اومد بالاخره.....الان دیگه نمیدونم چی بنویسم......فقط خواستم به خودم!!!خبر بدم که حالش خوبه انگار....ولی دروغ میگفت....اگه خوب بود میرفت مدرسه.....ولی امروز مدرسه نرفته بود.....نمیدونم حالا به من چه......میدونی صبح از اینکه اومد خیلی ذوق کردم.....خیلی زیاد......ولی هیچی نداشتم بگم..... آخرشم گفتم من برم.....ولی نرفتم....یکمی مریضم......دست خودم نیست......نمیخواستم باهاش حرف بزنم....فقط میخواستم وقتی نت هستم حس کنم هست.....همین......الانم که نیامده......نمیدونم شاید نیاد شایدم بیاد.....نمیدونم.....وبلاگمو اپ کردم......دیگه اینکه.....اهاان....من بالاخره بعد از حدود ۶ ماه لباسامو مرتب کردم.....از ایران که اومدیم تابستون تا الان دست نزده بودم بهشون......چقدر مامان نق میزد که چطوری میشه دختر اونم تو این سن انقدر شلخته باشه.....دیشبم اصلا تصمیم نداشتم مرتبشون کنم....داشتم دنبال یه چیزی میگشتم.....همه ی لباسارو ریختم بیرون.....چون بیکار بودم مرتبشون کردم.....حالم و بهم میزنه.....دیشب شمردم لباسامو.....۷۴ دست لباس که مناسب مهمونیه دارم.....خیلیاشو حتی نپوشیدم ببینم اندازم هست یا نه......سه چهارتا بلوزم بود که شک دارم مال خودم باشه......تا حالا ندیده بودمشون......حالم بهم میخوره از این کارای مامان.......من ده تا ازین لباسا رو میپوشم......بقیه رو اگه بمیرم نمیپوشم.......اینم میدونه ولی باز هر بار میره جایی دو سه دست لباس مضحک میخره برام......حالا.......گور باباش......چیکارش کنم......تازه آخرش چیزی و که میخواستم پیدا نکردم........کلی مامان ذوق کرد امروز دید همه جا مرتبه......چند روز دیگه همون میشه.....خودشم میدونه......حالا مهم نیست.....چیکارش کنم.......اهان......بهش گفتم مامان نود درصد این لباسارو استفاده نکردم و نمیکنم.....بده به یه بدبخت بیچاره ای.......گفت بدبخت بری ایران لباس گیرت نمیاد..... انقد لجم گرفت.....اون موقه که هنوز ایران بودیم از کجا لباس گیرم می اومد که الان نمیاد......زنیکه خله.....عشق لباس خریدنه......حالا به من چه......حوصله ی هیچ کاری و ندارم......خیلی هم بیکارم اخه......کاری ندارم بکنم.....از سر بیکاری دارم چرند مینویسم......هیچکس تو هیچکدوم از ای دیهام آنلاین نیست.......البته اگه بود هم فرقی نداشت برام....حوصله ی کسی و ندارم......امروز چندمه؟...... دلم درد میکنه.......دلم نه....پاهام....دو اسفنده......۶ روز مونده.....نه ۵ روز.....چرا درد میکنه پس...... من چقدر بدبختم....از یه هفته قبلش تا یه هفته بعدش دل درد هزار تا درد دیگه دارم.....جونم در میاد تا تموم بشه.....اه اه.....چقدر بده مونث بودن.......اصلا حوصله ی درد و اینا رو ندارم فعلن....به اندازه ی کافی اعصابم خرده.....ساعت داره میشه ۵.....نمیدونم....بسه دیگه حوصله ندارم......
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 16:52 توسط .....
|