شاید یه مدت نیام!!!!!چه مسخره.....بهتر بود میگفتم شاید یه مدت طولانی نیام طرفت......نمیدونم البته.......خوشحالم که فقط 45 دقیقه طول کشید ناراحتیم.....حالااااا.....امروز خیلی یاد علی کردم.....خیلی.....یاد همه ی روابطم با علی.....یاد همه چی......مخصوصا روز اخر.....یادم نیست کی بود......ولی یادمه چی شد.....بهم گفت کاری نمیکنم که.....درد نداره.....میدونم چیکار کنم که درد نداشته باشه برات.......از سر تعجب ساکت بودم......فک کرد موافقم.....گفت بریم خونه ی من......اگه وسط خیابون نبودیم.......اگه رامین و مریم یه متر اونطرفتر نبودن.....اگه خیلی چیزای دیگه نبود......اونروز از ترس سکته میکردم.......حالم بهم میخوره از هر پسری.......و از خودم....و از خیلی چیزای دیگه......روزی که رفتم برا انصراف دیدمش......گفت نمیخوای تبریک بگی که فارغ التحصیل شدم.......همون روزم دعوتم کرد برا جشن فارغ التحصیلی......آآآخ......چقدر خرم........شاید هم خوش شانسم.......شاید بدشانسم......شاید بدبختم......شاید خدا خیلی دوسم داره.......این یکی و بیشتر قبول دارم.......نمیدونم.....چقدر حالم خوبه......نه فک میکنم خوبه......یا دلم میخواد خوب باشه......دارم تلقین میکنم به خودم......میخوام بگم خوبم......در صورتی که انقدرها هم خوب نیستم......یعنی یه مدلیم........خستم......5 که از نت در اومدم.....رفتم حموم.......صبح هم رفته بودم......ولی نمیشد نرم......اب میخواستم.......حالا.......الان ششه......ساعت.......ابروهامم برداشتم......یکیشو.......خیلی مضحک شدم......ولی فعلن که کسی نمیبینتم......تا وقتی هوس کنم اون یکی و درست کنم احتمالا این پر شده.....فعلن که حسش نیست........نمیدونم چرا اومدم مینویسم.......اونم این چیزارو.........میخواستم بنویسم ولی یه چیز دیگه........حالااااا..................................................................................................... امروز که مرصاد گفت دوستت دارم خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نگم......همون موقه نگم........که نگم خفه بمیر......که خیلی چیزای دیگه رو نگم.......نگفتم ولی یه چیز دیگه رو گفتم........هر چند انقدر خره که میدونم منظورم و نمیفهمه........گفت تا حالا به منم شک کردی........الاغ فک کرده بود این حرفا رو برای اینکه حرف کم اوردیم میزنم.......البته شاید اگه حرف کم نمی اومد نمیگفتم........ولی خداروشکر انقدر خره که فرق نداره گفتن و نگفتنم......از این حس کردن خیلی چیزا متنفرم.......همیشه چیزی که حس کردم درست بوده......همیشه.......خیلی بده.......خیلی خیلی بده......صد بار به خودم قول دادم که خیلی کارها رو نکنم.......صد بار قول دادم به چیزایی که این حس و میبره بالا فک نکنم.........صد بار هم بیشتر.....شاید روزی صد بار......ولی نمیشه.....خودمونیم خیلی هم بد نیست........ولی نه تو روابط عشقولانه......تو اینجور رابطه ها خر باشی خیلی شیرینتره.......هم خر باشی هم بذاری خرت کنن.......هم به هیچ کس و هیچ چیز کاری نداشته باشی.......حیف که نیستم......خیلی خندم میگیره به خاطر وجود این حس........دیشب خواب دیدم خون همه جام پر شده........یعنی خون می اومد از بدنم.......همه جام خونی بود......از خون متنفرم.......باعث خیلی چیزهاست.........میدونی یکم خودم خرم......یکم بیشتر البته.......شاید اگه به حرف خدا گوش میکردم اینطوری نمیشد......خیلی وقته ایه ی عذاب میاد.......اولا نمی اومد........یه مدتیه میاد.......خوبیش اینه که از قبل امادگیشو داشتم.......خیلی وقته دارم.......خیلی وقته........از همون روزی که از خواب بیدار شدم و حس کردم از اون چیز متنفرم......همون روز فهمیدم اولین روز اشنایی دیروز بوده!!!!!.....همون روز حس کردم اخرش همینه......چرا محل ندادم......نه خودم و زدم به خری.....البته برام خوب بود........الان خوب نیست......باید درس بخونم........از فردا......سعی میکنم دور و بر خیلی چیزا نرم..........البته فقط سعی میکنم مثل همیشه.....ولی یحتمل اینبار بیشتر سعی کنم......دلم یه چیزی میخواد.......نمیدونم چی......یه بغل برا گریه........یه دوست برا حرف زدن......یا یه ساعت برای برگردوندن زمان.......امروز چندمه؟.......5 اسفند.......یادم نمیره هیچوقت.........8ماه و 5 روز؟........نه 6 روز.......نمیدونم حالا چند روز......بیشتر ازچیز طول کشید هاااا.......چه خوب.......نه چه بد.......اه.....کاش از همون شنبه دیگه نمی اومدم......هی گفتم بس کن هاااااا.....باز خودمو زدم به خری......میترسم از اینکه الانم خودمو بزنم به خری......البته میدونم اگه یه اتفاقی بیفته حتما خودمو میزنم به خری از نوع شدید......اگه بیفته البته......اگرم نه که نمیدونم........الان اینو که نوشتم خوندم........اگه بذارم تو وبلاگم باز مرصاد مثل اونبار نق میزنه.....که چرا من باید خرت کنم و خیلی چیزای دیگه.......فک نمیکنم میخوای خرم کنی.......ولی من ادم کم ظرفیتی هستم........برا بعضی چیزا البته.......ظرفیتشو ندارم تو اینجور رابطه ها کسی و ببینم بین خودمو کسی که دوست دارم.......الان دارم میبینم........ظرفیت ندارم.......بی جنبه هستم خیلی زیاد........وقتی کسی و دوست دارم دلم میخواد فقط فقط فقط فقط فقط فقط مال خودم باشه.......یکم بده این خواسته ولی نمیتونم نداشته باشم.....حاضرم همه ی رابطم با ادمی که دوست دارم از بین بره ولی اینجوری نباشم..........به هرحال........بسه برم........نه..........میگم خوبه امروز میهن بلاگ باز نشد......شاید اگه میشد یه چیزی مینوشتم که بد میشد......یحتمل پاکش کنم........هر چند چیزی ننوشتم اونجا......ولی خب نباشه بهتره برام........همین اینجا نوشتن کافیه.......برم بنمازم.......کلی کار دارم با خدا........ببینم امروز چی میگی خدا.......فقط گیر نده که حسش نیست.......به مهربونیت نیاز دارم........بلطف.............................