نمیدونم چرا دیگه نمیتونم بنویسم......نه برا مرصاد نه برا خودم نه برا هیچی......نمیدونم حسش نیست یا نمیخوام یا هرچیز دیگه......جهنم......چیکارش کنم.....خوشم اومده از اینکه مرصاد بنویسه برا خودش....من بخونم برا خودم.....نمیتونم بنویسم......کس شعرای قبل هم یادم نمیاد.....یعنی هیچی یادم نمیاد....منگه منگم......داره عید میشه......یعنی سال دیگه میشه......پارسال این موقه رو خوب یادمه.....خیلی خوب.....حالاااا....خیر سرم میخوام کنکور بدم......ولی خدایی هیچ علاقه ای به دانشگاه و درس ندارم دیگه.....همه میگن ایران فرق داره محیط دانشگاه......مثل این سگدونی همه عقده ای نیستن.....ولی باز فکرشو میکنم میبینم نمیشه.......حسش نیست........از خدامه برم......ولی حس خوندن نیست......اونم درسایی که تو عمرم نمیخوندم......چند روز پیش رفتم سراغ کتابای پارسالم...... کلی دلم تنگ شد برا یه مسئله ی سخت ریاضی که نتونم حل کنم......که دوساعت فک کنم.......... که اخرشم کتاب و پرت کنم و برم.......ولی حس نگاه کردن به مسئله های ریاضی هم نبود.......کلن ادم بی حسی شدم.....حس هیچی نیست.....هر کی هرچی میگه میگم حسش نیست......ولی خدایی حس نت هست.....حس این بچه بازیا خیلی هم هست....تنها تفریحمه.....باید حسش باشه......حالااااا...... دیشب حمیده رو دیدم.....طبق معمول کلی نصیحتم کرد....کلی گفت تورو قرآن نت میری جای بد نرو.... چت نکن.....نمیدونم فیلم بد نبین....کلی خندیدم......بهش گفتم جای بد که هیچ جای خوبم حسش نیست برم.....چت سکسی هم نمیکنم نگرانم نباش......فیلم بدم اگه مریم برام نفرسته نمیبینم........ ولی کلی حرف مفت زد....اهان....گفت که چت عادی هم اشکال داره بخدا......من نمیدونم این ادم چرا انقدر به فکر اشکال کارای منه.....البته به همه گیر میده......نمیدونم حالا......ولی کلی خندیدم بهش.... دیگه.....دیگه......یادم نمیاد چیزی دیگه......دوست ندارم تو این وبلاگ برا مرصاد بنویسم.....یعنی اینجا مثلا ماله خودمه.....ازین به بعد اگه شد ایمیل میزنم براش.......ولی خب میدونم هم اون سختشه هم من.....اینجا راحتتر میشه نوشت و خوند.....حالا....یه کاری میکنم....البته احتمالا باز اینجا مینویسم...... دیگه.....دیروز یه کارت تبریک عید دیدم تو وسایلم....توشو نگاه کردم دیدم الهام سال 76 یا 77 برام فرستاده......کلی مزخرف نوشته بود اخرشم نوشته دخترخاله نه خواهر تو الهام.....ازش متنفرم...... هرچند میدونم خیلی دوسم داره.....ولی من ازش بدم میاد......خیلی هم بدم میاد.....خواهر که هیچ دخترخاله هم حسابش نمیکنم......یعنی اصولا از هیچکدوم از دخترخاله و پسرخاله هام خوشم نمیاد.......فقط علی خوبه.....یکم خوبه.....از بقیه بدم میاد........نمیدونم چرا....اولا دوسشون داشتم..... مخصوصا همین الهام و......ولی الان نه......حتی وقتی میریم ایران.....وقتی بغلم میکنه با تمام وجود..... سعی میکنم خیلی زود ولم کنه......اه اه.......من باز گیر دادم به همه........حالااااا.......مرصاد میاد؟...... نمیدونم......دیروز که اومد نزدیک ساعت 5 بود.......منم خیلی زود مجبور شدم برم.....خیلی زود که نه 20 دقیقه بعدش.....این مرتیکه خر باز اومده بود اینجا......بابا هم دیروز گفت تا اومد زنگ بزن من بیام.... بعدش هم که نشد بیام نت......امروزم که نمیدونم میاد یانه......خداکنه بیاد......امیدوارم بیاد یعنی..... نمیدونم حالش خوب شد یا نه.......دیروزم نپرسیدم......یعنی فقط همون خوبی که همیشه میگم و گفتم ولی جواب نداد......یعنی نگفت خوبه یا نه.....خدا کنه بیاد.....خوشم میاد حس نوشتن نداشتم و اینجوری نوشتم......دیگه.......نمیدونم.....بسه دیگه.....هر چند کاری ندارم اینجا.....بیشتر منتظر مرصادم......بسه دیگه حسش نیست بنویسم......
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 16:38 توسط .....
|