوصله ی چت عادی با یه ادم خنگ و ندارم.....چت مدل دیگه هم قول دادم نکنم..... اه......چه بد شانسم من....اه خدا......حالا با چت کردن اتفاقی نمیفته برام که تو گیر میدی اینهمه.....تو هم گیر ندی این حمیده انقدر گیر میده که ادم واقعا میترسه......حالا.....فعلن نمیرم......ولی خدایا اگه اذیت کنی امروز میرم.......پس خدای خوبی باش.....خب.....دیگه........دیگه چی بگم........الان این زنگ زد گفت نمیان.....جهنم....نیان.....بهتر......حوصله ی مهمون و اینا رو ندارم ابدا........دیگه................... پشیمون شدم..........ول کن حالا.....بعدن بهش میگم.......هر وقت اومد.....فک نمیکنم امروز بیاد......... مهم نیست.......باید عادت کنم........باید......عادت میکنم....میدونم......خیلی هم زود عادت میکنم..... ای خدا.......هیچکس نیست.......نه خونه نه نت........چه خوبه این تنهایی مطلق همه جا........اتی یکشنبه اومد......همون موقه که رسید خونه زنگ زد بهم......ده دقیقه ای حرف زدیم و تموم شد......... تا الانم زنگ نزدم بهش.....دیگه خیلی حوصلشو ندارم.....حوصله ی هیچکس و ندارم............................ نمیدونم.......ای خدا.......چی بگم........کلی وقته میخوام ادرس اینجا رو عوض کنما.......باید برم میهن بلاگ.......چند روزه اینا خیلی مزاحم میشن......ولی من قالب اینجا رو دوست دارم.......برم قالبای اونم نیگا کنم.....مشکی اگه داشته باشه خوبه.......اون آبیه هم خوبه.......نه این خوشش نمیاد از اون......... حالا برم نگا کنم بعدن.....امروز که انگاری خیلی بیکارم.......دیگه.................................................... دیگه هیچی دیگه.....برم نگا کنم......خب دیگه اونور درست کردم.......فقط مونده چیز.......چی بود....... اهان.....قالب.......نمیدونم چی بذارم........حالا یه چیزی میذارم......بسه دیگه.......زین پس اونور مینویسم.......هر چند اینجا رو خیلی دوست دارم......حالا چون دوسش دارم ماهی یبار یه سلامی میکنم.........بسه دیگه.........
+
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 17:9 توسط .....
|
براش ایمیل زدم.....هرچند میدونم..............اه....بسه......
+
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 9:59 توسط .....
|
حالم خوبه....ارامش دارم.....خسته نیستم....دلم نگرفته......دیشب اروم شدم.....یعنی سعی کردم بشم......کلی هم خندیدم به خدا......خدای مضحکی داریم.....خیلی بیشتر ازین حرفا.......دوسش دارم....با همه ی نحس بازیهای این چندماه اخیر باز خدای خوبیه.......مامان گفت بیدارش کنم ساعت ۴.........میخواد بره پیاده روی.......حسش نیست برم.....برم بیدارش کنم یعنی....ای خدا......چی بگم..... مامان دیشب باز گیر داد به این دوتاکه زن باید بگیرن و اینا.....کلی هم به من چیز گفت که اگه بخوای مثل عمه هات بشی بعد ازین نمیدونم چیکار میکنم......خیلی خندیدیم......نمیدونم......کلی این دوتا حال مامان و گرفتن.....دیگه اخرش داشتن میرفتن بیرون مامان داشت جیغ میزد فقط سرشون......بعد از کلی وقت ساعت ۱۰ که از مغازه رو میبندن اومدن خونه......بعد ساعت ۱۱ بود رفتن......مثلا میرن باشگاه..... البته چند روزه میرن قبلش جاهای دیگه......نمیدونم....دل خوشیه اینا هم اینجا فقط همینه................. اشغال کثافت......نمیخوام چیزی بگم ها..........خدایا منو خفه کن......خب؟.....چیزی نگم....نگم نگم نگم نگم نگم..................به جون خودت بده......تازه حالم داره خوب میشه ها.......گیر ندههههههههه.......خب؟......افرین.....یه خدای خوب تو دنیا باشه تویی.....خب.....چی بگم............... والا نمیدونم چی میخواستم بگم بعد از والا.....اونروزی کلی خندیدیم خونه هلن این دختره اومد پیشمون.....من به هلن گفتم ایول بابات....اون گیر داد که چرا به دایی من فحش میدی......حالا کلی چیز گفتیم تا حالیش بشه ایول یعنی چی.....اخرشم نفهمید......یعنی هلن گفت یه چیزی شبیه همون والله العظیم که شماها میگین..........اونم باز گیر داد که خب بعد از والله العظیم که بابات و نمیارن.......هیچی دیگه.....دیدیم حالیش نمیشه.....در رفتیم.....یعنی من گفتم برم حاضر بشم که باید بریم خونه.......اونم اومد با من................دیگه.....دیگه....یادم نیست چیزی.....میخوام یه کرمی بریزم به یکی........بعد دلم میسوزه براش.......ولی همینجوری داره میاد.....بخدا دست خودم نیست......حال میکنم........زیاد هم حال میکنم.......بعد از یه مدت اعصاب خردی الان که حالم خوب شده یعنی اروم شدم خوب نشدم خنده خوبه برام.......هرچند اگه تا چندروز پیش اینجوری میشد اصلا برام خنده دار نبود.....احتمالا گریم میگرفت........احتمالا که نه حتما.........ولی الان حال میکنم.......با همه چی.......میخوام اون میهن بلاگه رو پاک کنم........دیگه لزومی نداره نوشتن اونجا.....هر چند از درست کردن اونجا کلی دلیل داشتم......... الان دیگه اون دلیل ها هم برام بی معنیه.......همه چی لوسه.....لوس......تا وقتی ... نمیدونم تا وقتی چی......میدونم ولی نمینویسم.......دیگه هر چیزی راجع به این و نمینویسم.................................... هه هه هه....حال میده ها......میدونی میخوام اینجا ننویسم.....بعد برم تو میهن بلاگ یکی درست کنم......بهتره......نمیره تو بروز شده دیگه مطمئنم هیچکس نمیاد.........هیچکسسسسس............... اینم حال میده......خیلی چیزا حال میده این مدت......نه این مدت نه.....این شاید یه روزی که خوب شدم......که حس کردم... اخیش.......چقدر خوبه این سبک بودن.......بی خیال بودن.....اینکه ناراحت نباشی از وجود کسی.....برات مهم نباشه چی داره میشه الان......و خیلی چیزای دیگه.................... چی شد که خوب شدم؟.......دیشب خیلی خندیدم......اون بغض یه هفته ای ازبین رفت......و خیلی چیزای دیگه ازبین رفت......چه راحتم.......خیلی راحتم........دیگه.......مامان هنوز خوابه................... چه جالب........ول کن نره پیاده روی.......دیروز دوباره شروع کرد که زیر چشمات گود افتاده و سیاه شده و نمیدونم قرصاتو بخور و هزارتا حرف دیگه.......اعصابمو خرد کرد نکبت.......حالا.....دیگه چی بگم؟......هیچی بسه.......
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 16:46 توسط .....
|
نمیدونم.....منگم......خیلی.......میخوام بخوابم......کاش میشد..................................................
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 9:14 توسط .....
|
آخ...چه سخته بعضی کارا.....نه بعضی حرفا....نمیدونم حالا.....طبق معمول این چند روز حالم گرفته س......دلم درد میکنه....امروز چندمه؟......۷....وای خدا تا کی باید درد بکشم.....اه....فک کن....الان تازه ۲۰ سالمه انگار.....مامان میگه ۱۸ سالمه.....حالا همون ۲۰....۳۰ سال مونده.....سی سال دیگه باید درد بکشم؟.....وای مگه قراره تا اون موقه زنده باشم....نه خدانکنه....همین یکی دوسال دیگه بمیرم خوبه..... نه دیره....همین الان بمیرم.....اره الان بمیرم.....اه برو بابا......بدبختی دارم ها......حس هیچکاری نیست.....هیچکاری......این گفت ساعت ۷ونیم میاد......گفت شاید بیام؟......نمیدونم....یادم نیست..... مهم نیست حالا.......باید عادت کنم......باید.....نمیدونم......مهمون داریم.....مزاحم همیشگی........... به اینم عادت کردم.....به همه چی عادت کردم.....بیشتر به خود این کلمه عادت کردم......هرچی میشه همینو میگم.......عادت میکنیم...عادت کردم.....صرف همین فعل..........دیروز هلن گفت برو تو ای دی ساغر یکی ایمیل زده توپه......بیکاری رفتم.....یه ایمیل کاملن سکسی.......کلی خندیدم.......به قول خودش بکشم بکشی بود.......تو خود ای دی هم رفتم یکی افلاین گذاشته بود نوشته بود کجایی کس طلا.....به هلن گفتم پسورد اینو عوض میکنم تو دیگه نری توش......کلی ادم این مدلی ادد کرده........ اینم عادت کرده......اه اه......چی بگم.......ساعت چنده.....حس هیچی نیست......هیچی........برم...
رفتم.....ولی انگار باز اومدم..... بازم حالم گرفته س!.....من چمه؟.....هلن دیروز گفت شدی مثل ادمای شکست خورده البته تو همه چی......نفهمیدم این که گفت یعنی چی.....ولی میدونم مثل ادم طبیعی نیستم.....میدونم.....چه جالب.....قبلن هیچی نمیدونستم.....الان اینو میدونم.....انگاری خوبم میدونم.....من چرا انقدر گیر میدم خدا.....هنوز دلم گریه میخواد....کاش میشد همه چیزو نوشت......... ای خدا.....سروش آنلاینه.....میترسم پی ام بده.......خیلی میترسم......ساعت شد ۸ و نیم.............. دلم نمیخواد برم.......مامان گیر میده.....هی میگه مثلا مهمون داریم......نمیدونم کلی مزخرف میگه..... کلی حرف مفت میزنه......دلم درد میکنه.....گشنمه......دیروز چیزی نخوردم.....امروز هم نخوردم........ بی اشتها بودم خیلی......ولی الان گشنمه.....نمیتونم چیزی بخورم.....تا وقتی بغض کردم نمیتونم..... چند روزه بغض کردم؟.....چند روزه میخوام گریه کنم و نکردم......نمیدونم.....ولی دلم گریه میخواد.......... خیلی......میدونم باید یه چیزی بشه که گریه کنم......یعنی یکی از اون دومورد........خداکنه زود تموم بشه همه چی......حالم بده.....دلم گرفته.....اخ.....کاش ایران بودم.....اتی امروز میاد از ایران............. شایدم اومده تا الان......نمیدونم.....هیچی نمیدونم......خدا.......مرصاد راست میگه.......چطوری تو وقتی منو دوست داری انقدر عذابم میدی؟......این چه دوست داشتنیه.....بدرد عمه ات میخوره......برو گمشو با این عشق به ادما......اه......باز زد به سرم.....میخوام وبلاگمو ببندم......میترسم.....میدونم این شرایط طبیعی نیست......میدونم......چرا دلم میخواد به مرصاد حالی کنم تحمل این شرایط و ندارم.............. اگه دیگه روزی صد بار همه جا بگی غیراز خدا یکی دوسم داره ... کاش میفهمیدی چمه......میدونم خوب میدونی چمه.....خوب میدونی......اگه نمیدونستی اینطوری نمیشد الان.....همه چی غیر عادی نبود........الان هست.....میدونم.....مرصاد شک ندارم.....شکاک نیستم....تا مطمئن نباشم حرف نمیزنم......اه.....چرا اینکارا رو میکنم.....خستم.....میخوام بمیرم.............خدایا بسه.......طاقت ندارم.......
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 19:57 توسط .....
|
اگه بدونی چقدر بعضی کارات عذابم میده...........دقیقا یک هفته س که نیاز به گریه دارم....نه یه هفته نشده.....فردا میشه......اره فردا......تو این هفته صدبار بغض کردم......روزی صدبار......روزی صدبار اشک تو چشم جمع شد.....ولی نمیاد پایین......دارم دق میکنم......دق.......اره.......الان خیلی بیشتر......... مرصاد خیلی خری......هیچوقت هیچوقت هیچوقت اینقدر عذاب نکشیده بودم......اونم به خاطر یه مذکر.......میدونی حس میکنم میایی نت.....بی دلیل نیست ها.....حس میکنم یعنی...حالاااا.............. یه وبلاگ دیگه درست کردم.....شاید یه روزی ادرسشو بهت بدم.......یعنی یا ادرسشو میدم بهت یا پاکش میکنم.....بستگی داره......اینا رو اشتباهی اینجا نوشتم......میخواستم اونطرف بنویسم........... تازه فهمیدم اینجا دارم مینویسم......مهم نیست......فرقی نداره.....نمیدونم.......دلم میخواد گریه کنم.... خیلی.....بسه.....حسش نیست...... اینو یادم رفت.....اگه واقعا میخوای تموم کنی رابطمونو انقدر طولش نده..... میدونم میایی نت.....خوب میدونم میایی......حال میکنی به التماس افتادم؟................. گور بابات......میخوای بیا میخوای نیا...جهنم....هر گهی میخوای بخور.....فقط اگه قراره دیگه باهام کاری نداشته باشی زود بگو چون حوصله ندارم......
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 16:13 توسط .....
|
گاهی وقتا انقدر خر میشم که خودم حالم بهم میخوره.....خدا.....حالم گرفته س.....نباید بیام نت......... ولی هنوز از خواب که بیدار میشم...نمیدونم.......انگاری این پسره واقعا میخواد نیاد.....نمیدونم چه اصراری داره رابطمون و تموم کنیم.....خب البته اینطور که پیداست خیلی هم بی دلیل نیست.......به هرحال.......اگه تموم بشه و دیگه نیام نت خیلی هم بد نیست........اره......خیلی بد نیست................ پسره ی اشغال.....نمیاد ببینم چه مرگش شد اخر.....جهنم........نیاد.....بمیره.....چیکار کنم.......به اندازه ی کافی این چند روز اعصابمو خرد کرده.......دیگه حوصله ی غصه خوردن ندارم.....هر چند کم هم غصه نمیخورم.....نمیدونم.........چی بگم.....دیشب رفتیم خونه هلن......تا منو دید با کلی بغض گفت با محمد دعوام شد......دوباره گیر داده به اون بیچاره.....هیچی دیگه......خوب بود.....نمیدونم.................. دیگه.........دیگه هیچی......حرف کم اوردم......اعصابم خرده.....خیلی هم زیاد.....خستم......
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 9:27 توسط .....
|
حالم گرفته س......زیادتر از اون چیزی که فک کنی......برا کی نوشتم.....نمیدونم.....صبح خیلی حس نوشتن نبود.....وبلاگمو اپ کردم.....گفتم شاید یه مدت نیام.....دروغ گفتم عین سگ........مرصاد نمیاد واقعا؟........نمیدونم.....حالا......من که نمیتونم نیام.....میدونی اون اگه نیاد کار دیگه داره بکنه......ولی من نیامدنم خیلی بدتره......هر جوری باشه نت میام......طرف وبلاگ و این حرفا نرم باز میام......تو وبلاگمم نوشتم یه مدت نمیام که سرم راحت باشه......که بهونه داشته باشم برای نرفتن تو وبلاگ این و اون......همین که سرم گرم باشه کافیه.......البته میدونم برای رسیدن به خیلی چیزا نباید بیام.....ولی خب خیلی طاقت ندارم.....خیلی که نه.......اصلا طاقت ندارم.....ابدا.....نمیتونم........این الاغ خداکنه بیاد فقط بگه بهم عمل باید بکنه یا نه و اینا بعد بره دیگه نیاد.......اینجوری که ندونم اعصابم خردتره.............. خیلی.......نمیدونم......چی بگم دیگه......میدونی صبح فهمیدم دلم شکسته......خیلی هم شکسته.... دیشب خیلی فکر کردم به اینکه من با مرصاد هیچ نسبتی نداریم و یه رابطه ی نتی بوده و خیلی زودتر ازین باید تموم میشد و خیلی چیز دیگه......به خودم حالی کردم که یکم ادم بشم بد نیست............... یعنی اینکه به مرصاد دیگه فک نکنم خوبه........باورم شد که تموم شده.......بعد صبح از خواب بیدار شدم......ساعت تقریبا ۶ونیم بود......تا ساعت و نگاه کردم گفتم الهی بمیرم مرصاد مدرسه داره نمیتونه بخوابه...........اصلا دیشب یادم نبود.....بعد که یادم اومد کلی به خودم خندیدم.....کلی فحش دادم که همه ی سعی و تلاش دیشب پرید........نمیدونم.......میدونی اصلا نمیفهمم چرا مرصاد اینا رو نوشته تو وبلاگش.......دیروز بهش گفتم نمیخوام اخر رابطم با تو مثل علی بشه.......منظورم سکس نبود........... اصلا.....منظورم این بود که نمیخوام اگه بعد ازین بهت فک کردم گریم بگیره و اعصابم خرد بشه و خیلی حس بد دیگه.......نمیخوام با ناراحتی و اینا ازت جدا بشم.......نمیدونم همین چیزا.....بیشتر نبود منظورم......میدونی خوشم میاد ازینکه خر نیست......اصلا......خوب منظورمو فهمیده......خیلی خوب.... سیاست داره.......من ندارم ولی.......خرتر ازین حرفام......ای خدا.....خستم......دیروز مرصاد گفت شادی اپ کرده.....برم.......شادی و خیلی دوست دارم......خیلی.......نمیدونم چرا ولی دوسش دارم.............. نه میدونم......قابل تحمله.....نوشته هاش خوبه......ادمه......درحد یه دوست نتی که یکی دوبار باهاش حرف زدم ازش خوشم میاد......این یعنی دوست داشتن این مدلی........میدونی از بین اینایی که تو نت میشناسم کیا رو دوست دارم؟.......شادی که خب گفتم......پرنده...مدیر و خیلی دوست دارم.....چون بانمکه.....دیگه......لیلا رو دوست دارم......سهیل و با اینکه سالی یبار میاد و همون یبارم تیکه میندازه دوست دارم چون چیزه چی میگن....اهان....از اون سه نفریه که از روزی که وبلاگ زدم تا الان میاد وبم..... دیگه......اهان......ساینا هم خوبه......سروش هم خوبه چون تنها کسیه که دوتا وبلاگم و دیده............ خب اینا رو دوست دارم مرصادم دوست دارم......چه فرقی داره این دوتا دوستی؟........اونا رو دوست ندارم.......نمیدونم دوست داشتن چیه اگه بگم دوسشون دارم.......فقط نمیدونم.......حس میکنم ولی نمیدونم.........اگه بخوام بگم همش دوست داشتنه خالی بستم........چون در واقع احساسی نسبت بهشون ندارم........دارم ولی دوست داشتن نیست.......فقط ازشون بدم نمیاد......نمیدونم................... وقتی کسی و دوست دارم دوست دارم خب......میفهمم دارم.....البته دوست داشتن این مدلی........... یعنی مدلی که به کسی که دوست داری بگی دوسش داری.......و بخوای اونم بگه......من به هیچکدوم ازینا نمیگم دوستت دارم.....اگرم بگن بهم بر میخوره.......رو این حساب من فک میکنم دو مدل دوست داشتن داریم.......یکیش و بهش میگن عشق؟.......اون یکی علاقه........علاقه اره ولی عشق نه........ نمیدونم......اگه بگم این دوست داشتن عشقه یعنی عاشقم........نمیدونم......هیچی نمیدونم........... حالاااااا.......ای خدا......نت اومدن ارامش میده ها......بسه......
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 16:55 توسط .....
|
دیشب خیلی فک کردم به اینکه چی شد اینجوری شد....میدونم.......یا نمیدونم شاید.....به هر حال حالا که شد.......هر چند خیلی دوسش دارم ولی ظرفیت ندارم..........ندارم ندارم ندارم ندارم..................... از اون چیزایی هم نیست که سعی کنم داشته باشم.........گفت نیا.....حداقل یه هفته.....اخرشم جوابمو نداد.....نمیدونم......گفتم چشم......ولی میدونم نمیتونم نیام.........خاک بر سر خرم......خودش کلی اعصابش خرده.....منم هی بدتر میکنم......این هفته باید عمل کنه......عجب ادم خریه........گفت چند روز نمیاد......باید بیاد.....نمیدونم..........
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 9:35 توسط .....
|
ادم انقدر خر؟..............................نمیگم...........فعلن.........خیلی نوشتم ولی اگه بذارم باز مزخرف فک میکنه......نه مینویسم
شاید یه مدت نیام!!!!!چه مسخره.....بهتر بود میگفتم شاید یه مدت طولانی نیام طرفت......نمیدونم البته.......خوشحالم که فقط 45 دقیقه طول کشید ناراحتیم.....حالااااا.....امروز خیلی یاد علی کردم.....خیلی.....یاد همه ی روابطم با علی.....یاد همه چی......مخصوصا روز اخر.....یادم نیست کی بود......ولی یادمه چی شد.....بهم گفت کاری نمیکنم که.....درد نداره.....میدونم چیکار کنم که درد نداشته باشه برات.......از سر تعجب ساکت بودم......فک کرد موافقم.....گفت بریم خونه ی من......اگه وسط خیابون نبودیم.......اگه رامین و مریم یه متر اونطرفتر نبودن.....اگه خیلی چیزای دیگه نبود......اونروز از ترس سکته میکردم.......حالم بهم میخوره از هر پسری.......و از خودم....و از خیلی چیزای دیگه......روزی که رفتم برا انصراف دیدمش......گفت نمیخوای تبریک بگی که فارغ التحصیل شدم.......همون روزم دعوتم کرد برا جشن فارغ التحصیلی......آآآخ......چقدر خرم........شاید هم خوش شانسم.......شاید بدشانسم......شاید بدبختم......شاید خدا خیلی دوسم داره.......این یکی و بیشتر قبول دارم.......نمیدونم.....چقدر حالم خوبه......نه فک میکنم خوبه......یا دلم میخواد خوب باشه......دارم تلقین میکنم به خودم......میخوام بگم خوبم......در صورتی که انقدرها هم خوب نیستم......یعنی یه مدلیم........خستم......5 که از نت در اومدم.....رفتم حموم.......صبح هم رفته بودم......ولی نمیشد نرم......اب میخواستم.......حالا.......الان ششه......ساعت.......ابروهامم برداشتم......یکیشو.......خیلی مضحک شدم......ولی فعلن که کسی نمیبینتم......تا وقتی هوس کنم اون یکی و درست کنم احتمالا این پر شده.....فعلن که حسش نیست........نمیدونم چرا اومدم مینویسم.......اونم این چیزارو.........میخواستم بنویسم ولی یه چیز دیگه........حالااااا..................................................................................................... امروز که مرصاد گفت دوستت دارم خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نگم......همون موقه نگم........که نگم خفه بمیر......که خیلی چیزای دیگه رو نگم.......نگفتم ولی یه چیز دیگه رو گفتم........هر چند انقدر خره که میدونم منظورم و نمیفهمه........گفت تا حالا به منم شک کردی........الاغ فک کرده بود این حرفا رو برای اینکه حرف کم اوردیم میزنم.......البته شاید اگه حرف کم نمی اومد نمیگفتم........ولی خداروشکر انقدر خره که فرق نداره گفتن و نگفتنم......از این حس کردن خیلی چیزا متنفرم.......همیشه چیزی که حس کردم درست بوده......همیشه.......خیلی بده.......خیلی خیلی بده......صد بار به خودم قول دادم که خیلی کارها رو نکنم.......صد بار قول دادم به چیزایی که این حس و میبره بالا فک نکنم.........صد بار هم بیشتر.....شاید روزی صد بار......ولی نمیشه.....خودمونیم خیلی هم بد نیست........ولی نه تو روابط عشقولانه......تو اینجور رابطه ها خر باشی خیلی شیرینتره.......هم خر باشی هم بذاری خرت کنن.......هم به هیچ کس و هیچ چیز کاری نداشته باشی.......حیف که نیستم......خیلی خندم میگیره به خاطر وجود این حس........دیشب خواب دیدم خون همه جام پر شده........یعنی خون می اومد از بدنم.......همه جام خونی بود......از خون متنفرم.......باعث خیلی چیزهاست.........میدونی یکم خودم خرم......یکم بیشتر البته.......شاید اگه به حرف خدا گوش میکردم اینطوری نمیشد......خیلی وقته ایه ی عذاب میاد.......اولا نمی اومد........یه مدتیه میاد.......خوبیش اینه که از قبل امادگیشو داشتم.......خیلی وقته دارم.......خیلی وقته........از همون روزی که از خواب بیدار شدم و حس کردم از اون چیز متنفرم......همون روز فهمیدم اولین روز اشنایی دیروز بوده!!!!!.....همون روز حس کردم اخرش همینه......چرا محل ندادم......نه خودم و زدم به خری.....البته برام خوب بود........الان خوب نیست......باید درس بخونم........از فردا......سعی میکنم دور و بر خیلی چیزا نرم..........البته فقط سعی میکنم مثل همیشه.....ولی یحتمل اینبار بیشتر سعی کنم......دلم یه چیزی میخواد.......نمیدونم چی......یه بغل برا گریه........یه دوست برا حرف زدن......یا یه ساعت برای برگردوندن زمان.......امروز چندمه؟.......5 اسفند.......یادم نمیره هیچوقت.........8ماه و 5 روز؟........نه 6 روز.......نمیدونم حالا چند روز......بیشتر ازچیز طول کشید هاااا.......چه خوب.......نه چه بد.......اه.....کاش از همون شنبه دیگه نمی اومدم......هی گفتم بس کن هاااااا.....باز خودمو زدم به خری......میترسم از اینکه الانم خودمو بزنم به خری......البته میدونم اگه یه اتفاقی بیفته حتما خودمو میزنم به خری از نوع شدید......اگه بیفته البته......اگرم نه که نمیدونم........الان اینو که نوشتم خوندم........اگه بذارم تو وبلاگم باز مرصاد مثل اونبار نق میزنه.....که چرا من باید خرت کنم و خیلی چیزای دیگه.......فک نمیکنم میخوای خرم کنی.......ولی من ادم کم ظرفیتی هستم........برا بعضی چیزا البته.......ظرفیتشو ندارم تو اینجور رابطه ها کسی و ببینم بین خودمو کسی که دوست دارم.......الان دارم میبینم........ظرفیت ندارم.......بی جنبه هستم خیلی زیاد........وقتی کسی و دوست دارم دلم میخواد فقط فقط فقط فقط فقط فقط مال خودم باشه.......یکم بده این خواسته ولی نمیتونم نداشته باشم.....حاضرم همه ی رابطم با ادمی که دوست دارم از بین بره ولی اینجوری نباشم..........به هرحال........بسه برم........نه..........میگم خوبه امروز میهن بلاگ باز نشد......شاید اگه میشد یه چیزی مینوشتم که بد میشد......یحتمل پاکش کنم........هر چند چیزی ننوشتم اونجا......ولی خب نباشه بهتره برام........همین اینجا نوشتن کافیه.......برم بنمازم.......کلی کار دارم با خدا........ببینم امروز چی میگی خدا.......فقط گیر نده که حسش نیست.......به مهربونیت نیاز دارم........بلطف.............................
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 18:44 توسط .....
|
میهن بلاگ باز نمیشه......میخواستم بنویسم....ولی خب حسش نیست......حالا اگه باز بشه یه کاری میکنم......نمیدونم......فعلن........
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 16:30 توسط .....
|
نمیدونم چرا دیگه نمیتونم بنویسم......نه برا مرصاد نه برا خودم نه برا هیچی......نمیدونم حسش نیست یا نمیخوام یا هرچیز دیگه......جهنم......چیکارش کنم.....خوشم اومده از اینکه مرصاد بنویسه برا خودش....من بخونم برا خودم.....نمیتونم بنویسم......کس شعرای قبل هم یادم نمیاد.....یعنی هیچی یادم نمیاد....منگه منگم......داره عید میشه......یعنی سال دیگه میشه......پارسال این موقه رو خوب یادمه.....خیلی خوب.....حالاااا....خیر سرم میخوام کنکور بدم......ولی خدایی هیچ علاقه ای به دانشگاه و درس ندارم دیگه.....همه میگن ایران فرق داره محیط دانشگاه......مثل این سگدونی همه عقده ای نیستن.....ولی باز فکرشو میکنم میبینم نمیشه.......حسش نیست........از خدامه برم......ولی حس خوندن نیست......اونم درسایی که تو عمرم نمیخوندم......چند روز پیش رفتم سراغ کتابای پارسالم...... کلی دلم تنگ شد برا یه مسئله ی سخت ریاضی که نتونم حل کنم......که دوساعت فک کنم.......... که اخرشم کتاب و پرت کنم و برم.......ولی حس نگاه کردن به مسئله های ریاضی هم نبود.......کلن ادم بی حسی شدم.....حس هیچی نیست.....هر کی هرچی میگه میگم حسش نیست......ولی خدایی حس نت هست.....حس این بچه بازیا خیلی هم هست....تنها تفریحمه.....باید حسش باشه......حالااااا...... دیشب حمیده رو دیدم.....طبق معمول کلی نصیحتم کرد....کلی گفت تورو قرآن نت میری جای بد نرو.... چت نکن.....نمیدونم فیلم بد نبین....کلی خندیدم......بهش گفتم جای بد که هیچ جای خوبم حسش نیست برم.....چت سکسی هم نمیکنم نگرانم نباش......فیلم بدم اگه مریم برام نفرسته نمیبینم........ ولی کلی حرف مفت زد....اهان....گفت که چت عادی هم اشکال داره بخدا......من نمیدونم این ادم چرا انقدر به فکر اشکال کارای منه.....البته به همه گیر میده......نمیدونم حالا......ولی کلی خندیدم بهش.... دیگه.....دیگه......یادم نمیاد چیزی دیگه......دوست ندارم تو این وبلاگ برا مرصاد بنویسم.....یعنی اینجا مثلا ماله خودمه.....ازین به بعد اگه شد ایمیل میزنم براش.......ولی خب میدونم هم اون سختشه هم من.....اینجا راحتتر میشه نوشت و خوند.....حالا....یه کاری میکنم....البته احتمالا باز اینجا مینویسم...... دیگه.....دیروز یه کارت تبریک عید دیدم تو وسایلم....توشو نگاه کردم دیدم الهام سال 76 یا 77 برام فرستاده......کلی مزخرف نوشته بود اخرشم نوشته دخترخاله نه خواهر تو الهام.....ازش متنفرم...... هرچند میدونم خیلی دوسم داره.....ولی من ازش بدم میاد......خیلی هم بدم میاد.....خواهر که هیچ دخترخاله هم حسابش نمیکنم......یعنی اصولا از هیچکدوم از دخترخاله و پسرخاله هام خوشم نمیاد.......فقط علی خوبه.....یکم خوبه.....از بقیه بدم میاد........نمیدونم چرا....اولا دوسشون داشتم..... مخصوصا همین الهام و......ولی الان نه......حتی وقتی میریم ایران.....وقتی بغلم میکنه با تمام وجود..... سعی میکنم خیلی زود ولم کنه......اه اه.......من باز گیر دادم به همه........حالااااا.......مرصاد میاد؟...... نمیدونم......دیروز که اومد نزدیک ساعت 5 بود.......منم خیلی زود مجبور شدم برم.....خیلی زود که نه 20 دقیقه بعدش.....این مرتیکه خر باز اومده بود اینجا......بابا هم دیروز گفت تا اومد زنگ بزن من بیام.... بعدش هم که نشد بیام نت......امروزم که نمیدونم میاد یانه......خداکنه بیاد......امیدوارم بیاد یعنی..... نمیدونم حالش خوب شد یا نه.......دیروزم نپرسیدم......یعنی فقط همون خوبی که همیشه میگم و گفتم ولی جواب نداد......یعنی نگفت خوبه یا نه.....خدا کنه بیاد.....خوشم میاد حس نوشتن نداشتم و اینجوری نوشتم......دیگه.......نمیدونم.....بسه دیگه.....هر چند کاری ندارم اینجا.....بیشتر منتظر مرصادم......بسه دیگه حسش نیست بنویسم......
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 16:38 توسط .....
|
میدونی چقدر دوستت دارم؟......نمیدونی...میدونم نمیدونی.....حالا.....راستی خیلی حال میکنم نوشته هات و میخونم....خیلی خیلی.....خب چی بگم الان؟.....اهان....من نباید الان اینو بگم.....ولی خب میگم.....من همیشه که درد و مرض ندارم......چندوقت یباره.....همه ی مونثها هم دارن......یکی بیشتر یکی کمتر......منظورمم ازینکه گفتم زنم مونث بودنه.....دیگه بیشتر بگم زشته......وبلاگتو اپ کردم...... مرصاد همینطوری نوشتم بداخلاقی هاااا.......یعنی چیزی نداشتم بنویسم نوشتم تو بداخلاقی........ ببخشید دیگه......دیگه.......چته تو؟....هان.....چرا انقدر ارامش میخوای؟.......نمیدونم .......ولی دوست دارم برم ایران.......حالا.....مرصاد به خاطر گیر دادن مامانت اعصابت خرد شده یا چیز دیگه؟................ نمیدونم......ولی اگه مشکلت مامانته توروخدا کاریش نداشته باش.....اصلا هر کی اعصابت و خرد میکنه وقتی داره حرف میزنه تو به یه چیز دیگه فک کن......گوش نده به حرفاش......نمیدونم برو بیرون........یه کاری کن که نفهمی چی میگه........بعضی موقه ها خیلی خوبه ادم کر باشه......البته من نمیدونم تو چته.....دیگه......اه اه.....مرصاد من از سگ انقدر بدم میاد.....اصلا چندشم میشه.....خیلی بیشترم میترسم......انقدرم نگو عین سگ شدی......یکمی داری تلقین میکنی به خودت هااااا......نمیدونم.... مرصاد دوروزه قرصاتو نخوردی بعد میخوای خوب بشی؟......بزنمت؟.....دیگه نبینم یادت بره هاا.......... خب؟.....افرین......مرصاد.....هیچی......ول کن....بسه دیگه.....حس نوشتن نیست......یعنی هست ولی نیست.......نمیدونم حالا.....تو ای دیتم رفتم که به اینا بگم.......ببخشید دیگه.......
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 9:47 توسط .....
|
صبح کلی نوشتم خیلی نوشتم همش پاک شد.....دیگه هم حوصله نداشتم بنویسم......بعد الان باز اومدم جوابتو بدم.....میدونی من چیز زیادی نفمیدم ازین پست اخرت....فقط فهمیدم گیر دادن که نیایی.......خب محمد حق دادن.....الان نوشتم مرصاد بعد گفتم بگم محمد!!!.....حالا....تو یکم زیاد میایی نت.......مثلا دانش آموزی هااا....فک میکنم بیشتر مشکل مامانت هم همین زیاد اومدنه........ یعنی هر روز حداقل یکساعت اومدن......اگه یه مدت کمتر بیایی خوب میشن....وقتی میخوای با مامانت در این مورد حرف بزنی در نهایت ادب باش.....یکم بد حرف بزنی گیر مامانا دوبرابر میشه....اینجور موقه ها که نیاز داری به گیر ندادن باید خیلی پسر خوبی بشی براش.....نمیدونم بهش بگو کمتر میایی.......... خیلی کمتر.......هفته ای یبار......یا درنهایت دوبار......نمیدونم البته چقدر اصرار دارن نیایی......ولی میدونم اگه نیایی میمیرم......یادم نیست چی نوشتم برات......بذار ببینم تو چی نوشته بودی............ اهان.....این همه جا درد من طبیعیه عزیزم......یعنی ایراد از زن بودنمه.....خیلی به گیر دادن خدا ربطی نداره....من فهمیدم که خیلی بدشانسم.....تو همه ی عمرم از یکی خوشم اومد اونم اینجوری.....هم کلی فاصله داریم......هم کلی مشکل.....دیگه.....اون که گفتی یاد هر چی افتادم و اینا بنویسم من هیچی به ذهنم نیامد......ولی میدونم تو به همه رو میدی......خیلی هم رو میدی.....حتی به من زیادی رو دادی.....نمیدونم دیگه.....ببینم امروز میایی یا نه؟.......نوشته بودی نمیدونی فردا پس فردا چطوری باهام حرف بزنی.......خب یعنی چی؟......نمیایی؟......دلم برات تنگ شده......خیلی.....یه جوری بیا..... راستی تو نمیدونستی من همه چیزم تکه؟.....اسمم که خوب میدونی.....اخلاقم تکه.......که افتضاحه البته.....بعد دوستام تکن....عشقم تکه......عاشق شدنم تکه......همه کارام تکه...حالااااا...شنبه اینا هم به من گیر دادن که اگه نمیخوام درس بخونم بگم و اگه میخوام بخونم و انقدر نیام نت......البته حرف اصلی نت نیامدن بود.......واقعا واقعا اگه تو نبودی دیگه نمی اومدم.......وبلاگ و اینا الکیه......دلیل نیست..... تنها دلیلم تویی........هر چی بیشتر میگذره بیشتر اینو میفهمم......نمیدونم حالا.......ببین من میدونم مهمه برات دیدن من.......طبیعیه که مهم باشه......منم اگه تورو ندیده بودم خیلی اعصابم خرد میشد.......ولی خب........یکم مونده........البته اگه بذارن و کسی گیر نده........مرصاد نمیای؟ خیلی بده اینجوری که......دلم برات تنگ شده........نمیدونم چی بنویسم............... اصلا حس نوشتن نیست.......یعنی هست ولی بلاتکلیفم......نمیدونم میایی یا نه.....اصلا کی میایی.....بعد برا همین اعصابم خرده خیلی......نمیایی امروز؟........خیلی بده......خیلی خیلی بده.........
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 16:29 توسط .....
|
اومد بالاخره.....الان دیگه نمیدونم چی بنویسم......فقط خواستم به خودم!!!خبر بدم که حالش خوبه انگار....ولی دروغ میگفت....اگه خوب بود میرفت مدرسه.....ولی امروز مدرسه نرفته بود.....نمیدونم حالا به من چه......میدونی صبح از اینکه اومد خیلی ذوق کردم.....خیلی زیاد......ولی هیچی نداشتم بگم..... آخرشم گفتم من برم.....ولی نرفتم....یکمی مریضم......دست خودم نیست......نمیخواستم باهاش حرف بزنم....فقط میخواستم وقتی نت هستم حس کنم هست.....همین......الانم که نیامده......نمیدونم شاید نیاد شایدم بیاد.....نمیدونم.....وبلاگمو اپ کردم......دیگه اینکه.....اهاان....من بالاخره بعد از حدود ۶ ماه لباسامو مرتب کردم.....از ایران که اومدیم تابستون تا الان دست نزده بودم بهشون......چقدر مامان نق میزد که چطوری میشه دختر اونم تو این سن انقدر شلخته باشه.....دیشبم اصلا تصمیم نداشتم مرتبشون کنم....داشتم دنبال یه چیزی میگشتم.....همه ی لباسارو ریختم بیرون.....چون بیکار بودم مرتبشون کردم.....حالم و بهم میزنه.....دیشب شمردم لباسامو.....۷۴ دست لباس که مناسب مهمونیه دارم.....خیلیاشو حتی نپوشیدم ببینم اندازم هست یا نه......سه چهارتا بلوزم بود که شک دارم مال خودم باشه......تا حالا ندیده بودمشون......حالم بهم میخوره از این کارای مامان.......من ده تا ازین لباسا رو میپوشم......بقیه رو اگه بمیرم نمیپوشم.......اینم میدونه ولی باز هر بار میره جایی دو سه دست لباس مضحک میخره برام......حالا.......گور باباش......چیکارش کنم......تازه آخرش چیزی و که میخواستم پیدا نکردم........کلی مامان ذوق کرد امروز دید همه جا مرتبه......چند روز دیگه همون میشه.....خودشم میدونه......حالا مهم نیست.....چیکارش کنم.......اهان......بهش گفتم مامان نود درصد این لباسارو استفاده نکردم و نمیکنم.....بده به یه بدبخت بیچاره ای.......گفت بدبخت بری ایران لباس گیرت نمیاد..... انقد لجم گرفت.....اون موقه که هنوز ایران بودیم از کجا لباس گیرم می اومد که الان نمیاد......زنیکه خله.....عشق لباس خریدنه......حالا به من چه......حوصله ی هیچ کاری و ندارم......خیلی هم بیکارم اخه......کاری ندارم بکنم.....از سر بیکاری دارم چرند مینویسم......هیچکس تو هیچکدوم از ای دیهام آنلاین نیست.......البته اگه بود هم فرقی نداشت برام....حوصله ی کسی و ندارم......امروز چندمه؟...... دلم درد میکنه.......دلم نه....پاهام....دو اسفنده......۶ روز مونده.....نه ۵ روز.....چرا درد میکنه پس...... من چقدر بدبختم....از یه هفته قبلش تا یه هفته بعدش دل درد هزار تا درد دیگه دارم.....جونم در میاد تا تموم بشه.....اه اه.....چقدر بده مونث بودن.......اصلا حوصله ی درد و اینا رو ندارم فعلن....به اندازه ی کافی اعصابم خرده.....ساعت داره میشه ۵.....نمیدونم....بسه دیگه حوصله ندارم......
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 16:52 توسط .....
|
خدایا این چرا نمیاد......مردم از نگرانی.....فقط بدونم حالش خوبه کافیه بخدا.......خیلی نگرانممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم............نمیتونم بنویسم......... مرصاد خواهش میکنم بیا......خواهششششششششش......من دارم میمیرم از دیروز تا حالا.............
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 9:19 توسط .....
|
پسره ی دیوونه....هی تند و تند مریض میشه هیچی نمیگه به من......انقدر دلم میخواد خفش کنم....... ادم به این الاغی.....خب صد بار بهت گفتم یه مرگت میشه به من بگو......مثلا که چی حرف نمیزنی؟..... اخه هذیون بخوره تو سرم......یکشنبه عمل داشتی گفت برو هفته ی دیگه؟.......بخدا خیلی خری....... میکشمت من.......جرات داری بیا امروز......دهنتو گاییدم......لوس بازی هم حدی داره.......خیلی لوسی بخدا.......خب نگران میشم اینجوری......اگه بدونم چته باز خوبه.....الان که نمیدونم چه مرگته خیلی بدتر نگران میشم.......حالا کجایی؟.....چرا نمیایی پس.......خوابیدی؟......کی اومدی از مدرسه؟......اصلا رفتی مدرسه؟.....حالت خوب شده؟.......ببین چقدر حال ادم و میگیری......چرا نصفه مینویسی اخه...... کامل بنویس یه چیزی حالیم بشه منم.....درسته برا خودت مینویسی و خودت میدونی همشو........... ولی خب اینجور چیزا رو کامل بنویسسسسسسسس........ای خدا.....من چی بگم به تو؟.................. بلند شو بیا دیگه مردم........چه شل شدی این چند وقت.....نه اگه هنوز مریضی که نیا......ولی بیا........ یکم بیا بعد برو......خب؟........ااااااااه بیا دیگه......یکساعته علافم.....هی میرم وبلاگ این و اون............. ساعت بیست دقیقه به پنجه....یعنی ۵:۱۰ تهران.......کجایی تو پس؟.......من میخوام برم توروخدا بیا.....نمیدونم حالا........بسه دیگه حوصله ندارم بنویسم.....اعصابم و خرد کردی.......لطف کن بیا...... زود البته.....
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 16:44 توسط .....
|
ای بابا....این مرصاد کجاس؟......نیامدی دیروز؟......وبلاگتو آپ کردم....طبق معمول بدون اجازه........اصلا تصمیم نداشتم اینکار و بکنم ها.......دیگه میخواستم برم.....بعد رفتم همینطوری وبلاگ تو.....خوشم اومد اپ کنمش.....بعد هیچی دیگه.....اهان.....تازه تو ای دیتم رفتم.....که به مردم خبر بدم و اینا....... به هر حال ببخشید دیگه......اگه پسوردت و عوض نکنی این مشکل چند وقت یبار پیش میاد برات........... میدونی اصلا حوصله ندارم وبلاگ خودمو اپ کنم......حسش نیست.....چیزی ندارم بنویسم اخه......... دیگه.....چرا دیروز نیامدی؟.......هان؟.....خوبه حالت و اینا؟.....نمیدونم......دیگه چی بگم؟................ هیچی ندارم بنویسم اخه......برم دیگه........امروز که میایی؟......بیایی ها......
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 9:29 توسط .....
|