صبح کلی نوشتم خیلی نوشتم همش پاک شد.....دیگه هم حوصله نداشتم بنویسم......بعد الان باز اومدم جوابتو بدم.....میدونی من چیز زیادی نفمیدم ازین پست اخرت....فقط فهمیدم گیر دادن که نیایی.......خب محمد حق دادن.....الان نوشتم مرصاد بعد گفتم بگم محمد!!!.....حالا....تو یکم زیاد میایی نت.......مثلا دانش آموزی هااا....فک میکنم بیشتر مشکل مامانت هم همین زیاد اومدنه........ یعنی هر روز حداقل یکساعت اومدن......اگه یه مدت کمتر بیایی خوب میشن....وقتی میخوای با مامانت در این مورد حرف بزنی در نهایت ادب باش.....یکم بد حرف بزنی گیر مامانا دوبرابر میشه....اینجور موقه ها که نیاز داری به گیر ندادن باید خیلی پسر خوبی بشی براش.....نمیدونم بهش بگو کمتر میایی.......... خیلی کمتر.......هفته ای یبار......یا درنهایت دوبار......نمیدونم البته چقدر اصرار دارن نیایی......ولی میدونم اگه نیایی میمیرم......یادم نیست چی نوشتم برات......بذار ببینم تو چی نوشته بودی............ اهان.....این همه جا درد من طبیعیه عزیزم......یعنی ایراد از زن بودنمه.....خیلی به گیر دادن خدا ربطی نداره....من فهمیدم که خیلی بدشانسم.....تو همه ی عمرم از یکی خوشم اومد اونم اینجوری.....هم کلی فاصله داریم......هم کلی مشکل.....دیگه.....اون که گفتی یاد هر چی افتادم و اینا بنویسم من هیچی به ذهنم نیامد......ولی میدونم تو به همه رو میدی......خیلی هم رو میدی.....حتی به من زیادی رو دادی.....نمیدونم دیگه.....ببینم امروز میایی یا نه؟.......نوشته بودی نمیدونی فردا پس فردا چطوری باهام حرف بزنی.......خب یعنی چی؟......نمیایی؟......دلم برات تنگ شده......خیلی.....یه جوری بیا..... راستی تو نمیدونستی من همه چیزم تکه؟.....اسمم که خوب میدونی.....اخلاقم تکه.......که افتضاحه البته.....بعد دوستام تکن....عشقم تکه......عاشق شدنم تکه......همه کارام تکه...حالااااا...شنبه اینا هم به من گیر دادن که اگه نمیخوام درس بخونم بگم و اگه میخوام بخونم و انقدر نیام نت......البته حرف اصلی نت نیامدن بود.......واقعا واقعا اگه تو نبودی دیگه نمی اومدم.......وبلاگ و اینا الکیه......دلیل نیست..... تنها دلیلم تویی........هر چی بیشتر میگذره بیشتر اینو میفهمم......نمیدونم حالا.......ببین من میدونم مهمه برات دیدن من.......طبیعیه که مهم باشه......منم اگه تورو ندیده بودم خیلی اعصابم خرد میشد.......ولی خب........یکم مونده........البته اگه بذارن و کسی گیر نده........مرصاد نمیای؟ خیلی بده اینجوری که......دلم برات تنگ شده........نمیدونم چی بنویسم............... اصلا حس نوشتن نیست.......یعنی هست ولی بلاتکلیفم......نمیدونم میایی یا نه.....اصلا کی میایی.....بعد برا همین اعصابم خرده خیلی......نمیایی امروز؟........خیلی بده......خیلی خیلی بده.........
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 16:29 توسط .....
|