حالم خوبه....ارامش دارم.....خسته نیستم....دلم نگرفته......دیشب اروم شدم.....یعنی سعی کردم بشم......کلی هم خندیدم به خدا......خدای مضحکی داریم.....خیلی بیشتر ازین حرفا.......دوسش دارم....با همه ی نحس بازیهای این چندماه اخیر باز خدای خوبیه.......مامان گفت بیدارش کنم ساعت ۴.........میخواد بره پیاده روی.......حسش نیست برم.....برم بیدارش کنم یعنی....ای خدا......چی بگم..... مامان دیشب باز گیر داد به این دوتاکه زن باید بگیرن و اینا.....کلی هم به من چیز گفت که اگه بخوای مثل عمه هات بشی بعد ازین نمیدونم چیکار میکنم......خیلی خندیدیم......نمیدونم......کلی این دوتا حال مامان و گرفتن.....دیگه اخرش داشتن میرفتن بیرون مامان داشت جیغ میزد فقط سرشون......بعد از کلی وقت ساعت ۱۰ که از مغازه رو میبندن اومدن خونه......بعد ساعت ۱۱ بود رفتن......مثلا میرن باشگاه..... البته چند روزه میرن قبلش جاهای دیگه......نمیدونم....دل خوشیه اینا هم اینجا فقط همینه................. اشغال کثافت......نمیخوام چیزی بگم ها..........خدایا منو خفه کن......خب؟.....چیزی نگم....نگم نگم نگم نگم نگم..................به جون خودت بده......تازه حالم داره خوب میشه ها.......گیر ندههههههههه.......خب؟......افرین.....یه خدای خوب تو دنیا باشه تویی.....خب.....چی بگم............... والا نمیدونم چی میخواستم بگم بعد از والا.....اونروزی کلی خندیدیم خونه هلن این دختره اومد پیشمون.....من به هلن گفتم ایول بابات....اون گیر داد که چرا به دایی من فحش میدی......حالا کلی چیز گفتیم تا حالیش بشه ایول یعنی چی.....اخرشم نفهمید......یعنی هلن گفت یه چیزی شبیه همون والله العظیم که شماها میگین..........اونم باز گیر داد که خب بعد از والله العظیم که بابات و نمیارن.......هیچی دیگه.....دیدیم حالیش نمیشه.....در رفتیم.....یعنی من گفتم برم حاضر بشم که باید بریم خونه.......اونم اومد با من................دیگه.....دیگه....یادم نیست چیزی.....میخوام یه کرمی بریزم به یکی........بعد دلم میسوزه براش.......ولی همینجوری داره میاد.....بخدا دست خودم نیست......حال میکنم........زیاد هم حال میکنم.......بعد از یه مدت اعصاب خردی الان که حالم خوب شده یعنی اروم شدم خوب نشدم خنده خوبه برام.......هرچند اگه تا چندروز پیش اینجوری میشد اصلا برام خنده دار نبود.....احتمالا گریم میگرفت........احتمالا که نه حتما.........ولی الان حال میکنم.......با همه چی.......میخوام اون میهن بلاگه رو پاک کنم........دیگه لزومی نداره نوشتن اونجا.....هر چند از درست کردن اونجا کلی دلیل داشتم......... الان دیگه اون دلیل ها هم برام بی معنیه.......همه چی لوسه.....لوس......تا وقتی ... نمیدونم تا وقتی چی......میدونم ولی نمینویسم.......دیگه هر چیزی راجع به این و نمینویسم.................................... هه هه هه....حال میده ها......میدونی میخوام اینجا ننویسم.....بعد برم تو میهن بلاگ یکی درست کنم......بهتره......نمیره تو بروز شده دیگه مطمئنم هیچکس نمیاد.........هیچکسسسسس............... اینم حال میده......خیلی چیزا حال میده این مدت......نه این مدت نه.....این شاید یه روزی که خوب شدم......که حس کردم... اخیش.......چقدر خوبه این سبک بودن.......بی خیال بودن.....اینکه ناراحت نباشی از وجود کسی.....برات مهم نباشه چی داره میشه الان......و خیلی چیزای دیگه.................... چی شد که خوب شدم؟.......دیشب خیلی خندیدم......اون بغض یه هفته ای ازبین رفت......و خیلی چیزای دیگه ازبین رفت......چه راحتم.......خیلی راحتم........دیگه.......مامان هنوز خوابه................... چه جالب........ول کن نره پیاده روی.......دیروز دوباره شروع کرد که زیر چشمات گود افتاده و سیاه شده و نمیدونم قرصاتو بخور و هزارتا حرف دیگه.......اعصابمو خرد کرد نکبت.......حالا.....دیگه چی بگم؟......هیچی بسه.......
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 16:46 توسط .....
|