<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...</title>
<link>http://khza.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 13 Apr 2006 14:58:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>اومدم که بنویسم...ولی نمیشه.نمیخوام شاید...</description>
<pubDate>Thu, 13 Apr 2006 14:58:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>اینجا هم خوبه...میشه نوشت...خیلی بی دلیل اون و حذف کردم...شاید چون نمیخواستم بنویسم. نمیدونم.ولی خب راحت نیست ننوشتن برام...مهم نیست.عادت کردم به این کار...فعلن هم بدم نمیاد ازش...امروز تولد شیما س!...دیشب رفتم خونه ی حمیده اینا!...رفتم چون هلن گفت فریده شنبه داره میره...اگه نمیرفتم خب نمیدیمش...بد نبود...یه جمع مزخرف با کارهای مزخرفتر...همه ی دستم کبوده... همیشه روز قبل از تولد هرکدوم این بساط و دارن...اگه میدونستم عمرن نمیرفتم...امروز هم نمیرم... دیدمشون دیگه...برم چیکار...خستم...حوصله ی الکی خندیدن و ندارم...اصلا ندارم...ای خدا...گشنمه... میخواستم برم وب سروش راستی...و شادی...برم...خب.رفتم...حالم هنوز گرفته س.......................... بیشتر از همیشه شاید...یا شایدم مثل همیشه...نمیدونم...برم...</description>
<pubDate>Thu, 13 Apr 2006 14:19:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>بالاخره فهمیدم این بی خیالی شدید برا چیه.....یادم اومد یعنی....اصولا اینجور وقتها یا بی خیال میشم یا عصبی.....چند ماهی بود که بی خیال نشده بودم......خوشحالم که این بی خیالی با اون اعصاب خردی باهم اومدن سراغم......دلم درد میکنه.....نه زیاد......ولی درد میکنه.....تا دراز نکشم خوب نمیشه.....فعلن هم قصد اینکه از اینجا تکون بخورم و ندارم.......مهم نیست.....عادت کردم.....امروز سه شنبه بود؟......اره انگاری.....اه چه بد......این الاغا میخوان بیان اینجا......نمیتونم بگم هلن بیاد......... یعنی کلاس داشت امروز دیگه نمیاد.....تازه این موقه ها میرسه خونه.....الان ساعت چنده.....۴:۳۹ یعنی چند......اهان.......فهمیدم......اره تازه رسیده خونه نمیاد.....حالا......نیاد.....چیکار کنم....بد جوری هوس چت کردم......البته چت خوشگل.......شیطونه میگه برم چت کنما......حیف قول دادم گوش نکنم حرفشو......اخه حوصله ی چت عادی با یه ادم خنگ و ندارم.....چت مدل دیگه هم قول دادم نکنم..... اه......چه بد شانسم من....اه خدا......حالا با چت کردن اتفاقی نمیفته برام که تو گیر میدی اینهمه.....تو هم گیر ندی این حمیده انقدر گیر میده که ادم واقعا میترسه......حالا.....فعلن نمیرم......ولی خدایا اگه اذیت کنی امروز میرم.......پس خدای خوبی باش.....خب.....دیگه........دیگه چی بگم........الان این زنگ زد گفت نمیان.....جهنم....نیان.....بهتر......حوصله ی مهمون و اینا رو ندارم ابدا........دیگه................... پشیمون شدم..........ول کن حالا.....بعدن بهش میگم.......هر وقت اومد.....فک نمیکنم امروز بیاد......... مهم نیست.......باید عادت کنم........باید......عادت میکنم....میدونم......خیلی هم زود عادت میکنم..... ای خدا.......هیچکس نیست.......نه خونه نه نت........چه خوبه این تنهایی مطلق همه جا........اتی یکشنبه اومد......همون موقه که رسید خونه زنگ زد بهم......ده دقیقه ای حرف زدیم و تموم شد......... تا الانم زنگ نزدم بهش.....دیگه خیلی حوصلشو ندارم.....حوصله ی هیچکس و ندارم............................ نمیدونم.......ای خدا.......چی بگم........کلی وقته میخوام ادرس اینجا رو عوض کنما.......باید برم میهن بلاگ.......چند روزه اینا خیلی مزاحم میشن......ولی من قالب اینجا رو دوست دارم.......برم قالبای اونم نیگا کنم.....مشکی اگه داشته باشه خوبه.......اون آبیه هم خوبه.......نه این خوشش نمیاد از اون......... حالا برم نگا کنم بعدن.....امروز که انگاری خیلی بیکارم.......دیگه.................................................... دیگه هیچی دیگه.....برم نگا کنم......خب دیگه اونور درست کردم.......فقط مونده چیز.......چی بود....... اهان.....قالب.......نمیدونم چی بذارم........حالا یه چیزی میذارم......بسه دیگه.......زین پس اونور مینویسم.......هر چند اینجا رو خیلی دوست دارم......حالا چون دوسش دارم ماهی یبار یه سلامی میکنم.........بسه دیگه.........</description>
<pubDate>Tue, 28 Feb 2006 14:09:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>براش ایمیل زدم.....هرچند میدونم..............اه....بسه......</description>
<pubDate>Tue, 28 Feb 2006 06:58:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>حالم خوبه....ارامش دارم.....خسته نیستم....دلم نگرفته......دیشب اروم شدم.....یعنی سعی کردم بشم......کلی هم خندیدم به خدا......خدای مضحکی داریم.....خیلی بیشتر ازین حرفا.......دوسش دارم....با همه ی نحس بازیهای این چندماه اخیر باز خدای خوبیه.......مامان گفت بیدارش کنم ساعت ۴.........میخواد بره پیاده روی.......حسش نیست برم.....برم بیدارش کنم یعنی....ای خدا......چی بگم..... مامان دیشب باز گیر داد به این دوتاکه زن باید بگیرن و اینا.....کلی هم به من چیز گفت که اگه بخوای مثل عمه هات بشی بعد ازین نمیدونم چیکار میکنم......خیلی خندیدیم......نمیدونم......کلی این دوتا حال مامان و گرفتن.....دیگه اخرش داشتن میرفتن بیرون مامان داشت جیغ میزد فقط سرشون......بعد از کلی وقت ساعت ۱۰ که از مغازه رو میبندن اومدن خونه......بعد ساعت ۱۱ بود رفتن......مثلا میرن باشگاه..... البته چند روزه میرن قبلش جاهای دیگه......نمیدونم....دل خوشیه اینا هم اینجا فقط همینه................. اشغال کثافت......نمیخوام چیزی بگم ها..........خدایا منو خفه کن......خب؟.....چیزی نگم....نگم نگم نگم نگم نگم..................به جون خودت بده......تازه حالم داره خوب میشه ها.......گیر ندههههههههه.......خب؟......افرین.....یه خدای خوب تو دنیا باشه تویی.....خب.....چی بگم............... والا نمیدونم چی میخواستم بگم بعد از والا.....اونروزی کلی خندیدیم خونه هلن این دختره اومد پیشمون.....من به هلن گفتم ایول بابات....اون گیر داد که چرا به دایی من فحش میدی......حالا کلی چیز گفتیم تا حالیش بشه ایول یعنی چی.....اخرشم نفهمید......یعنی هلن گفت یه چیزی شبیه همون والله العظیم که شماها میگین..........اونم باز گیر داد که خب بعد از والله العظیم که بابات و نمیارن.......هیچی دیگه.....دیدیم حالیش نمیشه.....در رفتیم.....یعنی من گفتم برم حاضر بشم که باید بریم خونه.......اونم اومد با من................دیگه.....دیگه....یادم نیست چیزی.....میخوام یه کرمی بریزم به یکی........بعد دلم میسوزه براش.......ولی همینجوری داره میاد.....بخدا دست خودم نیست......حال میکنم........زیاد هم حال میکنم.......بعد از یه مدت اعصاب خردی الان که حالم خوب شده یعنی اروم شدم خوب نشدم خنده خوبه برام.......هرچند اگه تا چندروز پیش اینجوری میشد اصلا برام خنده دار نبود.....احتمالا گریم میگرفت........احتمالا که نه حتما.........ولی الان حال میکنم.......با همه چی.......میخوام اون میهن بلاگه رو پاک کنم........دیگه لزومی نداره نوشتن اونجا.....هر چند از درست کردن اونجا کلی دلیل داشتم......... الان دیگه اون دلیل ها هم برام بی معنیه.......همه چی لوسه.....لوس......تا وقتی ... نمیدونم تا وقتی چی......میدونم ولی نمینویسم.......دیگه هر چیزی راجع به این و نمینویسم.................................... هه هه هه....حال میده ها......میدونی میخوام اینجا ننویسم.....بعد برم تو میهن بلاگ یکی درست کنم......بهتره......نمیره تو بروز شده دیگه مطمئنم هیچکس نمیاد.........هیچکسسسسس............... اینم حال میده......خیلی چیزا حال میده این مدت......نه این مدت نه.....این شاید یه روزی که خوب شدم......که حس کردم... اخیش.......چقدر خوبه این سبک بودن.......بی خیال بودن.....اینکه ناراحت نباشی از وجود کسی.....برات مهم نباشه چی داره میشه الان......و خیلی چیزای دیگه.................... چی شد که خوب شدم؟.......دیشب خیلی خندیدم......اون بغض یه هفته ای ازبین رفت......و خیلی چیزای دیگه ازبین رفت......چه راحتم.......خیلی راحتم........دیگه.......مامان هنوز خوابه................... چه جالب........ول کن نره پیاده روی.......دیروز دوباره شروع کرد که زیر چشمات گود افتاده و سیاه شده و نمیدونم قرصاتو بخور و هزارتا حرف دیگه.......اعصابمو خرد کرد نکبت.......حالا.....دیگه چی بگم؟......هیچی بسه.......</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2006 13:46:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>نمیدونم.....منگم......خیلی.......میخوام بخوابم......کاش میشد.................................................. </description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2006 06:13:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>آخ...چه سخته بعضی کارا.....نه بعضی حرفا....نمیدونم حالا.....طبق معمول این چند روز حالم گرفته س......دلم درد میکنه....امروز چندمه؟......۷....وای خدا تا کی باید درد بکشم.....اه....فک کن....الان تازه ۲۰ سالمه انگار.....مامان میگه ۱۸ سالمه.....حالا همون ۲۰....۳۰ سال مونده.....سی سال دیگه باید درد بکشم؟.....وای مگه قراره تا اون موقه زنده باشم....نه خدانکنه....همین یکی دوسال دیگه بمیرم خوبه..... نه دیره....همین الان بمیرم.....اره الان بمیرم.....اه برو بابا......بدبختی دارم ها......حس هیچکاری نیست.....هیچکاری......این گفت ساعت ۷ونیم میاد......گفت شاید بیام؟......نمیدونم....یادم نیست..... مهم نیست حالا.......باید عادت کنم......باید.....نمیدونم......مهمون داریم.....مزاحم همیشگی........... به اینم عادت کردم.....به همه چی عادت کردم.....بیشتر به خود این کلمه عادت کردم......هرچی میشه همینو میگم.......عادت میکنیم...عادت کردم.....صرف همین فعل..........دیروز هلن گفت برو تو ای دی ساغر یکی ایمیل زده توپه......بیکاری رفتم.....یه ایمیل کاملن سکسی.......کلی خندیدم.......به قول خودش بکشم بکشی بود.......تو خود ای دی هم رفتم یکی افلاین گذاشته بود نوشته بود کجایی کس طلا.....به هلن گفتم پسورد اینو عوض میکنم تو دیگه نری توش......کلی ادم این مدلی ادد کرده........ اینم عادت کرده......اه اه......چی بگم.......ساعت چنده.....حس هیچی نیست......هیچی........برم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم.....ولی انگار باز اومدم.....&amp;nbsp;بازم حالم گرفته س!.....من چمه؟.....هلن دیروز گفت شدی مثل ادمای شکست خورده البته تو همه چی......نفهمیدم این که گفت یعنی چی.....ولی میدونم مثل ادم طبیعی نیستم.....میدونم.....چه جالب.....قبلن هیچی نمیدونستم.....الان اینو میدونم.....انگاری خوبم میدونم.....من چرا انقدر گیر میدم خدا.....هنوز دلم گریه میخواد....کاش میشد همه چیزو نوشت......... ای خدا.....سروش آنلاینه.....میترسم پی ام بده.......خیلی میترسم......ساعت شد ۸ و نیم.............. دلم نمیخواد برم.......مامان گیر میده.....هی میگه مثلا مهمون داریم......نمیدونم کلی مزخرف میگه..... کلی حرف مفت میزنه......دلم درد میکنه.....گشنمه......دیروز چیزی نخوردم.....امروز هم نخوردم........ بی اشتها بودم خیلی......ولی الان گشنمه.....نمیتونم چیزی بخورم.....تا وقتی بغض کردم نمیتونم..... چند روزه بغض کردم؟.....چند روزه میخوام گریه کنم و نکردم......نمیدونم.....ولی دلم گریه میخواد.......... خیلی......میدونم باید یه چیزی بشه که گریه کنم......یعنی یکی از اون دومورد........خداکنه زود تموم بشه همه چی......حالم بده.....دلم گرفته.....اخ.....کاش ایران بودم.....اتی امروز میاد از ایران............. شایدم اومده تا الان......نمیدونم.....هیچی نمیدونم......خدا.......مرصاد راست میگه.......چطوری تو وقتی منو دوست داری انقدر عذابم میدی؟......این چه دوست داشتنیه.....بدرد عمه ات میخوره......برو گمشو با این عشق به ادما......اه......باز زد به سرم.....میخوام وبلاگمو ببندم......میترسم.....میدونم این شرایط طبیعی نیست......میدونم......چرا دلم میخواد به مرصاد حالی کنم تحمل این شرایط و ندارم.............. اگه دیگه روزی صد بار همه جا بگی غیراز خدا یکی دوسم داره ...&amp;nbsp;&amp;nbsp;کاش میفهمیدی چمه......میدونم خوب میدونی چمه.....خوب میدونی......اگه نمیدونستی اینطوری نمیشد الان.....همه چی غیر عادی نبود........الان هست.....میدونم.....مرصاد شک ندارم.....شکاک نیستم....تا مطمئن نباشم حرف نمیزنم......اه.....چرا اینکارا رو میکنم.....خستم.....میخوام بمیرم.............خدایا بسه.......طاقت ندارم.......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2006 16:56:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>اگه بدونی چقدر بعضی کارات عذابم میده...........دقیقا یک هفته س که نیاز به گریه دارم....نه یه هفته نشده.....فردا میشه......اره فردا......تو این هفته صدبار بغض کردم......روزی صدبار......روزی صدبار اشک تو چشم جمع شد.....ولی نمیاد پایین......دارم دق میکنم......دق.......اره.......الان خیلی بیشتر......... مرصاد خیلی خری......هیچوقت هیچوقت هیچوقت اینقدر عذاب نکشیده بودم......اونم به خاطر یه مذکر.......میدونی حس میکنم میایی نت.....بی دلیل نیست ها.....حس میکنم یعنی...حالاااا.............. یه وبلاگ دیگه درست کردم.....شاید یه روزی ادرسشو بهت بدم.......یعنی یا ادرسشو میدم بهت یا پاکش میکنم.....بستگی داره......اینا رو اشتباهی اینجا نوشتم......میخواستم اونطرف بنویسم........... تازه فهمیدم اینجا دارم مینویسم......مهم نیست......فرقی نداره.....نمیدونم.......دلم میخواد گریه کنم.... خیلی.....بسه.....حسش نیست...... اینو یادم رفت.....اگه واقعا میخوای تموم کنی رابطمونو انقدر طولش نده..... میدونم میایی نت.....خوب میدونم میایی......حال میکنی به التماس افتادم؟................. گور بابات......میخوای بیا میخوای نیا...جهنم....هر گهی میخوای بخور.....فقط اگه قراره دیگه باهام کاری نداشته باشی زود بگو چون حوصله ندارم......</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2006 13:12:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>گاهی وقتا انقدر خر میشم که&amp;nbsp; خودم حالم بهم میخوره.....خدا.....حالم گرفته س.....نباید بیام نت......... ولی هنوز از خواب که بیدار میشم...نمیدونم.......انگاری این پسره واقعا میخواد نیاد.....نمیدونم چه اصراری داره رابطمون و تموم کنیم.....خب البته اینطور که پیداست خیلی هم بی دلیل نیست.......به هرحال.......اگه تموم بشه و دیگه نیام نت خیلی هم بد نیست........اره......خیلی بد نیست................ پسره ی اشغال.....نمیاد ببینم چه مرگش شد اخر.....جهنم........نیاد.....بمیره.....چیکار کنم.......به اندازه ی کافی این چند روز اعصابمو خرد کرده.......دیگه حوصله ی غصه خوردن&amp;nbsp;ندارم.....هر چند کم هم غصه نمیخورم.....نمیدونم.........چی بگم.....دیشب رفتیم خونه هلن......تا منو دید با کلی بغض گفت با محمد دعوام شد......دوباره گیر داده به اون بیچاره.....هیچی دیگه......خوب بود.....نمیدونم.................. دیگه.........دیگه هیچی......حرف کم اوردم......اعصابم خرده.....خیلی هم زیاد.....خستم......</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2006 06:26:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khza.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>حالم گرفته س......زیادتر از اون چیزی که فک کنی......برا کی نوشتم.....نمیدونم.....صبح خیلی حس نوشتن نبود.....وبلاگمو اپ کردم.....گفتم شاید یه مدت نیام.....دروغ گفتم عین سگ........مرصاد نمیاد واقعا؟........نمیدونم.....حالا......من که نمیتونم نیام.....میدونی اون اگه نیاد کار دیگه داره بکنه......ولی من نیامدنم خیلی بدتره......هر جوری باشه نت میام......طرف وبلاگ و این حرفا نرم باز میام......تو وبلاگمم نوشتم یه مدت نمیام که سرم راحت باشه......که بهونه داشته باشم برای نرفتن تو وبلاگ این و اون......همین که سرم گرم باشه کافیه.......البته میدونم برای رسیدن به خیلی چیزا نباید بیام.....ولی خب خیلی طاقت ندارم.....خیلی که نه.......اصلا طاقت ندارم.....ابدا.....نمیتونم........این الاغ خداکنه بیاد فقط بگه بهم عمل باید بکنه یا نه و اینا بعد بره دیگه نیاد.......اینجوری که ندونم اعصابم خردتره.............. خیلی.......نمیدونم......چی بگم دیگه......میدونی صبح فهمیدم دلم شکسته......خیلی هم شکسته.... دیشب خیلی فکر کردم به اینکه من با مرصاد هیچ نسبتی نداریم و یه رابطه ی نتی بوده و خیلی زودتر ازین باید تموم میشد و خیلی چیز دیگه......به خودم حالی کردم که یکم ادم بشم بد نیست............... یعنی اینکه به مرصاد دیگه فک نکنم خوبه........باورم شد که تموم شده.......بعد صبح از خواب بیدار شدم......ساعت تقریبا ۶ونیم بود......تا ساعت و نگاه کردم گفتم الهی بمیرم مرصاد مدرسه داره نمیتونه بخوابه...........اصلا دیشب یادم نبود.....بعد که یادم اومد کلی به خودم خندیدم.....کلی فحش دادم که همه ی سعی و تلاش دیشب پرید........نمیدونم.......میدونی اصلا نمیفهمم چرا مرصاد اینا رو نوشته تو وبلاگش.......دیروز بهش گفتم نمیخوام اخر رابطم با تو مثل علی بشه.......منظورم سکس نبود........... اصلا.....منظورم این بود که نمیخوام اگه بعد ازین بهت فک کردم گریم بگیره و اعصابم خرد بشه و خیلی حس بد دیگه.......نمیخوام با ناراحتی و اینا ازت جدا بشم.......نمیدونم همین چیزا.....بیشتر نبود منظورم......میدونی خوشم میاد ازینکه خر نیست......اصلا......خوب منظورمو فهمیده......خیلی خوب.... سیاست داره.......من ندارم ولی.......خرتر ازین حرفام......ای خدا.....خستم......دیروز مرصاد گفت شادی اپ کرده.....برم.......شادی و خیلی دوست دارم......خیلی.......نمیدونم چرا ولی دوسش دارم.............. نه میدونم......قابل تحمله.....نوشته هاش خوبه......ادمه......درحد یه دوست نتی که یکی دوبار باهاش حرف زدم ازش خوشم میاد......این یعنی دوست داشتن این مدلی........میدونی از بین اینایی که تو نت میشناسم کیا رو دوست دارم؟.......شادی که خب گفتم......پرنده...مدیر و خیلی دوست دارم.....چون بانمکه.....دیگه......لیلا رو دوست دارم......سهیل و با اینکه سالی یبار میاد و همون یبارم تیکه میندازه دوست دارم چون چیزه چی میگن....اهان....از اون سه نفریه که از روزی که وبلاگ زدم تا الان میاد وبم..... دیگه......اهان......ساینا هم خوبه......سروش هم خوبه چون تنها کسیه که دوتا وبلاگم و دیده............ خب اینا رو دوست دارم مرصادم دوست دارم......چه فرقی داره این دوتا دوستی؟........اونا رو دوست ندارم.......نمیدونم دوست داشتن چیه اگه بگم دوسشون دارم.......فقط نمیدونم.......حس میکنم ولی نمیدونم.........اگه بخوام بگم همش دوست داشتنه خالی بستم........چون در واقع احساسی نسبت بهشون ندارم........دارم ولی دوست داشتن نیست.......فقط ازشون بدم نمیاد......نمیدونم................... وقتی کسی و دوست دارم دوست دارم خب......میفهمم دارم.....البته دوست داشتن این مدلی........... یعنی مدلی که به کسی که دوست داری بگی دوسش داری.......و بخوای اونم بگه......من به هیچکدوم ازینا نمیگم دوستت دارم.....اگرم بگن بهم بر میخوره.......رو این حساب من فک میکنم دو مدل دوست داشتن داریم.......یکیش و بهش میگن عشق؟.......اون یکی علاقه........علاقه اره ولی عشق نه........ نمیدونم......اگه بگم این دوست داشتن عشقه یعنی عاشقم........نمیدونم......هیچی نمیدونم........... حالاااااا.......ای خدا......نت اومدن ارامش میده ها......بسه......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Feb 2006 13:54:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khza&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>khza</dc:creator>
<guid>http://khza.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
