تبليغاتX
...
اومدم که بنویسم...ولی نمیشه.نمیخوام شاید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 17:59  توسط .....  | 

اینجا هم خوبه...میشه نوشت...خیلی بی دلیل اون و حذف کردم...شاید چون نمیخواستم بنویسم. نمیدونم.ولی خب راحت نیست ننوشتن برام...مهم نیست.عادت کردم به این کار...فعلن هم بدم نمیاد ازش...امروز تولد شیما س!...دیشب رفتم خونه ی حمیده اینا!...رفتم چون هلن گفت فریده شنبه داره میره...اگه نمیرفتم خب نمیدیمش...بد نبود...یه جمع مزخرف با کارهای مزخرفتر...همه ی دستم کبوده... همیشه روز قبل از تولد هرکدوم این بساط و دارن...اگه میدونستم عمرن نمیرفتم...امروز هم نمیرم... دیدمشون دیگه...برم چیکار...خستم...حوصله ی الکی خندیدن و ندارم...اصلا ندارم...ای خدا...گشنمه... میخواستم برم وب سروش راستی...و شادی...برم...خب.رفتم...حالم هنوز گرفته س.......................... بیشتر از همیشه شاید...یا شایدم مثل همیشه...نمیدونم...برم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 17:20  توسط .....  |